شجره وسلسلۀ نسب و ارتباط ایرانی سیدجمال (بخش پنجم) /داکترسیدخلیل الله هاشمیان

0 1,279

داکترسیدخلیل الله هاشمیان                                                                                                    15  مارچ 2017             

 

شجره وسلسلۀ نسب وارتباط ایرانی سیدجمال

 (بخش پنجم)

 

کلمۀعربی(سادات)که جمع(سید)است، بمعنی اولادۀرسول اکرم صلی الله علیه وسلم، به دونواسۀآنحضرت(ص)منسوب میباشندکه ازازدواج حضرت بی بی فاطمه(رض)باحضرت علی(کرم الله وجهه)متولدشده بودند: حضرات امام حسن (رض)امام حسین(رض)- اولادۀ حضرت امام حسن(رض)راسادات حسنی واولادۀ حضرت امام حسین(رض)راسادات حسینی میخوانند. یک دلیل که سیدجمال همیشه(حسینی) امضاءمیکردهمینست، چونکه اولادۀحضرت سیدعلی ترمذی (رح) ازسلسلۀسادات حسینی میباشد؛ دلیل دیگرآن شایدبه مقدس بودن نام حضرت امام حسین(رض)درکشورایران تعلق داشته باشد.

 

خوبترین ومستندترین تحقیق دربارۀزادگاه وشجره وسلسلۀ نسب سیدجمال رامرحوم پوهاندعبدالحی حبیبی انجام داده، چونکه اودردورۀ جمهوریت درسال 1355 شمسی ، همراه با مرحوم اپوهاندداکترسیدبهاءالدین مجروح، بمصرف دولت موظف گردیدند تادرولایت کنرازشهرپَشِت وشهرک های مجاورآن (دونهی، کامه وغیره)برای مشاهذۀ قبورودفترمالیات بروند، چونکه بچنین تحقیقی برای سیمینار بین المللی بمنظورتجلیل ازهشتاد مین سال وفات سیدجمال الدین ضرورت بود- پوهاند حبیبی درتحقیق خود علاوتاً ازآرشیف هندبرتانوی وهمه آثارمنتشره درایران، مصروترکیه نیزاستفاده کرده است – مرحوم داکترمجروح طرفدار تحقیق “قبور” نبوده ودرین تحقیق سهم نگرفتته است، که علت آنرا در نوشته ای بعنوان ” د کنرسیند” بیان کرده اند و درمجموعه ای بنام (نا آشنا سندری) بقلم شهید داکتر سید بهاء الدین مجروح نشر شده، ودر بخش آینده اقتباس خواهدشد. تحقیق حبیبی اگرچه خلاهایی داردکه ناشی ازنابلدی او ازتاریخچۀ خاندان سادات کنرمیباشد، اما آنچه بدست آورده ودرکتاب خود بعنوان (نسب وزادگاه سید جمال الدبن افغانی ) نشرکرده، بسیار دقیق ومستند است- درین بخش ازتحقیق و یافته های مرحوم پوهاندحبیبی باذکر(نمبرصفحه کتاب حبیبی) و ازروایات خاندانی ما با ذکر (روایات)استفاده میشود.

 

حضرت سیدعلی ترمذی(رح)،(متوفی991ق-1583م)مدفون بونیرمشهوربه(پیربابا) اجدادش از ترمذ به قندزدرشمال افغانستان آمده، پادشاه مغل همایون بن بابرشاه، که بروایت استادحبیبی درسلطنت خودبا قیام ومقاومت پشتونها مواجه بود،درسفرخودبمناطق شمال افغانستان، حضرت سیدعلی ترمذی را باخودبه هندوستان آورد( ص27) و دختری ازخاندان شاهی رابحبالۀ نکاح او داده بود- هدف اوازینکاراستفاده ازنفوذمذهبی وروحانی ترمذی(رح)برای بطی یاخنثی ساختن قیام پشتونهانهاگفته شده(روایات)-امیرتیمورنیزیک خواهرخودرابه حضرت سیداحمدبیغم(رح)که پدرکلان حضرت سید علی ترمذی(رح) میشد، داده بود،گویاسیدعلی ترمذی ازطرف مادربه دودمان امیرتیمور کورگان تعلق داشت(ص27)- بقرارشجرۀخاندانی ما، سیدعلی ترمذی(رح) که 27 مین نواسۀحضرت امام حسین(رض)میباشد،اولین سیدسلالۀحسینی بودکه بهندوستانِ تحت تسلط مغل آورده شده بود. اوبزودی باسلسله های طریقت چشتیه، سهروردیه،شطاریه وکبرویه درهندوستان آشناشده ونه تنها در اراضی وسیعی ازسندعلیا گرفته تاسوات وبونیروکنرنفوذعظیم داشت(ص 35)، بلکه درمنطقۀوسیع پشتونخواه هم نفوذکردوبدعوت مردم این منطقه ازشهر های سوات،باجور،خیبر،شینوار،خوگیانی وپَشِت دیدن کرده، خودراباعرف وعادات این مردم آشنا ساخت، و اورا(پیربابا) خواندند(روایات). زعیم قوم یوسفزی موسوم به ملک(دولت ملی زیی)مقیم سوات خواهرخود(بی بی مریم)رابه پیرباباداد(ص.32) – درمرحلۀ دیگر،زعیم وخان مومند که نامش را فراموش کرده ام وازاجدادملک قاسم بودکه حبیبی در(ص 47) ازاوذکر کرده، دخترخودرابه پیربابادادواین نکاح درپشت صورت گرفته(روایات)- بعد از وفات پیربابا اولادۀ اودر سه منطقه خلافت ونفوذسیاسی ومذهبی داشتند، چنانچه پوهاند حبیبی گوید: “هنگام رسیدن استعمارانگلیس بکناره های دریای  سند،افغانستان بزرگ احمدشاهی پارچه پارچه شده وملوک الطوایفی سربر آورده بود،که ازآنجمله اراضی غربی کوتل مارکله وضلع هزاره وپکهلی تا کناردریای کونارومهاین وبونیر وسوات وکونار تامجرای دریای کابل درتحت نفوذخانوادۀ سیدعلی ترمذی (پیر بابا)بود.”(ص 36)-(کونارباکُنَر اشتباه نشود- شهرودریای کوناراکنون بداخل پاکستان است).

 

اولادۀپیربابااززوجۀ مغولی اودرشهرهای مختلف مسلمان نشین هندوستان بحیث پیرطریقت وزعیم سیاسی قبول شدند-اولادۀپیربابااززوجۀ پشتـنه یوسفزی بحیث پیرطریقت وزعیم سیاسی وامیردرشهرهای صوات،باجوروبونیر باقی ماندند-اولادۀ پیربابا اززوجۀپشتـنه مومند درپَشِت- کنر بنام سادات کنرباقی ماندند و مردم منطقه این سلاله را به لقب (پاچا) خواندند (روایات)- شجرۀ دوخاندان سادات(سوات وکنر)که هدف این تحقیق میباشد، ذیلا تشریح میشود:

  

شجرۀ سادات صوات ازکتاب استادحبیبی

پیرباباترمذی (رح)

 

سید زمانشاه(رح)(خلیفه وامیرسوات)

 

سیداکبرشاه(رح)         سیدعمرشاه(رح)

 

 

 سیدمبارک شاه(رح)       سیدمحمودشا(رح)

 

 

                     سیدجبارشاه(رح)(خلیفه وامیر)1915م

                     متوفی 1956میلادی

 

مرحوم پوهاندحبیبی درمدت اقامت خود درپشاور قبلابا سیدجبارشاه درسوات دیده ونوشته است که خلافت وامارت اودرسال 1915م خاتمه یافته وچهل سال متباقی حیات خودرابحیث یک شخصیت  روحانی زندگی کرده است (ص38).

