غازی بابا

دودیال

298

با وجودیکه وقوع حوادث مختلف در کوچه وبازار در آن ایام جزء از رویداد های روزانه آن وقتها بود؛ ولی خطور یکی ازآنها در ذهنم با گذشت هر روز شکوه و عظمت و مردانگی (غازی بابا) را تداعی مینماید.

بُردن خمیر به نانوائی و احساس درد شگور هنگامیکه ازآنسو آنرا بالای فرق سرم میگذاشتم، عذاب دیگری بود که رهایی از آن برایم متصور نبود. من مکلف بودم بعد از آمدن از مکتب خمیر را به نانوائی کربلایی برده بعد از پخته شدن دوباره به خانه آورده وظیفه هر روزه ام را بسر برسانم، ولی تماشای حوادث روزانه و شنیدن حکایات کربلایی حین فروش نانهایش که به سماوارچی پیر می نمود، برایم خوشایند و دلپذیر بود. کربلایی مردی بود قد کوتاه که پیراهن، گوبیچه و شلوار چرکین گردن چاق، پیشانی پهن و پر چین، بینی هموار، بروت های نه چندان انبوه آویزان و چند تار ریش بالای زنخ داشت. او با اطفال کوچه و بچه های که خمیر می آوردند خیلی مهربان بود. نانهای خشخاش دارش شهرت عجیبی یافته بود، گویی نانوائی او برکت محله ما بود! ولی در این روز ها از تر بودن چوب که از مجید چوب فروش میخرید شکایت داشت. هنگامیکه مشتریان او از عدم دقت در پختن نان انتقاد میکردند او بالای (مجیتک) خشمگین میبود و میگفت این نامسلمان چوب تر و خراب را به قیمت بسیار بلند بالایش میفروشد که بامشکل زیاد در تندور میسوزد و افسوس میکرد که هرچه زود تر بهار برسد و (سوندی) بیاید.  سوندی چوب خشک میاورد که مانند گوگرد بل بل میسوزد، نه دود دارد و نه جنجال، خدا سوندی را زود بیاورد …

څونډی همان کوچي جوان بود که درین سه- چهار سال اخیر با فرارسیدن بهار پیدا میشد و در دامنه های شینه و بُتخاک غژدی بر می افراشت و هیزم، قروت، پنیر و بعضاً هم یک یا دو تا گوسفند خود را برای فروش از راه گردنه بگرامی با دو راس اشتر خود به طرف منار و از آن جا به دروازه لاهوری میاورد، اشتران خود را در میدان روبروی (سرای لاری های چارتراش فروشان) به زانو در می آورد و تمام متاع خود را بالای مشتریان بفروش میرساند. در آن زمان از بتخاک تابګرامی فقط یک قریه کوچک وجود داشت، متباقی زمینهای لامزروع وبی مالک بودند، بعداً نقلیه ی سیاسنګ و چند خانه ی مختصر درشاه شهید. ګویی دروازه لاهوری آخرین سرحد شهر کابل قدیم بود. کربلایی هیزم سوخت خود را از همین څونډۍ خریداری میکرد. عبدالوهاب سماوارچی که اصلا از رُخه پنجشیر بود، اکنون پیر و پشت خمیده به نظر می آمد، از بام تا شام عقب سماوار های برنجی زرد رنگ نشسته میبود و هی چای دم میکرد و پی در پی نسوار به دهان میانداخت. از څونډۍ نمد کوچکی خریده بود که دائماً آنرا زیر پای خود می اندخت، پسرش غریب وقتی از پختن چاینکی ها بیکار میشد، پهلوی قفس کبک خود می نشست و با اشتیاق آنرا ناز میداد بعضاً هم با افسوس میگفت:

ــ  هی هی؛ خدا سوندی را بیاره که بری کوک مه از شینه خاک زرد بیاره، چی خاکی است! مثل میده کده گی چارمغز رُخه ! وبعد طرف کبکش میدید و میگفت:

ــ ای پدرلنت تا که نیمی روزه ده خاک لوتک نزنه مرده واری پرایش کشال میشه!

