«ناهید شهید» در لابلای خاطرات از یاد رفته/ انجنیر محمد نذیر تنویر

0 372

بسم الله الرحمن الرحیم

 

«ناهید شهید» در لابلای خاطرات از یاد رفته:

 

نوشتۀ و گرافیک دیزاین: انجنیر محمد نذیر تنویر

برگرفته از کتاب «از پلچرخی تا گوانتانامو» فصل «دومین بازداشت»

بمناسبت سی و هشتمین سالروز تظاهرات متعلمین و محصلین (نهم ثور 1359) شهر کابل نسبت به اشغال کشور شان:

 

 

تذکر:

شاید در ذهن هر هموطن ما خطور نماید، که «چرا احساس «قیام های قبلی»، در «شهرنشینان فعلی» نیست؟»

در حالی که در دور دوم تجاوز (تجاوز امریکا و 49 کشور هم پیمانش)، سطح آگاهی مردم بالاتر از دور نخست تجاوز (تجاوز شوروی) بود، و در ضمن از تجربیات سرشار جهاد نیز برخوردار بودند.

بنده این مطلب را در مقالۀ جداگانه مورد بحث قرار داده بودم که علاقمندان می توانند آنرا در «گوگل» زیر عنوان «چرا احساس «قیام های قبلی»، در «شهرنشینان فعلی» نیست؟» جستجو نمایند؛ چونکه صفحه بنده (2afghan) با تمامی مطالب و آلبوم های آن، از صفحات مجازی فضای انترنتی حذف گردید.

همچنان خوانندگان محترم باید حالت «تنظیم های جهادی» را در همان مقطع تصور نمایند، نه به حالت انحرافی کنونی!

 

بخش اول:

 

ششم ثور 1359:

ششم ثور 1359، روز توزیع کمکهای تعاونی «کشور شورا ها» به شاگردان «لیسه نادریه» بود، اما شاگردان ضمن آنکه حاضر به دریافت آن نبودند، گرفتن آنرا نوعی اشتراک درجرم «اسارت کشور» شان می دانستند. اداره لیسه تصمیم گرفت تا در ختم دروس، این «کمکهای تعاونی» را بطوری جبری در صحن لیسه، برای شاگردان توزیع بدارد. همان روز برحسب تصادف در منزل بودم که زنگ دروازه به صدا آمد. نورالله را در عقب دَر یافتم که درین رابطه مشوره ام را میخواست، و درضمن بیان داشت که شاگردان چاره ی جز گرفتن کمک ها ندارند. بزرگی و عظمت این نوجوانان که دریافت کمک از کشور متجاوز را برایشان ننگ و عار می پنداشتند، جا دارد تا در صفحات تاریخ کشور درج و به احساس شان ارج گذاشته شود.

چنان قرار گذاشته شد تا بعد از دریافت کمکها، آن را در بیرون محوطه مکتب به آتش بکشانیم. آتش بزرگی در سرک شرقی لیسه نادریه، جمیعت عظیمی را در آن ساحه گردهم آورده بود. هر آنقدر که زبانه های شعله آتش بالا می گرفت، بر تعداد جمعیت آنجا نیز افزوده می گشت. یکی از شاگردان که قبلاً پتلون تعاونی را بر تن کرده بود، در جمع متعلمین پیوست و توجه دیگران را بخود جلب داشت. همه بر وی هجوم برده و پتلون را از تن اش بیرون آورده و در آتش پرتاب نمودند. اوج احساسات زود بالا گرفت و فضا را از روال عادی اش بیرون ساخته و به شکل تظاهرات درآورد. حضورم در آنجا و تماس های پیهم نورالله، شاگردان تیزهوش حلقه ما را که با من شناسایی نداشتند متوجه گردانید. تظاهرات به سوی پارک زرنگار به حرکت افتید و در حالی که جوانان در اوج احساسات شان بودند، نظم را رعایت نموده، و مسالمت آمیز به پیش می رفتند.

این آغاز تظاهرات خیابانی «متعلمین و محصلین» شهر کابل نسبت به اشغال کشور شان بود که کمتر در نوشته ها به چشم می خورد. شعار های این تظاهرات نیز منظم و مسالمت آمیز و دارای پیامی از برای متجاوزین بود و همه فریاد سرمی دادند که:

«کمک نمی خواهیم- آزادی می خواهیم!»

