!ملت سازی در افغانستان

دوکتور محمد اکبر یوسفی

211

 در آستانۀ “انتخابات” اخیر ایالات متحدۀ امریکا، اینجا و آنجا  تبصره های گوناگون بر موضوعات مختلف منتشر شده است. یکی از موضوعات منتشر شده از آدرس “بی بی سی” است که در رابطه با اظهارات، “جو بایدن” اختصاص داده بودند. “جو بایدن” خود در زمان حضور “قوای نظامی” آنکشور بزرگ («یگانه قدرت جهان») در افغانستان، در دورۀ ریاست جمهوری “بارک اوباما”، مقام معاون رئیس جمهور ایالات متحدۀ امریکا  را بدوش داشته است، که اینک در بیستمین سال حضور آنها تقرب می کنند و از حمایت متحدان بین المللی آنها نیز برخوردار بوده اند. رئیس جمهور فعلی که سابقۀ خیلی طولانی در سیاست ایالات متحده ثبت تأریخ کشورش نموده است، در روزهای کاندیدی او به مقام ریاست جمهوری، در رقابت با “ترمپ”، سخت سرو صداها و شایعات پخش می شده است. پیروزی او در انتخابات اخیر، در اروپای غربی بخصوص، سبب خوشی و امیدواری گردید.

همین نویسنده، به تأریخ ۱۰/۰۲/۲۰۲۰ در تحت عنوان: «سخن چند با «جو بایدن«»، که در آنزمان هم چنان ادعاها  و اظهاراتی شنیده شده است، که قابل اهمیت نبوده است. از چند نگاه: اگر گفته باشند که “من مخالف ملت سازی در افغانستان از همان آغاز بوده ام” و یا  حال هم “مخالف ملت سازی در افغانستان هستم“. این یک موقفی است که می توان به حیث یک اظهار شنید. هیچکس مانع همچو اظهارهیچکس شده نمی تواند، بی تفاوت از اینکه، کی است و از کجاست. اما وقتی اگر از “پروسۀ ملت سازی” در یک کشور سخن گفته شود، باید پرسید که این “ملت” را  کی  برای کی می سازد؟ این چنین صلاحیت و اختیار را کی دارد؟ حاکمیتی که باید همچو مشخصات را عملی کند، باید چگونه بوجود آید؟ آیا یک حاکمیت “دیکتاتوری” و “توتالیتیر” باشد که با ساختار آن، صاحبان قدرت هر چه بخواهند، دیکته کنند و یا اینکه چنان یک حاکمیت باشد که در آن سیستم، به خواست و ارادۀ باشندگان و اتباع کشور گوش داده شود و بدینترتیب، به آزادی بیان هر فرد جامعه، هم چنان ارزش داده و از آزادی انفرادی مساوی بدون تبعیض حفاظت تضمین گردد. در قدم اول آن جمعیت ای که ملتی را می سازد، خود چه تعریفی از آنرا می پذیرد. به عبارت دیگر، این “ملت” از دید اتباع، چه است؟ و از چه زمان حضور خود را برملا ساخته است؟ اگر وجود داشته است، پس دوباره ساختن آن چه منطق دارد؟ از چه زمان به اینطرف احساس عدم وجود چنین پدیده برملا شده باشد؟ قبل از اینکه روی این مطلب سخن گفته شود که در قلمرو فعلی افغانستان که از بیش از چهل سال جنگ است، کی  و چه افراد، “ملت سازی” را آغاز نموده اند و یا درین راه که چگونه راه است و درین مدت قریب بیست سال، چه فاصله را طی کرده است، به هر صورت “ملت سازی در افغانستان”، در “اهداف سیاسی” ایالات متحدۀ امریکا” و متحدان آن شامل نبوده است، که “جنگ علیه تروریزم” را از افغانستان آغاز نموده اند، و سیاستمداران و رهبران این کشور هیچگاه  بر شمول چنین اهداف در “ستراتیژی” آنها فکر نکرده و نمی کنند. چرا رسانه ها و یا افراد دور محافل فعلی حاکمیت در افغانستان به این موضوعات دامن می زنند، باید ریشۀ این چنین تمایلات را در حلقاتی جستجو کرد، که در تحت نام “جهاد”، “بنیاد گرائی اسلامی” را در پیوند با “محافظه کاران قبیلوی” و سائر محافل “راسیستی” بر کشور مسلط ساخته اند. خیلی محتمل و محسوس است، که صاحبان قدرت، درین حاکمیت “دست نشاندگان” خارجی، بر مبنای عوامفریبی چنین مدعی شوند که “همکاری آنها با قوای خارجی” بخاطری بوده باشد که گویا به آنها، “وعدۀ اعمار مجدد” داده شده باشد. حال اگر حقیقت داشته بوده باشد که یک زمان از زبان “بایدن” بدین شکل منتشر ساخته اند: »بایدن: افغانستان هیچ زمانی کشور یک پارچه نخواهد شد. «این پیشگوئی یک سیاستمدار است. برای فیلسوفان و دانشمندان همچو پیشگوئیها جای پا ندارد. درینجا، اظهار “کونراد ادیناور” رهبر برجستۀ  آلمان، پس از ختم جنگ دوم جهانی، که به حیث اولین صدراعظم در “آلمان فدرال” و رهبر “حزب دیموکرات مسیحی”، ایفای وظیفه می نموده است،  بیاد آمد که زمانی در رابطه با سؤال یک “ژورنالیست” که به عنوان انتقاد گفته است: “جناب کنسلر”، شما چندی قبل، چیز دیگری گفته اید و حال چیز متفاوت از آن می گوئید. “ادیناور” به جواب می گوید: “من با فضلۀ گذشته علاقه ندارم“. حال در خطاب به آنعده افغان هائی که در رسانه ها، این موضوع را بزبان می آورند و یا مانند کارمندان “دولتی” ای که پس از سال ۲۰۰۱م  در محافل حاکمیت دیده می شوند، هوشدار داده می شود که اگر اینها حال از این «رئیس جمهور منتخب»، آقای «جو بایدن»، بپرسند، یقین است که اگر همچو سؤال را لازم به جواب دادن بداند، جواب مشابه مانند رهبر «آلمانی» ارائه خواهد نمود. اینکه افغانستان به حیث یک دولت مستقل و با حفظ تمامیت ارضی باشد و یا نباشد، مربوط به خود اتباع این کشور است. بسیاری از “جواسیس” معلوم الحال و قدرتمندان “مشکوک” که با محافل بیرونی فاقد پیوندها و “تعهدات” احتمالی، خائنانه نخواهند بود، ممکن در نقشۀ تجزیۀ افغانستان توظیف باشند و فقط به عنوان بهانه، به پیروی از “تیئوری توطئه” بگویند که گویا “عامل” تجزیه این “امریکا” و باز “مهر” مخالفین “فکری” را، بر رهبر حزب دیموکرات بکوبند.