در این اثنا پدرش صدا میزد :

ــ ایی غریب ! زود شو !

و غریب بر میخاست پی کارش میرفت.

با آمد آمد بهار یکروز سه شتر که پیهم با گام های بلند روان بودند، نظر بچه های کوچه مارا جلب کرد، همه ما به عقب آنها دویدیم. در پیشروی شتر ها څونډۍ گام برمیداشت که مهار شترش را در پنجه هایش محکم گرفته بود، در پهلوی او پدر ریش سفیدش که قد بلند و لُنگی شمله دار داشت راه میرفت. آنها در مقابل نانوائی کربلائی ایستادند. کربلائی چوب خط ها، چاقوی نان بُری و دخل حسابش را برجا گذاشت و از سر تخت نانوایی پائین خیز زد و به مقدم کوچیها رفت، نخست با پدر څونډۍ مصافحه کرده بعد څونډۍ را در آغوش گرفت. څونډۍ او را فشرد، ازینکه قد کربلایی نسبت به څونډۍ خیلی پست بود او را از زمین برداشت، پا های کربلایی طور خنده آور از زمین بلند شد، څونډۍ او را باز هم فشرد و بعد بر زمین پائین کرد. کربلائی از خنده و هیجان خوشی میلرزید. شتر ها گردن هایشان را تا حد ممکن بلند میکردند و به همه چیز به حیرت میدیدند. سگی فربه و پشمالود څونډۍ که دُم و گوش هایش بریده بود، نیز با تعجب هر سو میدید او برخلاف دیگر سگها، به طرف قصابی ها نرفت و نه هم استخوان های را بوئیید که به هر طرف افتاده بودند، او کنار شتر ها منتظر ایستاده بود، گویی شاهد احوال پرسی کربلایی و څونډۍ است! در همین وقت عبدالوهاب سماوارچی نیز رسید و با کوچیها احوال پرسی کرد او هم خوشحال به نظر میرسید. کربلایی رو به عبدالوهاب کرده، بطرف پدر څونډۍ اشاره کرد  گفت:

ــ  غازی بابا آمده. او پدر سوندی است، غازی مرد کتی انگریزا تن به تن جنگ کرده وا ره کتی التن پلتن شان دوانده…

ما بچه ها بطرف کوچی ریش سفید که برخلاف کربلایی قد بلند، ابروان انبوه و ضخیم ، بروت های راست و بطرف بالا تاب خورده و چشمان بزرگ وسرمه کشیده داشت، میدیدیم. آنها با هم بطرف نانوایی رفتند څونډۍ مصروف پائین کردن متاع های خود شد و شتر ها را روی میدان کنار نانوایی به زانو مینشاند. غازی بابا بالای تخت نانوایی در مقابل کربلایی نشست، عبدالوهاب خودش دو چاینک چای با پیاله های غوره ئی آورد، پیشروی شان گذاشت.

ما بچه های کوچه دور شتر ها را حلقه کرده بودیم و با بیم و هراس بطرف آنها میدیدیم، آنها بدون آنکه چیزی از زمین بردارند و یا علفی بخورند چیزی را پیهم میجویدند گویی همۀ شان عادت ساجق جویدن را دارند؟!  میرویس که همسال و همبازی ما بود بسیار کوشید تا بنا بر دستور مادرش کلوله پشمی را از گردن یا کوهان بلند شتر بکند، ولی با آنهمه جرأت اش نتوانست. سال پار مادرش برایش توصیه کرده بود تا اگر بتواند یک کلوله پشم شتر را خانه ببرد که دوای بسیار مهم است. بدین ترتیب ما از دوا بودن پشم شتر نیز در حیرت بودیم. در همین وقت غازی بابا از تخت نانوایی پائین شد و بطرف کوچه سراجی به راه افتاد، پسرش څونډۍ هنوز مصروف رهانیدن و بستن متاع و مهار های شتر ها بود. سگ پشمالود و فربه به هر سو به حیرت می نگریست، بقیه سگها از ترس او زیر غُرفه های چوبی پنهان شده بودند! و ما بچه ها بُهت زده بطرف سوندی میدیدیم او هیزم هر سه شتر را بالای کربلایی فروخت. شاگردان نانوا هیزم ها را بطرف نانوائی بُردند. در این اثنا کوچی ریش سفید برگشت. او یک واسکت کوچک بخلمی چرمه دوزی شده برای نواسه اش خریده بود. کربلایی با دیدن واسکنت برایش مبارکباد گفت. کوچی برایش قصه کرد که  واسکت را از دوکان های چارچته و تکه را از لاله خریده و مبلغ گزاف پرداخته. بعد تکه جدید را که زیر بغل داشت نیز به کربلایی نشان داد، کربلایی تکه را ته و بالا کرد و برایش گفت:

ــ غازی بابا! سردار شه رخت درکولی !

کوچی ریش سفید خندید. در این اثنا کربلایی از او دعوت کرد که شب به خانه اش مهمان شود، ولی غازی بابا عذر آورد وقصه کرد که چگونه رمه ها را در دامنه های بُتخاک رها کرده و از طرف دیگر وقت زاییدن گوسفندان است، بنأً ناچار باید هرچه زود تر برگردد. آنها شترهای خود را حرکت دادند و ما تا نزدیکی های منار وکنار چمن حضوری آنها را تماشا میکردیم.

هفته ها میگذشت. څونډۍ هفته یکبار هیزم و سایر متاع های خود را میاورد. ما بچه ها، کربلایی و غریب منتظر او میبودیم. آمدن آنها خوشی و هیجان عجیبی در ما بچه ها ایجاد میکرد. منظره شتر های آنها با گردن های بلند و قامت های استوار برای ما جالب میبود، ولی روزی از روز ها مجید چوب فروش محله ما با څونډۍ کلاویز شده بود و او را از آوردن هیزم منع میکرد. مجید با طمطراق به طرف دوکان اش اشاره میکرد و میگفت:

ــ مه سال دو هزار سر قلفی دادیم، تو غریبی و کاره سر می ایستاده کدی، دگه هیزم میزم نبیاری! څونډۍ با حیرت به طرفش میدید.

مجید چوب فروش باز هم بطرف دکانش اشاره میکرد میگفت:

… سر قلفی،غریبی … هیزم، دوهزار سر قلفی …!

مردم زیاد دور شان جمع شده بودند، کربلایی کوشید تا نزاع را مسالمت آمیز به پایان برساند چشمان سگ پشمالود و فربه څونډۍ خشمگین مینمود، پنجال هایش را بروی زمین محکم کرد و با غیض بطرف مجید غرید ولی گردن ستبرش را تکان داد ومنتظر حرکت صاحبش شد. شتر څونډۍ نیز با بی حوصله گی پایش را بلند برد و به زمین کوفت گرد و خاک زیادی به هوا پراکند، ما همه هراسیده بودیم، ولی مجید باز هم اخطار میداد:

ــ تو دگه بیایی !!

و با این گفته اش دست به یخن کوچی برد. کوچی در حالیکه پتو اش را بالای شانه اش محکم میکرد، خیز بلندی برداشت و سنگ خیلی بزرگی که مجید غرض وزن کردن چوب در مقابل دکان اش گذاشته بود در دستش بلند کرد میخواست که به سوی مجید نشانه بگیرد ولی به زودی منصرف شد و سنگ را دوباره به زمین گذاشت ما به تعجب بطرف سنگ نگاه کردیم. څونډۍ شتران خود را دور داد و میخواست از راهیکه آمده برگردد. مهار شترش را کش نمود ولی کربلایی شاگردانش را خواست، و تمام هیزم ها را به نانوایی برد. بدین ترتیب در هفته دیگر نیز مجید کوچی را از راهش برگرداند.