بعد از چند صد متر راهپیمایی، شعار های «الله اکبر» و «شوروی خاک ما را ترک کن!» به تظاهرات، شکل انقلابی را داد.

تظاهرات از «چهار راهی شهرارا» به سمت جاده بزرگی که به تعمیر انحصارات منتهی می گشت دور زد و درین لحظات افرادی مشکوکی در صفوف تظاهرکنندگان رخنه نمودند. جیپ های خاد از عقب، جلو و سمت چپ (جاده آمد) تظاهرات را زیرنظر داشتند. زمانی که «لاری های ترپالدار» نظامی در صحنه حضور یافتند، افراد مشکوک شروع به سنگپرانی نمودند. خادیست ها این عمل را دستآویز قرار داده و در آغاز شروع به فیرهای هوایی نمودند. تظاهرکنندگان که از سه جهت قبلاً در محاصره بودند چاره ی جز حرکت در جهت «تانک ذخیره» نداشتند. اما در آن مسیر منازل رهایشی پهلوی هم چنان قرار داشتند که مسیر را بسته بودند؛ به جز یگانه محوطه یکه در آن «ورکشاپ موتر» قرار داشت.

تظاهرکنندگان سعی داشتند تا حصار های جانبی را بشکنانند و از آن عبور نمایند، اما با اثابت مرمی و زخمی شدن ده ها تن، وحشت زده به طرف محوطه ی ورکشاپ هجوم بردند. شکار به دام افتید و خادیست ها، متعلمین را تک تک، دستگیر و در لاری های نظامی بار می کردند.

احساس کردم که «محصل بودنم» در جمع متعلمین؛ آن هم محصل پوهنحُی انجنیری، خطریست جدی که نباید به دام ایشان بیافتم. موتر های کهنه در کنارهم تا دیوار جنوبی محوطه قرار داشتند. با یک پرش برق آسا از یک «بانت موتر» به «بانت موتر» دیگر، تا آنکه خود را به دیوار رسانیدم. در حالی که باران مرمی به سمتم می بارید، خود را در محوطه جنوبی ورکشاپ پرتاب نمودم.

خانمی که در داخل محوطۀ خانه اش بود، با دیدن ام فوراً دَر حویلی را بست و گفت:

«من آنها را مصرف نگه میدارم و خودت به سمت «تانک ذخیره»- حویلی به حویلی محوطه ها را عبور کن تا آنکه به سرکی منتهی میشوی که با این سرک راه ندارد».

این ساحه که قبلاً «جبه زار» (چمنزار) بود، از آبروهای زیادی تشکیل یافته، که مانع امتداد سرک ها از هر جهت می گردید. با ساحه آشنایی قبلی داشتم و به فرار خود در جهت «تانک ذخیره» ادامه دادم. زمانی که از محل دور گشتم نخواستم دوباره داخل ساحه ی کارته پروان گردم. از طریق کوه آسمایی بطرف کارته سخی و جمال مینه رفته و داخل ساحۀ پوهنتون گشتم.

خبر تظاهرات و سرکوب آنرا برای حلقه های ارتباطی خود داده و دیری نگذشت که این خبر- همۀ ساحات پوهنتون را زیر پوشش خود درآورد. از اینکه محصلین پوهنتون خود نیز از اشغال کشور شان رنج میبردند منتظر چنین لحظات بودند تا احساسات شان را به تمثیل کشانند که تظاهرات 6 ثور را میتوان سرآغاز تظاهرات سال 1359 نامید. هرچند که این تظاهرت بعد از یک فاصله کوتاه (سه کیلومتری) با خشن ترین نوع، سرکوب گردید اما بجا خواهد بود تا ازین شهامت و جرأت متعلمین لیسه نادریه در تاریخ به نیکویی نام برد.

بخش فرهنگی حوزه مرکزی کابل که توسط حمیدالله (استاد اکبر) رهبری می گشت، نقش کلیدی و مؤثری در اعتراضات قشر تحصیل کرده داشت؛ آنهم در شرایطی که کمونیستها «ادعای روشنفکری» داشتند و آنرا به خور جامعه می داند که گویا تحصیل کرده ها، ستون اصلی و هسته مرکزی اندیشه های شان را تشکیل می دهد. اما دهۀ اول ثور 1359 بر بطلان این ادعا خط درشتی را در تاریخ کشور کشید، و یک بار دیگر به اثبات رسانید که مردم این خطه بر هیچ چیزی جز «اسلام» قانع نخواهند شدند.