 

شجرۀ سادات کنرازکتاب حبیبی وروایات خاندانی

 

(سادات کنرازسیدمصطفی(رح)تاسیدهاشم پاچا وسیدمحمودپاچادرحدود 300 سال درمنطقۀوسیعی ازکنرگرفته تادریای سندبحیث پیشوای طریقت وزعیم سیاسی منطقه قبول شده بودند(ص 40 – 46 ).

 

درتحقیق پوهاند حبیبی تنها کسانی از اولادۀپیربابا درکنرکه بحیث خلیفه وپیرطریقت وزعیم سیاسی شهرت داشته اند، شامل بوده، درحالیکه هرکدام شاید برادرهایی داشته که امکان شناخت آنها میسرنشده است.

 

پیربابا ترمذی (رح)

 

سیدمصطفی(رح) 1572م

(دربعضی روایات وآثارسیدمصطفی رانیزفرزندخانم اول پیربابا، دخترخان یوسقزی میخوانند)

سیدعبدالوهاب(رح)(معروف به میاعبدل)

 

سیدجمال الدین(رح)(معروف به سیدجمال) 1669م

 

سیدعباس(رح)(معروف به میاباس بابا)   ………………………………..      سیدشاه جی(رح)  

 

…………………………………………………………………………..       سیدمیاجی (رح)

 

……………………………………………………………………………  سیدمیرصاحب جان (روایات)                                         

 

سیدعباس پاچا که معروفترین شخصیت روحانی درخانوادۀ سادات کنر بوده وبقول پوهاندحبیبی “مرقد اوهنوزهم مورد طواف مردم است،.حبیبی دربارۀ سلسلۀ نسب اویک تصحیح دارد، یعنی درشجرۀ نسب سادات کنر (ص29) که بایست میا عباس (رح) بحیث فرزند سیدجمال(رح) شامل میبود، اما او ازقلم مانده است( ص86 ) – به اساس عقیده ای که مردم به روحانیت میاعباس بابا داشتند، در مورد او این تکیه کلام رایج  بوده  که “” میا باسه، لاس تر لاسه””- بقرار روایاتیکه درخاندان سید هاشم پاچا موجود است، سیدعباس بابا درحوالی قرن شانزدهم میلادی به حج رفته ودربازگشت ازراه کشورفارس(ایران امروزی)، درشهرهمدان-ایران ازخاندان شیخ الاسلام میر ظهیرالدین حسینی(که سنی مذهب بودند)، نواسۀ شیخ الاسلام رانکاح کرده باخودبه کنرآوردند- این مرحومه درحرم کنربه (همدانی ادی) مشهوربوده و ازبرکت اوسواد آموزی وآشنایی با ادبیات فارسی درخانوادۀ سادات کنرمیسرشده است بقرارروایات خاندانی سیدهاشم پاچاکه بمارسیده، (همدانی ادی)  پسراندرها ودختراندرها، بشمول اطفال قریه را دور خود جمع میکرد، تلاوت قران، سواد فارسی وهم کلام سعدی وحافظ رابه آنها می آموختاین مرحومه پسرخودرا بنام جد خود (سیدظهیرالدین) نام گذاشت که جداعلای سیدجمال الدین میباشد- اما وقتیکه مرحوم پوهاند حبیبی صدسال بعداز سقوط حکومت فیودالی سادات کنر برای تحقیق شجرۀ سیدجمال الدین  به کنر رفته، بروایات خاندانی دسترس نداشته، بلکه ازطریق موجودیت قبور(درمحوطۀ مرقد سیدعلی شاه همدان، واقع دونهی) وکتاب مالیات اراضی ، یعنی آنچه میسر بوده،  تحقیق خودرا تکمیل کرده است – اگرچه مرحوم حبیبی میگوید که “سیدعلی همدان به  همدان ایران رفته بود (ص 34)، ودرجای دیگر میگوید که “سیدعلی همدان در راه زیارت حرمین به همدان ایران رفته و مدتی درآنجا بوده و باخانوادۀ سادات همدان آشنایی و شاید وصلتی هم داشته است(ص47)- بنابران بنظراو ارتباط سادات کنر با همدان ایران  ازدورۀ پدرسید صفدر پاچا، یعنی دورۀ حیات سیدعلی همدان پاچا شروع شده، درحالیکه بقرارروایات خاندانی ما، این ارتباط  سه نسل قبل از سیدعلی همدانی، یعنی بعد از آمدن (همدانی ادی) درحرم کنر شروع شده بود. هکذامرحوم استاد حبیبی که قبر سیدهاشم پاچا وفرزندش سیدقاسم پاچا را درکنرنیافته، چونکه آنها در باجور وفات کرده و همانجا دفن شده بودند، نام سیدهاشم مجاهد رایکبار بطورضمنی درستون اول پهلوی نام برادرش سیدبهاءالدین، نفرچهارم درصفحۀ (30) وهم در سه جای دیگر درمتن بطور ضمنی ذکرکرده و هم دراخیرکتاب خود یک یادداشت اضافه کرده و گفته است که: “سیدهاشم درین تحقیق از قلم مانده است.” بنابرآن ارتباط ایرانی سیدجمال الدین غیرازروایات خاندانی سیدهاشم پاچاکه درچهارنسل بما رسیده و ازموجودیت(همدانی ادی) در حرم کنرشروع میشود، ازطریق دیگر معلوم شده نمیتواند.  در مورد روایات خاندانی ما، بعرض میرسد که کاکای کلانم مرحوم سیدعمر  پاچا که حدود 65 سال قبل بسن 108 سالگی وفات کرده وبا فرزندش مرحوم سیدحفیظ الله پاچا، پیرطریقت، درحظیرۀ شاه دوشمشیره درکابل  دفن میباشند، کاکای مرحومم حافظۀ بسیارقوی داشت وما تعجب میکردیم که داستانهای شاهنامه  را ازحافظه بما میخواندند. دربارۀ موجودیت(همدانی ادی) درحرم کنرو شجرۀ کواسه اش سیدجمال الدین، من هم از زبان پدرم، ولی بیشتراززبان کاکایم سیدعمرپاچا شنیده ام، زیرا دراوایل باما در یک خانه زندگی میکردند و درختم مکتب اکثر اوقات دراطاق ایشان میبودیم – کتابهای قدیمی درتاق بالای سرشان بود وهمیشه مطالعه میکردند – مدتی هم دردربار امیرشهید حبیب الله خان مصروف کاری بودند- دربارۀ منازعات بین سادات کنر، ازجدامجد خود سیدهاشم پاچا وپسرش سیدقاسم پاجا داستانها میگفتند- ازفرارآنها درباجور واینکه سیدقاسم وسید صفدر باجه ها بودند واینکه خانم سیدهاشم پاچا (مادرکلان پدری شان) دو برادرزادۀ خود را، یکی برای پسرخود سید قاسم ودیگری  را برای سیدصفدرنکاح کرده بود، واینکه مادرسیدجمال الدین ازهمین زوجۀ مومند ونواسۀ ملک قاسم معروف بوده و حتی بعدازوفات سیدهاشم پاچا،  سیدقاسم وسیدصفدردر یک قلعه درباجور زنده گی میکردند ومسایل دیگر، داستان های زیاد شنیده ام که خوشبختانه درحافظه ام مانده است. اکنون شجرۀ سیدجمال الدین را بحیث ششمین نواسۀ میاعباس بابا  در ذیل گزارش میدهم، من این نام ها را اززبان پدرم و همان کاکایم شنیده ام ودرشجرۀ خاندان سادات کنر  که درکابل مانده، این نامها  شامل میباشند و من بیشتر از ده بار آن شجره راخوانده بودم. یک دلیل که من درتخلص خود نام جدم (سیدهاشم پاچا) را اضافه کردم، موجودیت همان شجره بود، درحالیکه همه برادرانم (مسعود) تخلص میکردند، ودرمدت 12 سال ماموریت من دروزارت خارجه، تخلص من نیز(مسعود) بود.

