ایالات متحده بیشتر نسبت به اسامه بن لادن برای افراطی ساختن افغانستان عمل کرد

ترجمه: میرعبدالرحیم عزیز

175

امروز افغانستان  در شاخص تروریسم جهانی درجه یک است و ما به آنها کمک کردیم تا به آنجا برسند.

Amra Sabic-El-Rayess: نویسنده

ترجمه: میرعبدالرحیم عزیز

11/25/2021

طوریکه مشاهده میشود، در این عکس  29 آگست 2021، افغان ها در حال بازرسی خانه ای هستند که در اثر حملۀ درون امریکا که منجر به کشته شدن 10 نفر اعضای  یک خانواده، از جمله تعداد زیادی از کودکان، در کابل،  افغانستان شده است.

یکی از موضوعات تکراری در پوشش رسانه ئی خروج ایالات متحده از افغانستان این است که پس از 20 سال، تریلیون ها دالر و هزاران تلفات جانی، ما کشور را با همان وضعیت شکسته ای که قبل از رسیدن به آنجا بود ترک کردیم. این متخصص اظهار میدارد: ما هیچ کاری انجام ندادیم. اما این اشتباه است. ما به افغانستان حمله کردیم تا از تبدیل شدن آن به محل پرورش تروریست ها جلوگیری کنیم – و آن را به حال خود رها نکردیم. بدتر ترکش کردیم، به مراتب بدتر.

به عنوان یک بازمانده از نسل کشی و یک اکادمیک که در حال مطالعه روش هائی است که آموزش میتواند کشورها و مردم ناتوان را احیا کند، بارها دیده ام که چگونه حتی متحمل ترین مسلمانان نیز می توانند تحت مجموعۀ شرایطی افراطی گردند.

من سال‌ها جریان افراطی سازی را در میان مردم خودم، بوسنیائی‌ها، مطالعه کرده‌ام. مسلمانان بوسنیائی مدت‌ هاست که متحمل ترین جامعه مسلمانان جهان خوانده شده اند اما امروز، تعداد فزاینده ‌ای از بوسنیائی‌ها سلفیسم را پذیرفته‌ اند – یک رشته ایدئولوژیک  شدید در اسلام – و دارای عقاید تندرو هستند که با عقاید القاعده، داعش یا بوکوحرام همخوانی دارد. چرا این اتفاق می افتد؟

افراطی شدن نتیجه جستجوی نا امیدانه و نادرست برای یافتن راهی برای توانمند سازی توسط افرادی است که برای بدست آوردن احساس تعلق، شناخت و احترام بنیادی تقلا می نمایند.

در سال 1991، رادوان کارجیک، رهبر صرب‌ها که از آن زمان توسط محکمۀ جنائی بین‌المللی برای یوگسلاوی سابق به نسل ‌کشی محکوم شده است، به بوسنیائی‌ها هشدار داد: “فکر نکنید که بوسنیا و هرزگوینا را به جهنم نخواهید برد و شاید مردم مسلمان را به نابودی کشاند، زیرا اگر جنگ شود، مردم مسلمان نمی توانند از خود دفاع کنند.”

و حق با او بود. بوسنیائی ها از سال 1992 تا پایان سال 1995 به جهنم رفتند و برگشتند.

ما هیچ سلاحی برای دفاع از خود نداشتیم زمانیکه نیروهای صرب به آنها حمله کردند و با کمک صرب های محلی به سرعت بخش زیادی از کشور را اشغال نمودند، ایالات متحده و اروپا تصمیم گرفتند که در سکوت نظاره گر نسل کشی، جنایات جنگی و تجاوزهای جمعی علیه بوسنیائی ها باشند که در مقابل چشمان آنها اتفاق افتاد. حتی زمانیکه نیروهای صرب در یک روز گرم تابستانی در سال 1995 بوسنیائی ها را در سربرنیکا سوار سرویس کردند و آنها را به محل اعدامشان بردند، بیتفاوت نشستند. پس از هزاران مرگ، تجاوزهای بیشتر و ماه‌ ها رنج غیرقابل تحمل، سرانجام ناتو برای پایان دادن به درگیری اقدام کرد. اما بعد، نیمی از کشور – از جمله سربرنیکا – را به صرب‌ هائی داد که یا مرتکب نسل‌ کشی شده بودند یا در سکوت شاهد وقوع آن بودند.