روز دیگر ما بچه ها در میدان محله مشغول بازی های خود بودیم که از دور در فضای مه و گرد آلود بطرف شرق گردن های بلند سه شتر نمایان گشت، آنها از دامنه غرب تپه مرنجان به سوی منار می آمدند ما دانستیم که باز هم لحظه ی بعد څونډۍ خواهد رسید و مجید این بار او را به هیچ صورت نخواهد گذاشت که از مقابل چوب فروشی اش عبور کند. با نزدیک شدن شتر ها کربلایی نیز کاروان کوچی را دید رو به طرف شاگردانش کرد و گفت :

ــ خدا خیر کند، ازی مجیتک شک نیست که امروز جنگ نکنه؟! و به این ترتیب بریده گی های زیادی از چوب خط ها را از دامنش تکاند و از عقب تخت و داخل نانوایی به پائین جست زد. ما بچه ها وضع را دگرگون انگاشتیم، همه با هم به عقب کربلایی حرکت کردیم بچه ها آهسته آهسته به همدیگر میگفتند:

ــ امروز جنگ است.

ــ هان، جنگ است.

از شنیدن جنگ همه ما هراسیده و واهمه زده بودیم، آوازه جنگ به همه دکانها رسید. عبدالوهاب سماوارچی نیز با کربلایی یک جا به سوی دکان مجید در حرکت شدند، در همین اثنا متوجه شدیم که څونډۍ تنها نیست، غازی بابا نیز با او یکجا می آمد، وضع را هنوز هم خطرناکتر احساس کردیم و به یاد گفته کربلایی افتادیم که میگفت:

ــ غازی بابا انگریز را با التن و پلتن اش دوانده !

همه هراسیده بودیم و منتظر حادثه بدی بودیم، مجید با تبر چوب شکنی اش در مقابل دکان اش بطرف همه به خشم میدید پتوی خاکستری رنگش را دور کمرش می بست که کوچی ها رسیدند، سگ پشمالود خشمگین بود و نفسک میزد، دهانش باز بود زبان باریک و دندان های نوک تیز وچنگک مانند اش ما را یک یک قدم به عقب راند. شتر ها هم گویا تمام نیروی شانرا بطرف پا های قوی شان سوق داده و منتظر حادثه بودند! نخُست کربلایی به مقدم غازی بابا شتافت و با او احوال پرسی کرد، بعد با عبدالوهاب سماوارچی پیش رفت با څونډۍ نیز احوال پرسی کردند. غازی بابا از واقعیت قضیه آگاهی نداشت، صرف بنابر شکایت څونډۍ تمام مصروفیتهایش را رها کرده و بطرف (بازار) آمده بود تا حقیقت موضوع را دریابد. کربلایی جریان را برایش بازگو نمود غازی بابا دریافت که آوردن هیزم څونډۍ باعث ورشکستی کار و بار مجید گردیده است. با گام های استوار پیش رفت، مجید با خشم به طرف او میدید و پهلوی تبرش ایستاده بود ما همه واهمه زده صحنه را با دقت میدیدیم. غازی بابا به سویش خندید، حیرت زده بودیم بعد رو به څونډۍ کرده چیزی برایش گفت، څونډۍ مهار شتر ها را کشید، اشتران پیش آمدند، غازی بابا تمام هیزمها را در مقابل دُکان مجید پائین کرد. هیزم ها سه برابر قد یک آدم تنومند بودند. غازی بابا هنوز هم مُتبسم بود، میخواست نخُست با مجید خداحافظی نماید. مجید از این حرکت کوچی چیزی نفهیمد ولی غازی بابا برایش فهماند که این هیزم را رایگان برایش بخشیده است. بعد غازی بابا برای آخرین بار با همه خدا حافظی کرد و کاروان شتر هایش را دور داده در فضای مه و گرد آلود بطرف شرق حرکت داد. ما همه حیرت زده بودیم، کربلایی با خشم به طرف مجید دید و بعد تُفی به زمین انداخت و گفت:

ــ هی زمانۀ بیکاره …! نالت به چرک دست، هی دنیای دون! و سرش را شور میداد.

Comments are closed.