بعد ازوفات سید عباس پاچا خلافت مذهبی وزعامت سیاسی به پسرش سیدعبدالله پاچا میرسد که مادرش پشتنه مومند است و ما به ارتباط این تحقیق، احفاد (دوبرادراندر) سیدعبدالله پاچا وسیدظهیرالدین پاچا را معرفی میکنیم- اینکه مرحوم سیدعباس پاچا پسران د یگری هم  داشته، شکی نیست، ولی بدسترس ما قرارنگرفته است:

از زوجۀ پشتنه مومند سید عباس (رح)                                              اززوجۀ همدانی سیدعباس (رح) 

——————————————–                                            ——————————-

سید عبدالله (رح) ………………………………………………………………………….     سیدظهیرالدین (رح)

سیدعبدالطیف (رح) ………………………………………………………………………      سیدزین العابدین (رح)

سید محمد نظیف (رح)…………………………………………………………………….     سید رضی الدین (رح)

سید نظیف بابا از چهارازدواج( یا بیشتر) یازده فرزند داشت که از آنجمله  ……………..     سیدعلی شاه همدان (رح)

دوبرادرسکه- سیدبهاء الدین پاچا و سیدهاشم پاچا، بعدازپدر موقف خلافت و  ……………    سید صفدر پاچا

زعامت سیاسی داشته اند- نام این 11 برادرقرارذیل است:…………………………………    سیدجمال الدین پاچا

سیدبهاءالدین پاچا – سیدهاشم پاچا (دوبرادرسکه)- سیداحمد پاچا – سید امیرپاچا- سیدفقیرپاچا- سیدشاه نورپاچا –  سیدعباس پاچا – سید قدیر پاچا –  سید زین العابدین پاچا- سید محی الدین پاچا – سید ظهیرالدین پاچا. مرحوم پوهاند حبیبی درتحقیق خود قبور و نام 9 فرزند سید نظیف بابا را یافته، ولی دوفرزند او، یکی سیدهاشم پاچا ودیگری سید ظهیرالدین پاچا، جد امجد سیدجمال الدین را نیافته است.  سیدهاشم پاچا همراه با سیدصفدر پاچا بعدازتهاجم لشکر انگلیس بالای پَشِت  در سال 1839م از کنربه باجور رفته ودرآنجا وفات ودفن شده، وما درین مورد درصفحات آینده با ارائۀ اسناد معلومات ثقه ارائه خواهیم کرد – دربارۀ سیدظهیرالدین پاچا که جدامجد سیدجمال الدین میباشد، چونکه مرحوم استاد حبیبی ازخصوصیات وروایات خانوادگی سادات کنر معلومات نداشته؛ بنابرآن شجرۀ سیدجمال الدین را از سیدعلی شاه همدان پاچا که مرقدش معلوم بوده، شروع کرده است. البته  سیدعلی همدان (رح) پدرسیدصفدر وپدرکلان سیدجمال میباشئد که مشرب تصوف داشته ودردورۀ حیات خود درکنرومنطقۀ وسیع پشتونخواه “ازسندعلیا گرفته تا صوات وبنیروکنر نفوذمذهبی ومریدان خیلی زیاد داشته”(ص35) وهم طبع شعرداشتند. کاکایم اشعاززیاد آن مرحوم را بحافظه  داشت ویکی دوغزل اورامن هم یادداشت کرده بودم که درکابل مانده- یک مصراع از یک بیت اوهنوردرحافظه ام میباشد (“همدانم مخوانید که من هیچ ندانم”)- پوهاند حبیبی میگوید که بسیارقبل از سیدعلی همدان (کنری)، در همدان ایران نیزیک شخصیت با نفوذ مذهبی بنام (سیدعلی همدان) وجودداشته است.  یکی دیگر از روایات درخاندان ما اینست که اعلحضرت  تیمور شاه درانی دختری ازخاندان خود (شاید همشیره زاده اش) را به سیدنظیف پاچا داده بود که مادر سیدبهاء الدین پاچا وسید هاشم پاچا میباشد ودرحرم کنر به (درانی ادی) معروف بوده است. این روایت وقتی به یقین تبدیل میشود که مرحوم حبیبی درتحقیق خود سه بار از موجودیت قبری بنام (درانی بی بی) درحظیرۀ(سیدعلی همدان) یادکرده وگفته این مرحومه شاید “بی بی مریم دختر وزیرمحمداکبرخان باشد”(ص 29) – اما بی بی مریم دختروزیر محمداکبرخان، زوجۀ سیدمحمودپاچا ومادرکلان سیدشریف خان سریاور، تا دورۀ سلطنت نادرشاه زنده بود واورا(خاله بوبو) میخواندند، چونکه سکه خالۀ مصاحبان (محمدیوسف خان ومحمدآصف خان پدران خاندان نادرشاه) بود- موصوفه بعدازوفات یگانه پسرش سیداحمدپاچا، درکابل وفات کرده وبه پهلوی پسرش در بلندی عقب مقبرۀ حضرت تمیم انصار درحظیرۀ سادات کنردر جابرالانصاردفن شده است.

هموطنان محترم ازآن قسمت شجرۀ فوق که زیرنام (زوجۀ همدانی سیدعباس پاچا)تایپ  شده، ملتفت میشوند که مرحوم سید جمال الدین افغانی ششمین نواسۀ میاعباس بابا میباشد، وقرارروایات خانوادگی ما، بعداز آمدن (همدانی ادی) درحرم کنر، تماس با همدان – ایران توسط پسر ونواسه های همدانی ادی دایم برقراربوده است. بین پسران سیدنظیف بابا مناقشات و زد وخورد هایی واقع شده که استاد حبیبی به تفصیل ذکرکرده است. دربارۀ خلافت وزعامت سید بهاء الدین پاچا وپسرش سید محمودپاچا نیز درکتاب پوهاند حبیبی به تفصیل صحبت شده، اما درمورد هفت سال خلافت وزعامت سیدهاشم پاچا درکنرهیج معلوماتی درین کتاب وجودندارد، زیرا قبراو ونام اورا در هنگام تحقیق خود درکنر نیافته است.  فقط دریک جا به ارتباط حملۀ لشکرانگلیس بالای کنر، به اقتباس از سراج التواریخ، ازسیدهاشم پاچا یاد کرده، میگوید: “” درسنه 1255ق-1839م چون شاه شجاع به مدد انگلیس کابل را گرفت، سیدهاشم کنری که دوست امیردوست محمد خان بود اطاعت نکرد، مکناتن فرماندۀ انگلیس ، لشکری به قیادت میجرمیگریگر به کنرفر ستاد و سیدهاشم فراری شد، مکریگر برادرش سید بهاء الدین را که اطاعت کرده بود، به حکمرانی کنرگماشت- سراج التواریخ -1/155″” (حاشیۀ صفحۀ 41). اشتباهی که درمتن فوق صورت گرفته ، نام سید (بهاء الدین پاچا) است ، زیراسید بهاءالدین پاچا هفت سال قبل وفات یافته، وپسرش سیدمحمودپاچا درضدیت با کاکای خود سیدهاشم پاچا، به شاه شجاع وانگلیس پیوسته وبعداز فرارسیدهاشم ازکنر بحیث حکمران کنر مقررشده است. پوهاند حبیبی که عین مطلب راازسراج التواریخ اقتباس کرده، ازین اشتباه مبرا میباشد.