نسل کشی و همچنین تصمیم برای پاداش دادن به عاملان آن با قلمرو، تأثیر افراطی کننده ای بر بعضی از بوسنیائی ها داشته است. تحقیقاتم به من نشان داد که این جریان تا امروز ادامه دارد.

اگر مسلمانان بوسنیائی که از لحاظ تاریخی به تحمل و پذیرش فرهنگ ها و مذاهب دیگر معروف هستند، افراطی گردند، هر کسی دیگری می تواند افراطی شود. قرار گرفتن در معرض خشونت یک عامل خطر مهم برای افراطی شدن است. آسیب روانی باعث دگرگونی درونی در فردی میشود که به شدت به دنبال حس درد، از دست دادن، طرد شدن و شوک خود است.

من خودم این را احساس کرده ام. بعد از اینکه از حملۀ توپخانه صرب ها به پل آبی در زادگاهم بیهاک جان سالم بدر بردم، یک موتر ملل  متحد را دیدم. من فقط 17 سال داشتم. فکر کردم  که برای کمک می آیند. اما به جای توقف غرض کمک به من و دیگران روی پل، با سرعت دور شدند. در آن لحظه متوجه شدم که جهان واقعاً به “بوسنیائی های مرده که در جاده ها پراکنده شده اند” اهمیتی نمی دهد. هنگامی که سعی می نمودم  به دختری کمک کنم که صورتش در اثر انفجار از هم جدا شده بود، ناگهان خشم غیر قابل اداره را تجربه کردم. در میان آن وحشت و ضربۀ روحی، میل شدیدی برای انجام کاری – هر کاری – احساس کردم تا مطمئن شوم که این اتفاق هرگز برای من یا افرادی که دوست شان داشتم تکرار نخواهد شد. افکار هولناکی که قبلاً برای من کاملاً ناشناخته بود، بدون خواهش و با خشونتی که اخیراً دیده بودم، به سرم هجوم آوردند. اگر پاسخ قاتلان خود را با سلاخی کودکان بی گناهشان بدهیم، چه؟ آیا این عمل توجیه می شود؟ آیا این امر آنها را از ارتکاب نسل کشی علیه ما باز میدارد؟

من می توانستم از هر صرب، هر مسیحی، هر امریکائی متنفر باشم، زیرا آنها سهمی در آسیب روحی من گرفتند. اما من در نهایت راه خشونت آمیز را انتخاب نکردم. تعداد قابل توجهی از بوسنیائی‌ هائی که ضربات نسل ‌کشی را متحمل شده‌اند نیز چنین نبودند، هرچند تعداد کمی از آنها راه خشونت را انتخاب کردند. من توانستم مسیر متفاوتی را برای خروج از آسیب روانی انتخاب کنم، نه به خاطر چیزی که درون خودم وجود داشت، بلکه به این دلیل که به اندازه کافی خوش شانس بودم که فرصت های تحصیلی و پیوند های خانوادگی مستحکم داشتم. در سال 1996، پس از زنده ماندن از پاکسازی قومی و بیش از 1000 روز در محاصرۀ صرب ها، به ایالات متحده مهاجرت کردم و فرصت یافتم تا  تحصیلات خود را  آزادانه ادامه دهم. والدین، معلمان و مربیانم انعطاف اخلاقی را در من القاء کردند و فرصت هائی را برای مشارکت در من فراهم ساختند – همه عوامل محافظت کننده در برابر افراط گرائی. آن شبکه حمایتی مرا در مسیر عدم خشونت قرار داد. اما اگر من یک نوجوان بدون هیچ انتخابی، بدون حمایت، بدون هیچ راه مناسبی برای خروج از آسیب روانی بودم، چه؟ من هم می توانستم که افراطی شوم.