برخی ها با کمال بی شرمی، از زبان «حامد کرزی» نقل می کنند که گویا در مقابل «خواست حامد کرزی» گفته باشد، که «پاکستان پنجاه مرتبه برای امریکا» از «افغانستان» مهمتر است. این اظهار با «ملت سازی در افغانستان» چه ربطی دارد که این افراد، بزبان می آورند؟ این سیاستمدار قدرت بزرگ، در رابطه با منافع کشور خود، موقف  خود را  در مناسبات “دو جانبۀ” کشورش، که در مقام بلند رهبری یک قدرت بزرگ قرار داشته است، بیان داشته است. این به افغانها و باز به “حامد کرزی” چه ربطی دارد؟ آیا “حامد کرزی” که همه می دانند که “چگونه” در صدر “حاکمیت” در افغانستان، قرار گرفت، خود از دید تمام “افغان ها” قابل قبول بوده است؟ آیا مردم افغانستان او را ممثل آنچه می دانسته اند که در تحت مفهوم “ملت سازی در افغانستان” طرح و پیاده کند؟ آنچه در مطبوعات می خوانیم، آیا “حامد کرزی” جواب داده است، که به عنوان مثال وقتی “برادرش” در همان زمان در لیست “معاشخوران”، “سی آی ای” ثبت شده نشر شده است. آیا او و یا برادرش به مردم  افغانستان گفته است، که بنابر کدام “شاخص ها”، همچو امتیاز را مستحق بوده است. هم چنان آیا “حامد کرزی” خود در بارۀ همان صحنه دور میز “نان” که در قصر “ریاست جمهوری” افغانستان، “حامد کرزی به حیث رئیس جمهور منتخب” ترتیب داده بود، که همین مقام را کشورمهمانش برایش تحفه داده بود، به مردم افغانستان گفته است، که چرا مهمان با دور انداختن “دستپاک” کاغذی، بر می خیزد و از “خوردن نان امتناع ورزیده، صحنه را ترک می کند؟” آیا برای “افغان و افغانیت” و هم از نگاه معتقدات اسلامی، که “مهمان” یک مقام خاص داشته می تواند، خجالت آور نیست؟

مردم افغانستان آیندۀ کشور خود آنها را در “ملت سازی” و یا “دولت سازی” در افغانستان، از دست اتحاد “متنفذین” کهنه کار محلی نظیر “حامد کرزی”، “بنیادگرایان اسلامی” اعم از “شیعه و سنی”، “جنگ سالاران”، “جهادیان دیروز” و “تاجران” و رهبران “فساد” و “قتل و قتال” مسلط امروزی، به مخاطره روبرو می بینند، نه با اظهار “بایدن”.