اکنون نوبت به سیدهاشم پاچامیرسد تااورامعرفی کنیم- بعد ازوفات سیدبهاء الدین پاچا که خلیفۀّ مذهبی وزعیم سیاسی منطقۀ کنربود، ازآن مرحوم ازمادرهای مختلف  سه پسرمانده بود : سیدنظام الدین که توسط پدر بحیث حاکم گوتکی مقررشده بود سید حسام الدین وسید محمود (ص 45). اما سیدبهاءالدین پاچا درحیات خود وچندماه قبل از وفاتش، برادرسکۀ خود سیدهاشم پاچارا به مسند خلافت شانده و اورا بمردم بحیث جانشین خود مقررکرده بود. ازجملۀ چهار پسرسید بهاء الدین پاچا، هریک مرحومین سیدمختار، سید نظام الدین وسید حسام الدین، به کاکای خود سیدهاشم پاچا اطاعت وهمکاری داشته درمدت هفت سال خلافت وزعامت سیدهاشم پاچا واقعه ای درکنر رخ نداد؛ همه برادرزاده ها وعموزاده ها ، بشمول سید صفدر پاچا، درقلعۀ  وسیع و معروف کنریکجا زندگی میکردند، ولی سیدمحمودپاچا ناراض بود(روایات).

همه میدانیم که انگلیس شاه شجاع راازطریق  قندهاربکابل آورد وبه تخت سلطنت نشاند- عده ای از زعمای افغانستان به شاه شجاع بیعت کردند وعده ای نکردند – سیدهاشم پاچا که قبلا به امیر دوست محمد خان بیعت کرده بود، به شاه شجاع بیعت نکرد واز تادیۀ مالیۀ اراضی کنر به شاه شجاع سرپیچی نمود. وقتیکه انگلیس شاه شجاع را برای حل سرکشی های مجاهدین بجلال آباد آورد، سراج التواریخ این واقعه را درصفحۀ 220 بقلم علامه فیض محمدکاتب قرارذیل درج کرده است :

“”  ذکر توجه شاه شجاع از کابل به عزم قشلاق جانب جلال آباد””

چون از روز وردشاه شجاع درکابل چهار ماه سپری شده، زمان دی باذم سردی وی در رسید، درروز بیست وچهارم ماه شعبان سنه 1255 هجری به عزم قشلاق از کابل نهضت فرمان جلال آباد گشت. بعضی انگلیسان مانند الکزاندر بارنس وغیره همکیشانش درکابل مانده، ملاعبدالشکور راهمچنان به نایب الحکومتی برحال داشته، شهزاده محمد تیموررا به خطاب نایب السلطنه  ممتاز فرمود، خود راه جلال آباد برگرفت ودرباغ منزل نمله، که از یادگارهای شاه جهان است، شهزاده محمداکبرکه از بطن مخدرۀ محترمه، خواهرامیردوست محمدخان بود، ازعارضۀ مرضی، راه آخرت پیمود ونعش اورا ازآنجا درلمقان{لغمان} حمل ونقل فرموده بمزار فیض آثار حضرت مهتر لمک{مهتر لام} مدفون ساخت. شاه شجاع وارد جلال آباد شده، بارقشلاق گشوده، درهنگام توقف خویش ، سیدهاشم کنری را که دست نشانیدۀ امیرکبیربود، طلب حضورنمود. اوازآمدن سرباززده، شاه را از نیامدنش آشفته خاطرساخت؛ چنانچه چیزی ازسپاه انگلیس را با چند ضرب توپ وصد سوار افغان به سرکردگی عبدالله خان اچکزایی و سالاری جارج مکگریگر انگلیس ازجلال آباد درکنر فرستاد که آن ولا راازتصرف حاکمانۀسیدهاشم کشیده، سپرد سید بهاءالدین (1) خان که او نیز از سادات آن مکان است،نمایند.

سیدهاشم ازتوجۀ لشکر جانب کنر خبریافته، دراستحکام قلعه داری پرداخت وفوج انگلیس که به امر شاه شجاع رو  بدانجا نهاده بود و داخل جُلگای کنر شده اطراف قلعه را گرفته، سیدهاشم رابه محاصره انداخت وچندروز به محاربه ومقاتـله بسررفته، چون فیروز نگشت،  به نقب زدن پرداخته عزم آن نمود که دیوار قلعه را بصدمۀ باروت از بن برانداخته، بعد یورش برده قلعه رامسخرسازد، ولیکن درشب اول ازکثرت باریدن باران ووزیدن باد بغایت تاریکی بود، راهی نیافتند که ازجایی نقب زده زمین را بشکافند، ناچارمراجعت کردند. سیدهاشم درمقابل لشکرپادشاهی  درنگ را درتوانایی خودندیده، بمجرد آنکه راه فراربرویش گشوده گشت، ازقلعه بیرون شده، بذریعۀ جاله از نهر گذشته، راه فرارپیشگرفت. جارج مکگریگرعلاقۀ کنرراتفویض سیدبهاء الدین خان(1) کرده؛، خودباسپاه کینه خواهش  درجلال آباد مراجعت کرد، وهم درخلال این حال عبدالعزیزخان جبارخیل خسرزادۀ امیرکبیرکه نخست شرفیاب حضور شاه شده مورد الطاف گشته، پس ازچندی بخود خائف گردیده، کوه نشینی اختیار کردو شاهش هرچند طلب حضورنمود، ازبیم جانب بارگاه شاهی  راه آمدن نپیمود. پس شاه باسران  سپاه انگلیس ، چیزی ازفوج نظامی را مامورکرده، قلعۀ اوراخراب ساختند ومقارن این حال  مردم خوگیانی طریق نافرمانی پیش گرفته، از مالیه رسانی سرباززدند…” (ص 220-21)

(1) درروایت فوق تنها نام مرحوم سیدبهاء الدین پاچا اشتباه شده، چونکه او هفت سال قبل وفات کرده و درینوقت برادرش سیدهاشم پاچا حکمران کنربوده، ولی سیدمحمودپاچا فرزند سیدبهاءالدین پاچا، به شاه شجاع وانگلیس بیعت کرده وبعدازفرار سیدهاشم ازکنر، بحمایت انگیس برای سالیان متمادی بحیث حکمران مقتدر ومطلق العنان کنر باقی ماند. دربارۀ چگونگی حکمرانی سیدمحمود پاچا که تادورۀ سطلنت امیرعبدالرحمن خان  بحیث حکمران مطلق العنان کنرباقی ماند وحتی بنام خود سکه زده بود، دربخش آینده، با ارائۀ اسناد، بیشتر صحبت خواهیم کرد.

تصادفا جریان جنگ بین سپاه انگلیس و سیدهاشم پاچا درپَشِت بطور مفصل درتاریخ موهن لال وبقلم موهن لال که شاهد همه وقایع بوده، گزارش یافته واین گزارش با آنچه در روایات خاندانی بما رسیده بیشتر شباهت دارد- اینک متن انگلیسی آن گزارش رااز صفحۀ 328 جلد دوم تاریخ موهن لال، با ترجمۀ دری آن ذیلا تقدیم میکنم:

EXPEDITION AGAINST PUSHUT

There Was now one  general impression amongst us that  the country was all quiet; but this idea soon began to be effaced. Colonel Herring, escorting the treasury from Kandahar, was murdered near Ghazni. Sayed Hashim rebelled, and disturbed the authority of the Shah SHuja-ul-Mulk , in the direction of  Kunar.  Major  MacGregor ,C.B., whose diplomatic talents and military skill will demand  a prominent  place in the account of the victorious garrison of Jelalabad, was appointed  political agent in that place, and accompanied  the  expedition. All the troops of the Shah marchaed against the fort of Pushut, the resident of  the  refractory  chief  Sayed  Hashim, except the brigadier; which exception was amusing enough, since a report stated that the said brigadier withdrew from mess because  an officer spoke  slightly of the Envoy in his presence, and refused  to apologise  to him when asked to do do. Colonel Orchard was appointed to lead the expedition, and the fort of the enemy did not fall in  our hands so easily as was anticipated. These are the words of Sir William Macnaghten: –

“I have  just heard from Major MacGregor. The forts are stronger than we were led to expect.  The account is not as favorable as I could wish. The  gate of Pushut  resisted our powder-bags, and all our ammunition being expended, we were obliged to retire with a loss of forty or fifty killed and wounded. Collinson severely, and Hicks of the European regiment slightly wounded. Hashim has, I grieve to say, escaped, and taken with him eighty thousand rupees. The rain was sadly against us. The garrison evacuated during the night, and gone God knows where?      

