بگو دگر بکجا روم

اختر محمد یوسفی

2,072

زمین و کلوبۀ ویرانه ام همه یکباره در گرفت
حال بگو رفیق نازمن بی آشیانه باز بکجا روم
ز ترس دود آتش جنگ راهی بجز گریز نماند
من راه گمشدۀ بوستانم بگو باز دگر بکجا روم
سه پارۀ درسهای پاکم را یکباره ملای سوختاند
کسی نشنید هرچند براه مدرسه خویش گریستم
هرگز خیالم نبود ز گلگون کفنان ام بدور روم
لشکر اهریمن ظلم چو لیفۀ سیل بدورم انداخت

زگریۀ فنا او در چشم یتیمان میهنم اشک نماند
بگو آب کجاست که منی بی پنا به آنجا روم
سراب دشت بیگانه بمنی بی آشیانه رحم نکرد
آب نیست مگر ز بی آبی خصم دشت بفنا روم
عزیزمن هرگز به دیار شعر و شاعر گذرم نبود
ز جبری دوری تو با خامه سرایی گفتار نمودم

Comments are closed.