از جانب دیگر، آنچه به تیئوری ها و “پیشگوئی ها” مربوط است، در بارۀ “پیشگوئی ها” و “حدسیات”، موضعگیری های متفاوت  دیده می شود. “فیلسوف معروف قرن بیست”،  “کارل رایموند پوپر”، قریب سه دهه قبل در عمر نود سالگی، در یک مصاحبه با مجلۀ معروف سیاسی – اجتماعی آلمان، به نام “شپیگل”، که ترجمۀ آن توسط همین نویسنده در “آریانا افغانسان آنلاین” تحت عنوان: ” رهبری جنگ برای صلح” منتشر شده است، در جواب با این “سؤال شپیگل” می گوید: «”شپیگل”: آقای “پوپر”، با فروپاشی کمونیزم شوروی یک پیشگوئی تحقق می یابد، که شما حاضر، قبل از نیم قرن ابراز داشته اید. آیا این، پیروزی عقلانیت انتقادی بر دشمنان جامعۀ باز بوده است؟

«” پوپر”: من هیچگاه همچو پیشگوئی نه کرده ام، زیرا خودم برین نظر هستم که، آدم باید هیچگاه پیشگوئی نکند. من این نظریه را کاملاً ناکام می شمارم، که یک اگر روشنفکری را نظر به آن، تخمین کنند، که خوب پیشگوئی می کند. فلسفۀ تأریخ در آلمان، اقلاً از زمان “هیگل”، همیشه معتقد است، که باید یک نوع پیغمبرانه باشد. آنچه که من آنرا اشتباه آمیز می خوانم. ادم از تأریخ می آموزد، اما امروز و حالا تأریخ به پایان می رسد. در برابر آینده باید کاملاً یک دید دیگری داشته باشیم، به جای آنکه، تلاش صورت گیرد که از تأریخ، بر حسب قرائن و آمار پیش بینی کرد و چنین (با عضو هیأت تحریر “اولاف ایهلاو” در خانۀ “پوپر” در نزدیک لندن) گفته شود، که می توان راه های تأریخ را در آینده تعقیب نمود

“پوپر” در اثر معروف خود، تحت عنوان : “فقر «هیستوریسزموس»” (مفهومی است که برای روشنی انداختن بر فلسفۀ تأریخ، بر مبنای جریانات تأریخی، قانونمندی های علم اجتماع، بطور صریح  تعیین و قابل پیشگوئی است.) این چنین پیشگوئی ها را غلط ثابت نموده است. در مقدمۀ اثر خویش، “پوپر” بطور خلص چنین بیان می دارد: « تِز اساسی – تیئوری ضرورت تأریخی یک خرافات است، خرافات می ماند، و اینکه جریان تأریخ  را نمی توان منطقی پیشگوئی کرد...» (این فورمولبندی را در سال های ۱۹۱۹/۲۰ یاد نموده است.)

«بحران» چهل سال اخیر افغانستان، نه ناشی از تفاوت های «دینی» و «مذهبی» و نه هم ناشی از تفاوت های “ایتنی” بوده است. همانطور از معضلات تأریخی زمان استعمار برتانوی در منطقه و موضوع «مرزی» در تحت نام «دیورند» نیز ناشی نیست که به مثابۀ میراث استعمار کهن انگلیسی شناخته شده است. اصل موضوع بر سر «قدرت» بوده است. کاندیدان و مدعیان «قدرت» از قماش ها و تشکل های گوناگون در ادوار مختلف تآریخ تشکیل یافته و بعد یا متلاشی شده اند و یا اینکه بشکلی از اشکال افراد آن در نظام جذب شده اند. دولت جوان ای که امروزاین سرزمین تحت کنترول سابق آن، که حال ناکنترول شده بنظر می رسد، خون بی گناهان می ریزد، یک زمان و درست در سال ۱۷۴۷م یک نظام “پادشاهی” بنیاد یافته است. از آنوقت تا اکنون ۲۷۴ سال می گذرد. در ترکیب «ایتنی» و هم در ترکیب «پیروان» مذهبی  باشندگان این قلمرو، کدام تغییر فاحش قابل تخمین رخ نداده است. اسناد کافی و صریح هم از آن روزها در دست نیست، که باشندگان این کشور با چه گروپبندی، یکدیگر را مخاطب می ساخته اند. قریب ۴۵ سال بعد از تأسیس پادشاهی که مدت نسبتاً کوتاهی بعد با مفهوم “امپراتوری” درین منطقه یاد شده است، در غرب اروپا، در فرانسه درست به تأریخ ۲۱ سپتمبر ۱۷۹۲، فراخوانی «جمهوری» در نتیجۀ روشنگری شنیده شده است.

دانشمندان علوم اجتماعی و تأریخ که در اخیر قرن ۱۸ از پیروزی انقلاب «فرانسه» سخن زده اند و از آنزمان ببعد نخست در غرب اروپا و شمال امریکا، «انقلابات اجتماعی» براه می افتد که در نتیجه در جهان بعضی از پادشاهی های قلمروی به «جمهوری» و یا به «شاهی مشروطه» تغییر شکل نموده و با بروز اصطلاح «ملت» و اختراع ‌تصنعی پدیدۀ «ملت» و حکومت های جدید تحت رهبری «بورژوازی صنعتی»، که نظام اشرافیت فیئودالی را ریشه کن ساخته بود، نام حکومات و دولت های «ملی» را به آن گذاشتند و در تحت این هویت و شعار نو، به تسخیر و تقسیم سرزمین های بیگانه پرداختند.