ترجمه متن بالا بزبان دری:

عملیات نظامی بمقابل سیدهاشم درپشت

اکنون دربین همه انگلیسهای مقیم کابل نظروتصور عمومی ازینقراربودکه کشورافغانستان کاملا خاموش و آرام است،  امااین نظربزودی زایل گردید. کرنیل هیرنگ (Herring) که خزانۀ انگلیس را ازقندهاربکابل انتقال میداد، درنزدیکی غزنی بقتل رسید. سیدهاشم نیزدرکنربغاوت کرد و سلطۀ شاه شجاع الملک را درمنطقۀ حساس کنربرهم زد. جگرن     مکگریگور(MacGregor) دارندۀ نشان اعلی شجاعت از برتانیه، که قریحه و درایت سیاسی ومهارت نظامی او درمسایل مربوط بفرقۀ نظامی ظفرآفرین انگلیس مقیم جلال آباد قابل یادآوری وستایش میباشد، بحیث پولیتکل  ایجنت جلال آباد مقررشد ودرعین حال مامورگردید بمعیت فرقۀ عسکری بطرف شهر پشت حرکت کند. لشکر مذکور بنام سپاه  شاه شجاع بطرف قلعۀ پشت که اقامتگاه سیدهاشم رئیس باغیان منطقه میباشد، بحرکت افتاد، به استثنی یکنفر دگرمن انگلیس. اماجداشدن دگرمن مذکوراز فرقۀ سپاه بحد کافی مسخره آمیزبود،چونکه بقراریک راپور دگرمن مذکوربخاطری از سپاه انگلیس جداشد که درحضوراو یکنفر صاحب منصب دیگرازسفیرونمایندۀ اعلی انگلیس درکابل{مکناتن} به حقارت و اهانت  وسُبُکی سخن میراند. وقتی دگرمن مذکور ازآن صاحب منصب تقاضاکرد تاازگفتارخودعفوبخواهد، ولی صاحب منصب مذکورقبول نکرد وحاضرنشد. آنگاه کرنیل آرچرد(Orchard) بحیث قوماندان عملیات نظامی مقررگردید، ولی قلعۀ دشمن درپَشِت آنطورکه توقع میرفت بسهولت بدست اردوی انگلیس سقوط نکرد. اینست عین کلمات و راپور سرویلیام مکناتن درین باره که بحکومت هندبرتانوی ارسال کرده است:  

“همین اکنون از میجر میکگریگوراطلاع دریافت نمودم. قلعه های پشت بسیارقوی تر ومستحکمتر ازآنچه میباشند که قبلا بما راپور داده شده بود. جریان عملیات نظامی اردوی ما، آنطورخوش آیند ودلپسند که من توقع داشتم، نمیباشد. دروازۀقلعۀ پشت بمقابل بوجی های باروت ما مقاومت کرد، وچون تمام اسلحۀما بمصرف رسیده بود، باتلفات سنگین- چهل تا پنجاه کُشته وزخمی مجبور به عقب نشینی شدیم.کولنسن Collinson  شدیدا وهیکس(Hicks)آمرریجیمنت اروپایی خفیفا مجروح شده اند. باتاثر واندوه بایدبگویم که هاشم فرارکرد وباخودهشتادهزارروپیه راهم برد. متاسفانه باارن شدیدبمقابل ماقرارگرفت ومانع موفقیت عملیات اردوی ما شد. ساکنان قلعه دراثنای شب قلعه راتخلیه وفرار کردند، وبجایی رفتند که تنها خداوند خودش میداند.”

دربارۀ جنگ فوق ومقاومت سیدهاشم کنری بمقابل یک فرقۀ مجهزانگلیس، مورخین افغان ازقبیل قاضی عطامحمد در (نوای معارک)،مرحوم میرغلام محمد غباردر(افغانستان درمسیرتاریخ)، مرحوم سیدقاسم رشتیا دردواثر خود (افغانستان درقرن 19)و(تاریخ سیاسی افغانستان درقرن 19-متن انگلیسی صفحۀ 126)وپوهاندعبدالحی حبیبی در(نسب وزادگاه سیدجمال الدین)- (سراج التواریخ- درصفحۀ220) مختصر گزارش داده اند، امادوجلدتاریخ (موهن لال) که تااخیردورۀ جمهوری درجملۀ آثارنامطلوب تاپه خورده وبدسترس افغانها (به استثنی اعضای خاندان) قرارنداشت، زیرا چلوصاف       سلطنت سلالۀ محمدزایی  را دربردارند، این دوجلد را هاشمیان درامریکا ترجمه کرده ومحتویات آن بعد ازآن بدسترس افغانها قرارگرفته است. ازینجاست که در مورد این جنگ مردم کنر، درتواریخ معاصر تفصیلاتی بنظرنرسیده است. خوانندگان این تحقیق ملتفت میشوند که در گزارش موهن لال  ومکناتن  مطالب مهم به ارتباط تاریخ افغانستان وجود دارد که باید گفته شوند. من آنچه درین باره ازپدر وکاکاهای خود شنیده ام وبخاطردارم، وآنها ازپدروپدرکلان خودشنیده  وبما حکایه کرده اند، اینک درینجا نقل قول میکنم، ولی قبل آز آن، چند نکته را پیرامون کرکتردشمنانه،  خبیث وفتنه انگیز مکناتن خاطرنشان میسازم:

1) مکناتن بحیث سفیرکُل اقتدارانگلیس درکابل، رویدادهای محارباتی را که به امر اودرافغانستان صورت میگرفت، واقع بینانه وبه تفصیل بدهلی راپورنمیداد، مثلا همین موضوع ابا ورزیدن  یک دگرمن انگلیس ازجنگ درپشت که آمرعملیات محاربوی بود، مکناتن درآنباره هیچ ذکری نکرده، ولی موهن لال که چهارسال بعد از شکست و تباهی لشکرانگلیس، تاریخ خودرا درلندن نوشته، بطور کنایه آورده که “جداشدن دگرمن مذکورازسپاه بحدکافی مسخره آمیزبود”- قرارروایات خاندان ما، سیدهاشم پاچا برای همین دگرمن که آمر عمومی لشکربود، دوسه نفرازموسفیدان کنررا فرستا ده پیشنهاد مذاکره ومصالحه راکرده بود وآن دگرمن این پیشنهاد را قبول کرده بود- کاکایم میگفت : پیشنهادسیدهاشم پاچا این بوده که  نمایندۀ شاه شجاع (عبدالله خان اچکزای) وبرادر زاده اش سیدمحمود پاچا که درمعیت لشکر انگلیس آمده بودند، دوباره بجلال آباد فرستاده شوند، زیرا فتنه انگیزی میکنند، آنگاه او حاضراست با سران لشکرانگلیس مذاکره ومصالحه  کند- بقرار روایات کاکایم، آن دگرمن این پیشنهاد را پذیرفته بود، اما معاونش اینکاررا خلاف غرورانگلیس دانسته، در مقابل آمرخود بغاوت کرد، نمایندۀ شاه شجاع گفته بودکه اگرمن پس بروم شاه شجاع مرا اعدام خواهدکرد، آن برگد که درین جنگ تباهی ورسوایی میدید، بادونفرسپاهی بسواری اسپ واپس بجلال آباد رفت ومعاونش تسلیمی بلاشرط را به سیدهاشم پاچا پیشنهادکرد که مردم قلعه نپذیرفتند، لهذا جنک درگرفت .