افغان‌ها – یا هرکس دیگری – با بوسنیائی‌ها تفاوتی ندارند. هر انسانی که در معرض خشونت قرار گرفته است تحت شرایط خاصی با خطر افراط گرائی روبرو میشود.

امروز، شرایط در افغانستان همه فهرست کادر های افراطی سازی را بررسی میکند: افغان‌ها آسیب‌ های روانی و خشونت را متحمل شده ‌اند. آنها احساس می کنند که توسط یک نیروی خارجی مورد خیانت قرار گرفته که ادعا می شود برای “کمک” به آنها آمد اما در نهایت آنها را در حالت بدتر رها کرد. آنها در محرومیت اقتصادی با یک میلیون کودک در معرض خطر گرسنگی زندگی می کنند. آنها همچنان فرصت های تعلیمی  بسیار محدودی دارند – میلیون ها کودک افغان قادر به رفتن به مکتب نیستند و امید کمی به آینده دارند.

از سال 2001، ده ها هزار افغان غیرنظامی در نتیجۀ حملات طیارات بدون سرنشین ایالات متحده کشته شدند. بر اساس گزارش سازمان غیردولتی بین المللی حمایت کودکان (Save the Children)، در طول 20 سال گذشته تقریباً 33000 کودک در افغانستان کشته و معلول شده اند که به طور متوسط ​​هر پنج ساعت یک کودک را در بر می گیرد. اخیراً در ماه آگست سال جاری، یک حمله هوائی ایالات متحده – که در پاسخ به حملۀ داعش  در میدان هوائی کابل که منجر به کشته شدن 182 نفر شد، صورت گرفت– از 10 عضو یک خانواده، هفت نفر آنها که کودک بودند، کشته شدند. بعداً مشخص شد که خانوادۀ مورد حمله هیچ ارتباطی با گروه “ترور”  نداشت.

از نظر افغانها، این قربانیان فقط احصائیه نیستند و نمیتوان آن‌ها را به عنوان “خسارت جانبی” حذف کرد.  آنها پدر، مادر، پسر و دختری هستند که توسط بمب های امریکائی یا به دلیل حضور امریکا به قتل رسیده اند. هر یک از این قتل ها زخمی بر قلب افغان است و تا حدی توضیح میدهد که چرا بدست گرفتن کنترل کشور برای طالبان مشکل نبود.

افغان ها از اول ما را در آنجا نخواستند. برای آنها، ایالات متحده همیشه یک امپراتوری دیگر در صف مطول بسیاری از کسانی بوده که خشونت را به ارمغان آوردند و رهبران فاسد را بر آنها تحمیل کردند.

در تحقیقات خود، بارها و بارها دیده ‌ام که چگونه افراد و ملل در هنگام احساس خطر توسط یک نیروی خارجی به سوی خود بر میگردند تا از خود محافظت کنند و بیرونی را شیطانی جلوه دهند. در این جریان، آنها اکثراً افراطی میشوند. امریکا برای دهه‌ ها،  “بیگانۀ” بیرونی برای افغان‌ها بوده است.

ایالات متحده برای اولین بار در یک دورۀ امیدوار کننده (عقیدۀ نویسنده است) برای افغانستان دخالت کرد، زمانیکه حزب کمونیست تحت نفوذ شوروی قدرت را در سال 1978 متمرکز کرد و شروع به پیشبرد حقوق زنان، افزایش سواد و فشار برای نوسازی کرد. اما بیشتر مناطق روستائی بی سواد و مخالف سکولاریسم باقی ماندند. امریکا این جمعیت روستائی بی سواد را با مبارزان مذهبی گرد هم آورد تا افغانستان را برهم بزند و بی ثبات سازد – همه اینها برای پیروزی در جنگ نیابتی خود علیه شوروی به قیمت جان و آیندۀ افغان ها بود. در اواسط دهۀ 1990، ایالات متحده به آنچه که میخواست حداقل تا حدی دست یافت.  شوروی ها افغانستان را ترک کردند، اما طالبان به عنوان قوی ترین نیروی مشروط برای خشونت بیشتر ظاهر شدند. در اواخر سال 2001، پس از حملات 11 سپتمبر، ایالات متحده بار دیگر در افغانستان مداخله کرد، این بار برای سرنگونی طالبان.