“هنا آریندت” در یکی از مقالات خود تحت عنوان دولت ملی و دیموکراسی، چنین مفهومی را ارائه نموده است: «در تحت اشکال دولت های مشروع – که در جمله، طبیعتاً نه اشکال حاکمیت “توتالیتیر” (تمامی) و نه هم دستگاه های اداری امپریالیستی را به حساب می آورم – دولت ملی از نگاه تأریخی و کرونولوژیکی، جوانترین است. او (دولت ملی: مترجم) در فرانسه در جریان انقلاب فرانسه پدیدار شده است، و تا امروز بدون شک و تردید، به عنوان دست آورد این انقلاب، پا بر جا مانده است. اینکه دولت ملی و “دیموکراتی” چیزی با یکدیگر انجام داده، دارند، این خود از آغاز شهادت می دهد.» (در پایان تصویر “سیاه و سفید” گلبدین حکمتیار که “مجلۀ “شپیگل” در سال ۱۹۸۱م، منتشر ساخته است، چنین می خوانیم، که ترجمۀ به رنگ سرخ نشانی شده است: «جنگی مقاومت “حکمتیار” غارت و چپاول و تجاوز به ناموس و هتک حرمت برای الله»، تصویر رنگۀ او، اقامت او را در تهران نشان می دهد، که در عقب او بالای دیوار تصویر “خمینی” دیده می شود.)

 محافل مختلف تشکل یافته، که بدون اهداف صریح، هر یک بطور مخفی و علنی در فکر دریافت فرصت بوده اند. انکشافات بین المللی پس از “جنگ دوم جهانی” که بر سیاست های کهنه و تسلط استعمار در مناسبات بین المللی و در ساحۀ توازن قوای بین المللی، بر دوران استعمار کهنه ضربۀ کاری وارد آوردند، در شرایط “جنگ سرد” طرق نوی را در امر تقسیم منابع و قلمرو های جهان، در ضدیت با یکدیگر، پیاده ساخته اند. این بار برخلاف استعمار کهنه، موضوعات جدید «آیدیالوژیک» را در تحت نام سیستم، جای داده بودند، در سراسر جهان به هر یک برای مواضع آنها به حلب و جذب پرداختند، در کشور های عقبمانده کافی بوده است، تا چند شعاری را تحت نام یک برنامه پیهم بنویسند. کلتور سیاسی “کودتائی” به برنامۀ عادی سرنگونی رژیم ها مبدل گردیده بود. در تحت نام “ملت” و “ملت گرائی” که پس از انقلاب فرانسه “مٌد” روز بوده است، صاحبان صنایع و مراکز تولید ماشینی به تسخیر جهان و توسعه  «کلونیالیزم» جدید پرداختند. “ناسیون” و “ناسیونالیزم” تصنعی را به کشور های دور از صنعت بردند.

مردم افغانستان تا اکنون در طویل تأریخ به هیچ یکی ازین قدرت های خارجی، درخواست نداده اند که برای تطبیق کدام “مُدل” سیاسی اجتماعی فرمایشی آنها، بر کشور خود اجازه داشته باشند. این مردم برای “آزاد زیستن” قربانی های فراوان، متحمل شده اند، در رابطه با جوامع دیگر در برابر هر نوع همکاری نیک متقابل و کمک های علمی – تخنیکی و هم در برابر کمک های اقتصادی، در فرصت های آفات طبیعی، ممنون بوده اند. برای این سیاستمدار قدرت بزرگ باز هم، با ذکر چند نقطه  قابل هوشداری شناخته شده می تواند، تا به ببیند، که مردم ما چه خسارات عظیمی ناشی از سیاست های ظالمانه و منفعت طلبانۀ کشور او و رهبران سائر متحدان آن، متحمل شده اند. همه و همه در عین حال مؤلد این همه مصیبت ها بوده اند، که در برابر پروسه های مختلف رشد و انکشاف اجتماعی – سیاسی،  مانع شده اند. صرفنظر از آنچه که در تحت نام کمک “بشری”، تطبیق پلان های آزمایش استعمار نوین را پوشانیده اند، حال هر روز با تغییر در ترکیب مستخدمین آنها، که هر دو جانب ماهرانه به شکایات فریبنده از تغییر موقف آنها نیز، می پردازند، و مانند «کمیلون» در جلد تغییر رنگ می دهند. برای تطابق با شرایط «باز» مدتی است که مشغول فریب مردم ما هستند. فراموش نکنند که سیاست های “بزدلانۀ” یکی از رهبران “حزب دیموکرات امریکا”، “جیمی کارتر” را به یاد می آوریم که در تهدابگذاری بحران افغانستان که این قدر طول کشید، جوابگو می باشد. در مرحلۀ سقوط رژیم “شاه” ایران که یگانه متحد نیرومند آنکشور و متحدان آن در منطقه شناخته می شد، به حد لازم توجه ننموده و بالاخره یا نتوانسته اند از رژیم او حمایت کنند، و یا اینکه  در نتیجۀ  اثرات همان، عدم درک و توجه لازم بوده است، که اجازه داده اند، تا “افراطیون اسلامی شیعه” چون “خمینی” در ایران، دیکتاتور “صدام حسین” در “عراق” و به همین ترتیب، “ضیاء الحق” مستخدم  «ملک حسین»،”پادشاه اردن” که در سپتمبر سیاه سال ۱۹۷۰م، ماشین قتل ۳۰۰۰۰ فلسطینی را بکار انداخت، بقدرت برسند. صرفنظر از اینکه چه بسی ادعاهای طراحان “تیئوری توطئه” نیز شنیده می شد، که حتی گمان به قدرت رسیدن “خمینی” را هم بر دوش حکومت او بار می کنند. درین گیردار و نقشه های غارتگرانه، وطن “نیوترال” ما را که در نظام “پادشاهی” با نیات نیک، در شرایط شدید عقبماندگی و بی سوادی قابل ملاحظه، باز هم بار دیگر بسوی «مٌدرنیزم»، تمدن  و تولید صنعتی، با انتخاب راه دیموکراسی تلاش قدم برداشتن نشان می داد، اما قدرت های بزرگ با سوء استفاده ازین عقبمانی کشور استفادۀ نا شایسته از ضعف ها و کمبودی های آن نموده اند. همان قدرتهای بزرگ غارتگر بوده اند که، بنابر تعریف و تشخیص اهمیت ستراتیژیک خاک افغانستان، این کشور را به میدان آزمایش پلان های جنگی غارتگرانۀ خود آنها مبدل ساخته اند. این مغز های جنایت پیشه، فقط هنر استخدام اجیران را در برابر پول و اسلحه تمرین کرده اند.