2) مکناتن رویدادها وواقعات افغانستان را بطورغرض آلود به هندوستان گزارش میداد تاخودش رادربرابر اعمال غیرشرافتمندانه ودشمنانه اش حق بجانب وافغانها را درهمه موارد مجرم ومسئول قلمداد کند.

3) دونکته درراپورفوق مکناتن برای تاریخ افغانستان اهمیت دارد: یکی اینکه ازشکست فرقۀ انگلیس درجنگ پشت به صراحت اعتراف میکند ومیگوید که “…مجبوربه عقب نشینی شدیم.” افغانها میدانندکه انگلیسها اردوی چهل هزارنفری   خودرا ازآغاز عملیات آن درسند وکویته وبلوچستان وقندهارو غزنی وکابل “ظفرآفرین” و”شکست ناپذیر” خوانده اند، واین بار اول است که سفیرانگلیس “عقب نشینی اردوی انگلیس” را درپَشِت اعتراف میکند.

4) نکتۀ دیگر شامل پاراگراف  اخیرراپور مکناتن بسیارجالب است که میگوید:”با تاثرواندوه بایدبگویم که هاشم فرار کرد و باخود هشتاد هزارروپیه راهم برد. ساکنین قلعه دراثنای شب قلعه را تخلیه وبطرفی رفتند که تنها خداوند خودش میداند.”  روایات خاندانی ما درین باره ازینقراراست :

الف – سیدهاشم پاچا مدت هفت سال بحیث پیرطریقت وزعیم سیاسی منطقۀ کنرومتعلقات آن ، که به اساس تحقیق پوهاندحبیبی “مشتمل برشیوه وشیگی ، کامه، گوشته تا کوهستانات، کنر، پشت وتاحوالی پشاور بود”(ص 50)، مالیات این منطقه راتحصیل وسالانه بـیست هزارروپیه به امیردوست محمدخان میداد،اما با ورود شاه شجاع بزیربیرق انگلیس،  ازدادن مالیه امتناع ورزید وجهاد را اعلان کرد-  دلیل لشکرکشی انگلیس ظاهرا تحصیل مالیات بود، اما انگلیس منطقۀ حساس وستراتیژیک کنر را برای مقاصد فارورد پالیسی خود وهم برای امنیت هندوستان ضرورت داشت تا شخص مطیع ودست نشاندۀ خودرا درآنجا مقررکند- سیدهاشم پاچا سازش نتوانست وجنگ شدید درپَشت  شروع شد.

 ب–  قرارروایات خاندانی ما این جنگ مدت سه هفته دوام کرده بود و به اساس اعتراف سفیرانگلیس لشکرانگلیس تااخرین روز قلعۀ مستحکم پشت را تسخیرنتوانسته بود- این قلعه را که درحدود 50- 60 جریب وسعت داشت، سیدهاشم پاچا درمدت زعامت خود ازلحاظ نظامی بسیار مستحکم کرده بود- درین قلعه صدها اسپ وشتر وگاوهای شیری وقلبه ای وقاطرو مرکب وجود داشت و علاوه برهمه اعضای خاندان، درحدود 500 نفردهقان ونجار وگلکار با فامیل های شان بطور دایم زنده گی میکردند-  مرحوم سیدصفدرپاچا که ازطریق (همدانی ادی) بمثابۀ برادرزادۀ سیدهاشم بود نیزدرین قلعه با پسرش سیدجمال سکونت داشت و سیدجمال دراثنای این جنگ (1255 هجری) شاید درحدود دوساله بوده باشد. اینکه سراج التواریخ نوشته که سیدهاشم توسط جاله ازطریق دریا فرارکرد، حقیقت ندارد، زیراوقتی لشکر انگلیس بقلعه درآمد، آنراکاملاخالی یافت – بقرارروایات خاندانی، سیدهاشم باتمام اعضای خانوادۀ خود وهمه ساکنین قلعه وهمه حیوانات اهلی فرارکرده بود.

 

ج – موضوع هشتادهزارروپیه را که مکناتن نوشته سیدهاشم باخود بُرد، حقیقت دارد- اما سکه وروپیۀ هندی ازفلز نقره ساخته شده، وزن وثقلت داشت وکاکایم میگفت که “ده هزار روپـیه در دوجوال درهرکدام پنجهزار، بالای یک شتر بارمیشد”، پس برای انتقال هشتادهزارروپیه؛ هشت راس شتر ضرورت بود، و انتقال این تعداد شتر ومواشی و خانواده و عمله وفعله باکوچ وبارشان  ازطریق جاله ممکن نبود. ازجانب دیگر سفیرانگلیس باران وباد شدید را که یک هفته  دوام کرده بود ، سبب شکست اردوی خود خوانده است ، درچنین وضعی دریای کنر طوفانی میباشد و استفاده ازجاله، آنهم برای این تعداد نفروحیوانات  ناممکن است.  روایات خاندانی ما ازین قراراست که بعداز سه هفته جنگ که لشکر انگلیس از زیر زمین نقب زده بود، در بین قلعه درحدود 60 نفرکشته ودرحدود صدنفر بشمول زنها زخمی شده بود، و اسلحه خصوصا کارتوس، تمام شده بود- موادخوراکی برای ساکنین قلعه و هم علوفه برای حیوانات روبه خلاصی بود- اعضای خانواده هرشب بزیارت اجدادخودمیرفتند، تلاوت میکردند، نماز میخواندند، قربانی ونذورات میکردند – درهفتۀ سوم باران  شروع شد وهرروز شدید ترمیشد – درتاریخ کنر چنین باران وبادشدید راکس بیادنداشت – دریای کنرهم طوفانی شده بود که لشکرانگلیس مجبور شد ازکناره های دریا به بلندی ها سنگر بگیرند، کاکایم میگفت یک فایدۀ این باران این بودکه گلوله های توپ انگلیس  دراثرشدت باران قبل ازاصابت به هدف در هوا می ترقید – دو سه روز اول، باران وباد بهردو طرف دریا بشدت جریان داشت، اما دردو روز اخیر درحالیکه باران به آنطرف دریا که لشکر انگیس قرارداشت بهمان شدت میبارید، در این طرف دریا باران متوقف شده، بقسم دانه دانه میبارید- درهمین اثنا سیدهاشم پاچا تصمیم بفرارگرفت وهمه اعضای خاندان خود وهمه ساکنین قلعه را امرهجرت وفرارداد- همه حیوانات اهلی بشمول گاوها ومرکب ها را باربندی کردند و ازآغاز شب که بخاطر باران زودتر تاریکی پدیدارمیشد تا طلوع صبح، درمدت سه شب ازطریق دره ها وکوهائیکه بلد بودند به باجور رفتند. خودسیدهاشم پاچا درشب سوم ازقلعه برآمد ودرتمام همین شب درآنطرف دریا که عسکر انگلیس قرارداشت باران هنوزمیبارید، اما درین طرف دریا خاموش شده بود. به روایت

کاکایم درین جنگ درحدود پنجاه نفر انگلیسِ خالص مردار شده بود(مقصداوانگلیس الاصل بود)، اما تلفات سپاهیان هندی،  بنگالی و  پنجابی بسیاربیشتر بود- درحدود پنجاه سپاهی زخمی انگلیس دستگیر وبداخل قلعه اسیرشده بودکه ازآنجمله حدود 30 نفرشانرا که مسلمان بودند یا مسلمان شده بودند، آنهارا مُشت بسته درقلعه ماندند تاچشم دیدخود را به انگلیسها بگویند، ومتباقی را اعدام کردند.  بعد از فرارسیدهاشم پاچا، برادرزاده اش سیدمحمودپاچا بحمایت انگلیس بحیث حاکم مطلق العنان کنر مقررگردید و او نه تنها جایداد واملاک  شخصی کاکا و سید صفدرودیگر عموزاده هاراضبط وقبض کرد، بلکه برای برادران ناسکۀ خود سیرمختار، سیدنظام الدین و سید حسام الدین نیز حق وراثت قایل نشد وآنها یا به شهرهای دیگر درولایات مشرقی ویا به هندوستان رفتند. این بود خلاصۀ روایاتیکه من ازپدر وکاکای خود شنیده بودم.