پس از 20 سال اشغال، امریکا اوایل سال جاری افغانستان را ترک کرد و افغان‌ها با خطر افراطی شدن دوباره روبرو هستند، شاید حتی بیشتر قبل از 2001. این به دلیلی است که ایالات متحده موقعیتی را در افغانستان ایجاد نکرد که مردم بتوانند برای یافتن یک مسیر سازنده برای خروج از آسیب روانی، حمایت لازم را دریافت کنند – آسیبی که ایالات متحده نقش مهمی را در ایجاد آن ایفا کرد. اکثر جوانان افغان امروز فرصتی را ندارند که من پس از نسل کشی بوسنیا به آسیب روانی خود رسیدگی کردم. آنها چیزی برای نگهداشتن، هیچ شبکه حمایتی و هیچ امیدی به آینده ندارند.

در 20 سال گذشته، ایالات متحده تریلیون ها دالر برای فعالیت های نظامی خود در افغانستان مصرف کرد، اما نتوانست طور هشیارانه در خدمات تعلیمی و سلامت روانی در این کشور سرمایه گذاری کند. این کشور نتوانست تلاش‌ های خود را در خصوص ایجاد زیربنا های قوی فزیکی و یک اقتصاد شکوفا متمرکز کند تا به افغان‌ها اجازه دهد از ذخایر عظیم لیتیوم خود بهره برداری نمایند یا یک سیستم قانونی کارآمد برای کاهش فساد در یکی از فقیرترین و فاسد ترین کشورهای جهان به وجود آورند.

ما به عنوان بخشی از به اصطلاح “جنگ علیه تروریسم” به افغانستان حمله کردیم، اما در نهایت این کشور را به بستری حاصلخیز تر برای پرورش “تروریست ها” تبدیل نمودیم.

وقتی مردم فرصتی برای تغییر شرایط نا امیدانۀ خود ندارند، از نظر اخلاقی از اجتماع خود دور میگردند. خشم و کینه آنها نسبت به نیروئی که مستقیماً مسئول وضعیت بد شان میدانند به آنها این امکان را میدهد که خود را از اعمالی که زمانی مذموم می‌دانستند، تبرئه کنند و شکنجه یا قتل را در صورتیکه هدف عالیتری را برآورده سازد،  توجیه نمایند. دور شدن از اخلاق، پذیرش قتل به عنوان یک عمل اخلاقی و قابل پذیرش است – و شاید به عنوان تنها عملی که از نظر اخلاقی به آن اعتقاد دارند، میتواند به آنها کمک کند تا شرایط خود را تغییر دهند و از آنها، گروه و منافع شان محافظت نمایند.

هیچ کس نمیداند که آیا گروه اصلی تندرو بعدی که در افغانستان ظهور می کند، انگیزه ای خواهد بود که ما را به آن کشور بازگرداند، اما این احتمال وجود دارد که بسیاری از بازیگران دولتی و غیردولتی برای پیشبرد طرح های خود به آنجا سرازیر شوند و این چرخ ویرانگر خشونت را دست نخورده نگهدارد.

اگر غرب بایست از مداخلات متعدد خود در افغانستان یک درس بگیرد، آن این است: افرادی که هیچ امید یا شبکۀ حمایتی برای کمک به آنها برای مقابله با آسیب های خود ندارند، به اهداف آسانی برای افراطی شدن تبدیل میشوند، زیرا آنها ناامیدانه در جستجوی  راهی برای توانمند سازی، عدالت و کرامت اند.

در سال 2001، سال قبل از حمله ما، افغانستان در فهرست جهانی تروریسم رتبۀ 16 را داشت. پس از 20 سال اشغال، افغانستان دیگر آن موقعیت را ندارد. درجه یک است.

و ما به آنها کمک کردیم تا به آنجا برسند.

Comments are closed.