چند روزی قبل،  باز از آدرس او اظهارات مختلف شنیده می شود و منجمله ادعا شده است که گویا گفته است که :” من مخالف ملت سازی” در افغانستان بوده ام. کسی از او نمی پرسد که کی از تو تقاضا کرده بود، که برای افغانستان “ملت” بسازی. مردم ما می گویند، “از خیر تان توبه، شر نرسانید” از جانب دیگر می گویند که نامبرده  هم چنان از “نفوذ” پاکستان  در ولایات سرحدی افغانستان با پاکستان سخن گفته است. صرفنظر از اینکه آیا ایالات متحده خود یک ملت واحد است و یا نه، اقلاً باید از او پرسید که همین قدرت بزرگ، که او از برکت آن اعاشه و اباته می شود و اظهار نظر او به نسبت قدرت کشورش شنیده می شود، در همچو نفوذ پاکستان، کشور دخیل او چه نقش داشته است؟ هم چنان از “جو بایدن” و دیگر صاحبان، در آن  قدرت بزرگ و یاران بین المللی آن می پرسیم که این انسان را کی و چرا، در چه وقت و در کجا کشت؟.”جنبش قوت سیاه ها” در جنبش محصلان اوج گرفته بود، و “هنا آریندت” نتیجۀ سالهای ستم و وتبعیض، که یکباره  در سطح ظاهر گردیده بود، دانسته است. حکومت به معترضان “محصل پوهنتون” که به نسبت شرایط پرداخت و غیره مسایل، به اعتراض دست زده بودند، از طرف رژیم با کلمات “فاشیست های سرخ” برای سرکوب آنها، از جانب دولت از وسیلۀ “زور” بخاطر پراگنده ساختن، کار گرفته است.

به یاد می آوریم که در سال های ۱۹۷۹م و ۱۹۸۰ میلادی وقایعی در منطقه و جهان رخ داده است، که همه خلاف خواست مردم افغانستان بوده است، اما همه از هر طرف برین کشور در تحت نام کمک مصیبت، جنایت و بدروزی آورده اند. به این تصاویر نمونه نظر اندازید، که این افراد به هدایت رهبران آنها در پیشاور و اشتراک هزاران استخباراتی ایرانی که در دستگاه جهنمی “ساواک” تعلیم دیده بودند، و چند روزی قبل از ورود خمینی به تهران به پیروان او پیوسته بودند، در هرات در ماه مارچ ۱۹۷۹م، فاجعه خلق کرده اند. این وقایع که در آن ۳۰۰۰۰ انسان کشته شد، قریب یک ماه پس از آن، برگشت «خمینی» از پاریس، به تهران که ایالات متحده نباید بازگشت او را اجازه می داد، رخ داده است. این حوادث به «سی آی ای» و «آی اس آی» و «سعودی ها» زمینۀ طرح عملیات ها را که نخست سرپوشیده و بعد علنی گردید و این افراد از جمله نخستین افرادی بوده اند که در سازمانهای استخباراتی و نظامی، عضویت کسب نموده اند که تفصیل درینجا ممکن نیست. اینها بوده اند، که مانع پروسۀ عادی “ملت سازی” و یا “دولت سازی” در افغانستان شده اند. اما آنچه خیلی جالب است، حوادث سال ۱۹۷۹ در مکه که در آن، «حجاج ایرانی» به هدایت رژیم خمینی، در جریان مراسم «حج» دست به گروگان گیری وشورش و اشغال عبادتگاه زده اند.