5) به ارتباط سیدصفدر پاچا وپسرش سیدجمال، روایات شنیده گی ازینقراراست که زوجۀ سیدهاشم پاچا خواهر ملک قاسم مومند بود ومادر ملک قاسم عمۀ سیدهاشم بود، یعنی زوجۀ سید هاشم پاچا درعین زمان دخترعمه اش میشد. همین زن دختر یک برادرزادۀ خودرا برای پسرخودسید قاسم گرفته بود ویک برادرزادۀ دیگرخودرا برای سیدصفدرپاچا گرفته بودکه سید سیدجمال الدین ازبطن همین مادرمومند متولد شده، واینها همه که قبلا درقلعۀ پشت بودند، بعد ازجنگ با انگلیس، همه یکجا در یک قریه  درباجور زندگی میکردند- سید هاشم پاچا سیدجمال را بسیاردوست داشت و در طفولیت اورا شاگرد خود ساخته بود، ودر او نبوغی میدید واو رابسن شش سالگی درمدرسۀ باجور شامل ساخته بودکه درمدت سه سال این ازین مدرسه فارغ شد. کاکایم میگفت که مولوی این مدرسه نزدسیدهاشم پاچا آمد وبه پشتو گفت : “کوچنی پاچا هرچیزیکه درمدرسۀ ما بود یادگرفته، درینجا دیگر چیزی برای اونداریم، بهترخواهد بود اورا بمدرسۀ صوات بفرستید…”- سیدجمال مدت سه سال درمدرسۀ صوات ماند ودرآنجا بزبانهای پشتو، فارسی وعربی خطابه ها میدادومشهورشده بود – سپس مدت دو سال بیک مدرسۀ دیگر رفت (که من فراموش کرده ام پشاور بودیاجای دیگر) آنگاه پس به باجورآمد و یکسال درمدرسۀ باجورتدریس میکرد، اما مدرسۀ صوات اورادعوت کرد ودوسال درصوات  تدریس میکرد وچندبار به پشاورهم رفته بود. درین میان سیدهاشم پاچا وفات کرده بود، ومادرسیدجمال دراثرولادت وفات کرده ویک دخترش که مانده بود دردو سه ماهگی وفات کرد. کاکایم میگفت که وضع اقتصادی خانواده چندان خوب نبود، سیدصفدر که قبلا در همدان  ازدواج کرده ودرآنجا اولاد ها داشت( بلی کاکایم میگفت اولادهاداشت) با عموزاده و رفیق دوره های طفولیت و صباوت وباجۀ قدیمی خود سیدقاسم پاچا وداع کرده باپسرخود سیدجمال الدین به همدان-ایران رفت. کاکایم میگفت:

وقتی امیردوست محمدخان باردوم به تخت کابل نشست، سیدهاشم از طریق خان وزعیم باجور برای بازگشت به کنر و استرداد املاک شخصی خود عرایض فرستادند، اما امیرتوجه نکرد، زیرا سیدمحمودپاچا بسفارش انگلیس بدربارامیر درکابل راه یافته بود وحتی درسفرامیر به هرات همرایش بود که درآنجا نواسۀ خودبی بی مریم جان دختر وزیراکبر خان را به او نامزدکرده بود. وقتی امیرشیرعلیخان پادشاه شد سیدقاسم پاچا بدرباراورفت ودربارۀ مراجعت خود به کنر و استرداد املاک موروثی خود وعموزاده های خود دادخواهی کرد،  اما درینوقت سیدمحمود پاچا شوهربرادر زادۀ امیرشیر علیخان شده بود، امیرشیرعلیخان گفته بود که برگشت شما به کنرمصئون نیست ومن مسئولیت زندگی شما وخانوادۀ تان را گرفته نمیتوانم، ولی پیشنهاد کرده بود که اگر بولایات شمال افغانستان بروند درآنجا برای شان زمین داده خواهد شد. سیدقاسم پاچا گفته بود درین باره باخانوادۀ خودمشورت میکنم، اما دست خالی به باجور برگشت ودیگر بکابل نرفت.

 

6) درآثار افغانها خوانده ام که امیردوست محمدخان سیدصفدرپاچا را بکابل خواسته واوچند سال درکابل بوده وسیدجمال در مسجد (گدری) واقع کتابفروشی تحصیل میکرده است (1277هجری-1860م)– من درین مورد از زبان پدر وکاکایم هرگزچیزی نشنیده ام- اکنون که اوراق زیادی رادرین تحقیق مطالعه کردم، ازخود سوال نمودم وهم بتوجۀ محققین افغان میرسانم  که : در دورۀ اول امارت امیردوست محمدخان، سید هاشم پاچا به امیرمالیه میداد وبا اومناسبات بسیاردوستانه داشت که سراج التواریخ آنرا تصدیق کرده وهم پوهاندحبیبی درتحقیق خود به آن اشاره کرده است – درآنوقت سیدصفدر پاچا باکاکای خود درکنربخوشی  زندگی میکرد وحکمرانی کنر بدست کاکا وخاندان او بود،لهذاهیچ  مجبوریت برای رفتن بکابل نداشت، وامیرهم ضرورتی برای احضار اوبکابل نداشت – در دورۀ دوم امارت امیردوست محمدخان، سیدمحمود پاچا که دشمن سرسخت عموزادرۀ خودسیدصفدر بود، به اصطلاح “بال سیدصفدر میسوخت” که درکابل قدم میگذاشت – درین دوره کنرتحت حکمرانی سیدمحمودپاچا و درحقیقت یک مستعمرۀ انگلیس بود وسیدصفدرباسیدهاشم پاچا بعدازیک جنگ شدید با انگلیس، به باجور رفته بودند– بنابرآن به اساس وقوع حادثات که فوقا گزارش یافت، برای رفتن و اقامت سیدصفدر بکابل که در آنصورت سیدجمال درمسجد (گدری) تحصیل کرده باشد، هیچ سند ومدرک و ضرورت ومنطقی وجودنداشته است- امیدوارم محققین افغان کدام سندوثبوتی  پیرامون این ادعا که سید جمال درمسجد (گدری) درمحل کتابفروشی کابل تحصیل کرده، بدست آورده بتوانند. ازجانب  دیگردرین تحقیق برویت اسناد ثابت شده، که سیدجمال در مدت امارت امیرمحمداعظم خان درحدود مدت یکسال درکابل بوده -1867-68 میلادی- اگر سیدجمال دردورۀ طفولیت درمسجد (گدری) تحصیل میکرده بود، امکان نداشت که سید جمال درمدت اقامت خود درکابل از آن مدرسه دیدن نمیکرد، ولی درآثار سیدجمال که تاریخ وار درکابل نوشته وبیادگارمانده، هیچ نامی ازمسجد (گدری) دیده نمیشود. درپاراگراف بعدی این تحقیق شواهدی ارائه میشود که سیدجمال در شهرها ومنطقه ای که تحصیل کرده، یعنی صوات، بنیر وباجور، دربارۀ موسسات تربیتی آنجا در آثار خود معلومات داده است.