درین روزها تنظیم و رهبری تظاهرات از طریق شبنامه ها شکل می یافت. شبنامه های که در اوراق نازک رنگی توسط ماشین های “گستتنر” به چاپ می رسید. گستتنر های که عمدتاً از ارگان های تحصیلی به شکل «نوبت وار» استفاده می گردید تا در شناسایی آن، سهولت پیش نیاید. هرچند آغاز سمستر اول سال 1359 برایم دوره ی استاژ بود و نباید در پوهنتون حضور می داشتم؛ اما جهت بیشبرد فعالیت های فرهنگی، گاه و بیگاه به مکاتب و پوهنتون سر می زدم. فضای محل کار بعد از گذشت چند هفته برایم مطمئن و قابل اعتماد گشت و در غیاب من، همصنفی ام صابرجان که وی نیز درآنجا دورۀ استاژ اش را سپری می نمود- بجایم امضا می نمود.

حتی امضای خود را چنان طراحی و شکل داده بودیم که در بین آن علامۀ «چلیپا» شکل می یافت تا به راحتی خانه های از قبل «چلیپا» شده (در کتاب حاضری مامورین) را بتوانیم دوباره با امضای خود پُر نمایم.

بیشترین کارمندان ریاست تعمیرات (شهرسازی) روحیه ضد اشغالگران را داشتند. ایشان تشنۀ اخبار و گزارشات مجاهدین، بخصوص حوزه مرکزی کابل بودند که از طریق من مرفوع شده و همین علت باعث بسیج یک تعداد زیادی از کارمندان در شعبات مختلف گردیده بود. جای تعجب و جالب در آن بود که حتی کارمندان پکت «وارسا» که در آنجا ایفای وظیفه داشتند (بجز “نته شه” نقشه کش شعبه ما)، همه دارای نیات نیک و برخورد خوب با من بودند، حتی بعضی اوقات ابراز نگرانی از «بی باکی هایم» در فعالیت ها می نمودند. سرانجنیر چکسلواکی شعبۀ میخانیک، روزها با من بحث های فلسفی را براه می انداخت، مهندسان و نقشه کش های روسی و پولندی که بیشتر شان از طبقه اناث بودند ضمن آنکه در برابر فعالیت هایم حساسیت نشان نمی دادند بعضی اوقات به حلقه های ما می پیوستند تا از جریانات آگاهی بیشتر حاصل نمایند. چنین فضا و بالا گرفتن حس اعتماد در محل کار، جسارت و بی باکی بنده را در فعالیت ها، بالا برده و به جای رسانده بود که شبنامه ها، همچو اوراق عادی دست بدست می شدند. نظر به قلت مواد فرهنگی، در اخیر روز شبنامه ها را دوباره جمع آوری نموده که بعداً به دسترس متعلمین و محصلین قرار می گرفت.

دهه اول ثور 1359 روزهای پُر شور و پُر تحرکی را در صفحات تاریخ کشور ثبت دارد. حرکت های مختلف و وسیع در تمامی ارگان های تحصیلی آغاز یافته بود. حلقه های از پسران و دختران در محوطه های مکاتب و پوهنحُی ها، دورهم جمع می شدند و سخن از آرمان های دینی و کشوری شان را می زدند. بعضاً این صحبت ها به شعار ها شکل می یافت و احساسات شان را بر روی دیوارها حکاکی می داشتند.

دیوار های پوهنحُی انجنیری ممثل اراده ملت بود که با شعار های آزادی طلبی مزین شده بودند. زمانی که جیپ های خاد از آن محل عبور می کردند، با فریاد های بلند- «لعن و نفرین» می شدند. در چنین «حال و هوا»، خبری تظاهرات لیسه غازی و دارالمعلمین که دوستم عتیق الله «لنگر» مسئولیت آنرا پیش می برد- بر فضای پوهنتون رخنه کرد. زمانی که به آنجا رسیدم، چنان پیدا بود که تظاهرات در همان محل، و در همان لحظات آغازین اش، سرکوب و متواری شده باشد، اما پسران و دختران قهرمان تاهنوز در خیابان ها حضور داشتند.

 

بخش دوم:

 

هشتم ثور 1359:

هشتم ثور بعد از متواری شدن تظاهرات، دختران لیسه سوریا و رابعه بلخی در برابر خانه “جلالر” در کارته چهار …

 

(ادامه این وقایع تاریخی را در بخش دوم پیگیری نماید)

Leave A Reply