جناب “ترمپ” و “جو بایدن” و سائر مسؤولین نظامی و سیاسی بدانند که مردم ما نتوانسته اند، قوت مساعد و مساوی با قدرت های جهنمی در میدان جنگ داشته باشند  تا مانع نفوذ دشمنان وحدت ملی و اجتماعی وطن ما گردند، اما اینرا می دانند و می توانند، بشما ابلاغ کنند که، مردم ما به «میتود های» پولیسی شما که بطور نمونه علیه «الکپون ها»، بکار می برده اید و حال نیاز ندارند که توسط گماشتگان تان در مرحلۀ تطبیق قرار می دهید، شما اگر وجدان پاک انسانی داشته باشید، طالبان “عنعنوی” و معصوم های وطن ما را، به ما واپس دهید و این همه “اجیران” و “قاتلان” جنگی که در خاک ما راه داده اید، با خود به پاکستان و دیگر کشور های همکار تان ببرید. رئیس جمهور مصر “انور السادات”، که رئیس جمهور تان “جیمی کارتر” در رابطه با حفظ منافع تان “محبوب خود” می دانست، قدم هائی را برداشت، که به قیمت جان او تمام شد. اما هنوز خون او از زمین خشک نشده بود، که همان افراد را از زندان رها، و در صف این “ایجنت های” تان، که پس از وقایع “هرات” و ورود “خمینی” به تهران، برای ادامۀ “جنگ علیه قوای شوروی” و “حکومت کودتای چپ” توظیف نمودید. ما ملت تعریف شدۀ ما را که پادشاهان تعریف کرده بودند، قبول کرده بودیم. ما و مردم ما تا به حال به یاد دارند که سفر های “کیسینجر” به افغانستان، چه واهمه ها و بی اعتمادی ها در جامعۀ ما کشت کرده باشد، که حال “ایجینت” های شما از ارشیف های واشنگتن برملا ساخته اند.

دولت جوان پادشاهی افغانستان در تمام دوره ها تلاش ورزیده است، تا “راه مٌدرنیزم” را در پیش گیرد. در شرایط “تسلط” مناسبات “فیئودالی” و ماقبل “قیئودالی” اقدام به “تجربۀ دیموکراسی” نموده، در قانون  اساسی پادشاهی، درین کشور عقبمانده دور از صنعت و وسایل مدرن تولیدی، برای این کشور، “هویت ملی” را تعریف کرده اند. در همان شرایط، حاکمیت وقت تلاش ورزیده است، تا با برقراری مناسبات دوستانه با تمام کشورها، در راه آبادی این وطن بکوشند. درینجا در خطاب به “جو بایدن”، این تصاویر را از نظر می گذرانیم  در بارۀ  اظهارات بی  ربطی که در تحت نام “جو بایدن” ذکر شده است، گفته شده می تواند که مقدم بر همه هیچکس دیگر، برای افغانستان “دولت”  و “ملت” خاصی به هر شکلی که باشد، چه “ریاستی” و چه “فِدرالی” و غیره ساخته نمی تواند،  در صورتی که توقع این باشد، که یک حاکمیت متمدن، دیموکراتیک و فارغ از هر گونه  سلطۀ رژیم های “دیکتاتوری”، “استبدادی” و “توتالیتیر” و یا دست نشانده مستقر و برقرار باشد.

همچو دولت، مهم نیست که طبق معمول تعریفی را داشته باشد، که “ملت است و یا ملت نیست. هدف مقصود، “دولت حقوق است”. سیستمی که اصول همبستگی : “همه برای یکی و یکی برای همه”  در آن برقرار باشد. چنین یک سیستم را، جز خود افراد جامعۀ افغانستان، که فقط از طریق اتفاق مردم آن، بر سر شکل و محتوای هر گونه تشکل دولتی و همه اصول و قوانین دولتداری ممکن است و بس. درینجا یک توصیۀ رهبر “کهن سال” آلمان فِدرال و آولین صدراعظم” در غرب آلمان، پس از جنگ دوم جهانی، “کونراد ادیناور”، به یاد می آید که در شرایط دشوار و آنهم در شرایطی که قوای نظامی “کشور های فاتح” در جنگ دوم جهانی در کشور آنها حضور داشته اند، و مردم آن تا سالیان دراز کشور آنها را “اشغال” و در رقابت های قدرت های بزرگ پارچه شده، فکر می کرده اند، که بالاخره در دهۀ نود قرن بیست، سه دهه قبل از امروز، دوباره به کشور واحد مبدل گردید، سیاستمداران آن که حال با شیوۀ جدید، بخصوص در غرب کشور، از روز های ختم جنگ ببعد، راه “دیموکراسی” را در پیش گرفته اند، دیگر مایل نیستند تا کلمۀ “ناسیونالیزم” و یا “ناسیون” را بزبان آورند. برای آنها “دولت حقوق” مهم است.