 

7) بهمگان معلوم است که سیدجمال در حدود 150 سال قبل درهندوستان رساله ای درمعرفی افغانستان وتاریخ آن بزبان عربی نوشته، بعنوان (تمت البیان فی تاریخ الافغان) ومرحوم محمدامین خان خوگیانی وقتی در سال 1318 شمسی مدیر مسئول وصاحب امتیاز روزنامۀ ملی انیس بود، آنرا بزبان دری ترجمه کرده ودرمطبعۀ دولتی کابل طبع شده است. وقتی این رساله راخواندم، ملتفت شدم وقناعت کردم که دراواسط قرن 19م چنین اثرواقعبینانه ای درمورد افغانستان  قبل برآن درهیچ کشوری طبع ونشرنشده است. سیدجمال ازوجه تسمیۀ نام افغان شروع کرده، زبانهای افغانستان رامعرفی و در مورد ریشه وانشعاب وانکشاف زبان پشتو یک صفحه نوشته ، اقوام وولایت افغانستان ورسوم اجتماعی  وخوراک و پوشاک وعنعنات شان وسیستم های تربیتی شان، ونفوذ مذهبی ونفوذ خان وامیر وغیره را آنطورواقعبینانه معلومات داده، مثل اینکه امروز هیات مختلطی ازچندوزارت موظف شود تا چنین رساله ای بنویسد- چندمثالی ازین اثررا ذیلا برای معلومات هموطنان اقتباس میکنم:

“” … پشتو : حرف /واو/ درکلمۀ پشتو که نام زبان ملت افغان است، مانند حرف /یا/ که در لغت عرب  برای “نسبت” یاد میشود و درحالت جمع حذف میگردد…”” (ص 64)- (این تعریف حرف /و/ درکلمۀ /پشتو/باموازین علم زبانشناسی

(شعبات مارفالوژی ونحو) مطابقت دارد، زیرا /پَشت/ یا /پَخت/ درسانسکرت بحیث ریشۀ کلمۀ /پشتو/ شناخته شده است. شهر (پَشِت) در ولایت کنر، یکی ازمراکز قدیمی سکونت پشتونها بوده است. هاشمیان).

“”…ابدال، غلجایی، کاکر، وزیری، یوسف زی، مهمند، افریدی، بنگش ودیگر قبایلی که به مساکن خویش منسوب اند …خوستی، کرمی، بنگش، باجوری، اندری،اوریاخیل، وابدال ازبارکزایی و الکوزایی وعلیزایی مرکب است.””(ص65).

  

“”… اهالی شهرها ودهات به سوی تحصیل علم میلان خوبی دارند، علوم ادبی از قبیل صرف ونحو، معانی، بیان، بدیع، وازعلوم شرعیه اصول، تفسیر، حدیث، وازعلوم عقلیه،منطق،  فلسفه، حساب ، هندسه می آموزند… دربلاد افغانی شئونات علماء بس بزرگ است، آنهاسلطۀ تامۀ روحانی ونفوذ کاملی دراهالی دارند… عوام تازمان اکمال تحصیل، کفالت ارزاق طلبه را بذمۀ خودمیگیرند…طلبۀ خوردسال بخانه ها میگردند وحصۀ معینه طلبه را جمع آوری میکنند…””( ص 168 ) .

 

“”…چنانچه ازجملۀ همین قسم علماء، عبدالغفور مشهور به (آخندصوات)، متسلط برصوات وبونیربوده ودرنزدعموم افغانها، بل درهند وبخاراهم معتقد وصاحب نفوذ است… معظم الیه را اتباع سیداحمد وهابی که ازخوف مسلمانان سنی ازهندهجرت نموده به صوات وبونیر توطن گرفته اند، تائیدو مساعدت مینمایند…  آخند صاحب صوات ازپیش خود شیخان را به اطراف واکناف بلاد افغانیه ارسال مینماید تا مردمان را ازاستعمال دخان منع وچلمها  وقلیانهای شانرابدست آرند وبشکنند “” (ص 170).

 

ازاقتباسات بالا ملتفت میشویم که سیدجمال نصاب درسی مدارس و عنعنۀ تحصیل در ولایات مشرقی افغانستان را بیان داشته و به معرفی علماء صوات وبونیر پرداخته است- این جهان بینی سیدجمال بیانگراین واقعیت است که اوتحصیلات دورۀ صباوت خودرا تا سن 16-17 سالگی در منطقۀ باجور، صوات وبونیرانجام داده است. اینک نمونۀ دیگرازمعرفی خوراکه باب ورسوم اجتماعی مردم سمت مشرقی ودومثال ازدوقوم مشهورسمت مشرقی( ختک وافریدی) بقلم سیدجمال که بیانگراثرات فرهنگ منطقۀ سمت مشرق افغانستان درساختمان فکری وفرهنگی سیدجمال میباشد، ازهمان کتاب برای مطالعۀ محققین تقدیم میشود : 

 

“غذای غربای افغان: برخی به ارزن، چندی به جو، عده ای بگندم قوت خودرابدست می آورند، غالبا نان خورش شان پنیروگوشت است ، درفصل زمستان آنهاراپخته میکنند. نان خود را اکثرا به تاوه می پزند، درسفرها سنگ را با آتش حرارت داده، بعدازآن آنرادرخمیر گرفته به آتش انداخته، پخته میکنند، واین قسم نان را کاک { شاید قاغ ؟ } میگویند. برخی قبایل مانند یوسفزایی واچکزایی پیازراعزیزمی پندارند… قبیلۀ اچکزایی دربسی اوقات قافله هارا تاراج وغارت مینمایند… اکثرقبایل وباشنده گان دره ها وقریه ها به میله ها وبازیها مایل اند، درروزهای بیکاری دایره نما اتن میکنند، شمشیربازی، اسپ دوانی می نمایند. نسوان قوم ختک درماتم روی های خودرا زغفرانی می نمایند، به قفاق ها میزنند وبه ناخن ها می کَنند- عادت افغانها است که تا سه روز پس از مرگ {اقارب}، بازماندگان شان مردها ومهمانان رانان می دهند، این کفاله را همسایگان و اهالی قریه جات قریبه ادامیکنند، ودربعضی قبایل ورثۀ میت ازمال خود قیام می ورزند… افغانها قبور اولیا رامتبرک میدانند وبه زیارت ایشان میروند، قربانیها وکشتارمیکنند، بعضی قبایل بحدی غلو مینمایندکه روزی یکی از قبیلۀ افریدی که به راهزنی و چوروتاراج مشهوراند، نزد شخصی به ارادۀ چورکردن نزد او خودرارسانده، اما آن شخص عذر والحاح آغازکرد وخداورسول را شفیع می آورد، لیکن از تجاوز افریدی ایمن نمیشد. بالاخره خاک ملا یارمحمد (شیخ مشهور) را شفیع آورده نجات خواست. افریدی گفت: جل جلاله، مرابکفررسانیدی ! آنگاه آن شخص را گذاشته ورفت …”” (ص 166).  

خدا کند کسی حاضر شود (تمت البیان فی تاریخ الافغان) را باردیگر از زبان عربی بزبان دری ترجمه کند.

یادداشت : درآثار مطبوعه، نام شهر (صوات) بااملاء (سوات) نیزنشرشده، ومن ازهردو املاء کارگرفته ام.

(ادامه دارد) – با عرض احترام – سیدخلیل الله هاشمیان – 13 مارچ 2017

 

 

 

Leave A Reply

Your email address will not be published.