به اعضای “حزب دیموکرات مسیحی” و هم در خطات به مردم “آلمان” می گفته است: “مردم را آنطوری  که هستند، بپذیرید، بهتر از آن نداریم.” افغانها هم باید بدانند که همین باشندگان کشور، هموطنان ما اند، ما دیگر هیچ مردمان  بهتر از آنها در خاک ما نداریم. مردم ما باید همه را با تساوی حقوق بدون تبعیض ازین سرزمین برسمیت بشناسند و بدانند که در حمایت و حفاظت یکدیگر و حفظ اشتقلال وطن و تمامیت ارضی آن مکلفیت مساوی دارند. اینجا وطن همه است. ملت را خود آنها اگر احساس نیازمندی می کنند، برای جامعۀ خود، خود تعریف کنند. این که “ملت” باشند و یا نه باشند، آنها قادر اند، جامعۀ خود را خود بسازند، در صورتی که مداخلات غیر متناسب از خارج بر آنها، سایۀ شوم جنگ خونین را حفظ نداشته باشند. کشور را باید همین مردم بسازند، تا در آن خود و نسل های آینده،با خاطر آرام زندگی بتوانند.

یکی از عوامل  خارجی که در مسیر انکشاف جامعۀ افغانستان در جهت “دولت سازی” اثرات منفی داشته است، همانا رویداد های “شرق میانه” است که پس از جنگ های اول و دوم جهانی، به میدان رقابت های “قدرت های بزرگ” مبدل گردیده است، از موضوعات و عقاید مذهبی انسان های این منطقه، در فضای جنگ سرد، تا حد ممکن، سوء استفاده صورت گرفته است. از آنزمان تا به حال در تحت نام “جهان عرب” که در واقعیت امر به معنی اصلی کلمه، “جهان واحد” نبوده است، چندین جنگ خونین رخ داده است. در هر یکی ازین جنگ ها، سلاح های مرگبار بکار رفته است، که تولید کنندگان همان قدرت های بزرگ و کشورهای صنعتی بوده اند.

در هر جنگی که بین “اعراب” و “اسرائیل” رخ داده است، فقط همین قدرت های بزرگ رقیب در “جنگ سرد”، “ایالات متحده” و “اتحاد شوروی” در تحمیل “آتش بس” بین “اعراب” و “اسرائیل”، قادر بوده اند. تغییر فاحشی که در اوضاع این منطقه و در حیات سیاسی “جهان عرب” رخ داده است، یکی قطع مناسبات گذشتۀ “مصر (ناصر)، با “اتحاد شوروی” (پس از جنگ اکتوبر ۱۹۷۳م) و بعد اقدام یکجانبۀ “مصر سادات” با “اسرائیل” که باعث انشعاب در “جهان عرب” نیز گردید.

مفهوم “آزادی” و “سیاست” و هم چنان، حقیقت اینکه “قدرت و زور ساده یکی نیست” در یک مقالۀ جداگانه از آثار معروف، “هنا آریندت”، “فیلسوف” و تیئوریسن سیاسی قرن بیست، توسط همین نویسنده تهیه و بدست نشر سپرده شده است. اضافه از چهل سال می گذرد که در تحت نام “جهاد”، در جنگ علیه “قوای شوروی” و اردوی
افغانستان، “افراطیون جنایت پیشۀ عرب” و دیگر اجیران حرفوی جنگ با نقاب های “مذهب” و ماشین های آدمکش آنها، در صف ” تنظیم های جهادی” در سرزمین ما، مشغول آدمکشی و ویرانی اند. برخی از آنها تا حدی هم “مستقل” در جنگ افغانستان اشتراک ورزیده بودند و حلقات “بنیادگرای” وابسته به استخبارات خارجی را به قدرت رسانیدند، تا در زیر بال آنها، در آینده فعالیت بتوانند. در روز های نخست، سلاح های ساخت شوروی از “دیپوهای مصر”  برای آنها توزیع گردید، بعداً همه به  سلاح های مختلف “مُدرن” بشمول “ستینگر” دست یافتند.

در همه سالهای  پس از جنگ دوم جهانی، وقایع ” شرق مینانه”، “جهان عرب” که در واقعیت امر به مفهوم اصلی کلمه، یک جهان “متشکل” را تشکیل نمی داده است، اما بنابر موضوعات مذهبی و مسائل “اعراب – اسرائیل” در تحت نام سرنوشت مردم “فلسطین”، اثرات منفی بر مناسبات افغانستان در عرصۀ بین المللی نیز داشته است.

گزارش “شپیگل” در شماره ۵ سال ۱۹۸۱م، از زبان «جیمی کارتر» رئیس جمهور وقت ایالات متحدهٔ امریکا از حزب «دیموکرات»، ضمن آنکه تصاویر خودش را در بارهٔ شناختش از رهبران جهان، بیان می دارد، «رئیس جمهور مصر، انور السادات» را از جملهٔ محبوب ترین کس خوانده است که با او همکار بوده است.

 در یکی از مقالات، یک نویسندۀ افغان، با نشر تصاور متعدد، سؤال کرده است، که این “جنایتکاران عرب” حال در افغانستان چه می کنند؟ درک بهتر ازین توطئۀ بزرگ علیه وطن ما، ایجاب تذکر برخی از پدیده ها و عوامل را می نماید.  از جمله “ایمان الظواهیری؟”، از رهبران “الجهاد مصر”، را سازمانده قتل  “انور السادات” می دانند، که بعداً در “جنگ افغانستان” سهم می گیرد و افراد او را که “حال در القاعده” تنظیم اند و خود او هم جانشین رهبر کشته شدۀ القاعده می باشد، همه را هم با لقب “الافغانی” نیز مسمی ساخته اند. در طول این زمان تسخیر افغانستان توسط بنیادگرایان، با همه قوماندان های “جهادی” بخصوص ” پیروان مولوی “خالص”، “محمد نبی محمدی” و غیره پیوند های أیدیالوژیک آنها گزارش یافته و مطابق پروتوکول ها، با همدیگر همکار ی دارند. شخص با ریش سرخ که با “داکتر خلیلزاد” نشسته است، مولوی “محمد یونس خالص” رهبر “حقانی” و “عبدالحق” و برادران نام داشته است. “حقانی” از جمله قومندان های او نیز بوده است.

طوری که، در تصویر “داکتر زلمی خلیلزاد”، در پهلوی ریگن و هم با مولوی محمد یونس خالص، دیده می شود. خالص یکی از پدران معنوی “افراطیون مذهبی” و رهبر “جهادی” یک گروپ مسلح، تحت نام “حزب اسلامی (خالص)” محسوب می گردد که پیروان زیاد او با “طالبان امروزی” پیوسته اند. با پیروان این شخص، نمایندۀ ایالات متحده، “داکتر زلمی خلیلزاد”، از دیر زمان مشغول مذاکره است.

بحران افغانستان که از نیمۀ دوم دهۀ هفتاد قرن بیست، نخست در تحت شعار “خطر در برابر اسلام“، کسب شدت نموده بتدریج به  عنوان معضلۀ  بین المللی مبدل گردید و حال از صف همان “جنگی های روز های اول” چهل سال قبل، کسانی تغییر “موقف” داده اند که  از “حامیان قبلی”  آنها ظاهراً بریده اند، ” تصور “خطر در برابر اسلام” آنوقت را از دید دوستان قبلی آنها، حال به وضعیت “خطر از اسلام” مبدل ساخته اند. البته خطر نه از جانب مسلمانان، بلکه از جانب “افرطیون” و “بنیادگرایان”، باید احساس شود. این افراطیون برای کسب قدرت از اسلام “تعبیر و توضیح” خاص خود آنها را دارند، که با دین اسلام به عنوان دین مقدس مردم ما، وجوه مشترک نشان نمی دهد. شورش این حلقات تمام انکشافات منطقه و جهان را متأثر ساخته است. درین شرایط موضوع «ملت سازی» و یا دولت «حقوق» اعمار کردن برای افغانها مساعد نیست، تا وقتی که صلح در کشور برقرار نگردد، نمی توان کشور را دوباره اعمار کرد. وحدت ملی در زمان آبادی مشترک کشور درک خواهد شد.

وضعیت “جنگی های روز های اول، را  که مدعیان اصلی قدرت سیاسی در افغانستان، به حیث استخدام شدگان مزد بگیر و اجیران عمری برای مراکز قدرت مبدل شده اند، قدرت های بزرگ رقیب در شرایط “جنگ سرد”، علیه همدیگر، از آنها درهر گونه تاکتیک و ستراتیژی استفاده کرده اند. در یکی از اظهارات “داکتر زلمی خلیلزاد” سیاستمدار و دیپلومات امریکائی (با منشاء افغانی و مسمی به مسلمان (سنی) ) که در مطبوعات “یگانه مسلمان” در بلندترین مقام و مسئولیت دولتی در ایالات متحده خوانده اند.) بیش از یک مرتبه، بزبان آورده است، که گویا در سالهای نود قرن “بیست”، امریکا، “افغانها را  بین خود آنها رها کرده است، که باعث بروز “جنگ داخلی” و موجب معضلات خطرناک برای جهان گردیده است، در آینده نمی خواهد این عمل تکرار شود. عدۀ از انسانهای “چاپلوس” از صف نویسندگان افغان این ادعا را تکرار می کنند. این نویسنده بنابر دلایل مختلف، علاقمند نیست، که برین اظهار بپیچد، که آیا در اظهار خود دقیق و صادق بوده است و یا خیر. لیکن این برداشت از آنزمان درست به نظر نمی رسد، زیرا ایالات متحده و اتحاد شوروی پس از برگشت قوای شوروی، یک توافقنامه ای را به نام “حل صفری” به امضاء رسانید. بعد در جنگ “نیابتی” کشورهای همکار منطقوی آنها را توظیف نموده اند.

بایان

Comments are closed.