مقابله با هجوم فرهنگی و هژمونیزم ایران بزرگ / به قلم دوکتور نوراحمد خالدی

0 1,523
اخیرآ عزیز آرینفر طئ مقالهء که در فیسبوک منتشر شده به صراحت قبولی خط فکری و هژمونیزم ایران را در مسایل منطقوی به دولت و سیاسیون افغانستان توصیُه میکند و مینویسد که سیاستهای ایران برای افغانستان بی خطر است! (عزیز آرینفر: تبصره یی بر نوشته های چند دوست، چرا ایران آری و عربستان، پاکستان و ترکیه نه؟ 22 مئ 2017) آیا واقعیت چنین است؟
کدام اشتباهی نشود، شخصآ موقف دولت ایران را در رابطه به اسراییل، فلسطین، لبنان، سوریه وعراق تایید میکنم. اما آنچه را خطرناک میدانم و لازم میدانم هموطنان خودرا در مورد آن هشدار دهم هجوم فرهنگی آنکشور در برابر افغانستان است.
کشور ما در مقابله با دو نوع تروریزم قرار دارد. از یکطرف در معرض هجوم تروریزم طالبان قرار دارد. از جانب دیگر کشور ما در معرض هجوم فرهنگ غیر افغانی قرار گرفته است. وجههء مشترک این دو در عدم موجودیت احساس پاتریوتیزم یا وطن دوستی و عشق به میهن و ناسیونالیزم افغانی است.
تروریزم طالبانی تمدن ما را مورد هجوم قرار داده، سیستم ادارهء دموکراتیک دولت افغانستان را مورد تهاجم قرار داده، آزادیهای اجتماعی و سیاسی مردم ما و بخصوص زنان مارا مورد هدف قرار داده و میخواهند ساعت را به عقب برگردانده و کشور ما دوباره مانند قرون اول هجری صدر اسلام اداره شود.
در جانب دیگر، تروریزم فرهنگ غیر افغانی تاریخ این کشور و هویت ملی آنرا نشانه گرفته، اسم این کشور را نشانه گرفته، ملیت مردم این کشور را نشانه گرفته، فرهنگ این کشور را نشانه گرفته، وحدت و برادری اقوام این کشور را نشانه گرفته و بالاخره تمامیت ارضی این کشور را نشانه گرفته است.
به قلم دوکتور نوراحمد خالدی

هدف هردو در نهایت یکی است – تخریب این کشور.

در حالیکه بیشتر رهبران و قوماندانهای گروهای طالبان در کمپهای مجاهدین در پاکستان از طفولیت بزرگ شده یا حتی تولد و بزرگ شده و از ایام صفولیت در آنجا زندگی کرده از درس و تعلیم در خاک افغانستان بهره نبرده اند. در وجود این افراد احساس پاتریوتیزم یا وطنپرستی و عشق به میهن و ناسیونالیزم افغانی موجود نیست. مثال بارز آنرا در تخریب مجسمه های بامیان دیدیم که در طول قرنها همچنان پا برجا استاده بودند.
این عدم موجودیت پاتریوتیزم افغانی وقتی با تعلیم و تربیت وهابی و افراطی اسلام توسط ملاهای پاکستانی و سعودی در کمپهای پاکستانی یکجا گردید گروهی را خلق نموده که بسادگی میتواند طرف استفادهء استخبارات بیگانه قرار بگیرد.
متاسفانه عدم موجودیت شرایط تعلیم و تربیه، کار و استخدام در مناطق پشتون نشین شرقی و جنوبی کشور در امتداد سرحد با مناطق قبایلی و بلوچستان، اشتراک در “صنعت تروریزم” را به مثابه یگانه راه اشتغال و کسب عاید برای جوانان این مناطق فراهم کرده است.
در عین زمان هجوم فرهنگ ضد افغانی از طریق یورش فرهنگی ایرانی با سرمایه گذاری در مطبوعات کشور، با ایجاد رسانه های جمعی تلویزیونها، رادیوها، روزنامه ها و مجلات، با سرازیر کردن کتب و مطبوعات ایرانی، و بدست ایران پرستان افغان عملی میگردد. بازگشت هزاران هموطن مهاجر ما بعد از زندگی در ایران و شست وشوی مغزی، زبانی و فرهنگی در موسسات تعلیمی کشور ایران به این پروسه امکانات بیشتری فراهم کرده است.
یکی از هموطنان تاجیک در حدود دوسال قبل در جریان یک تبادل نظر با من اظهار داشت که او نمیتواند ریشه های ملیت ایرانی خودرا نادیده بگیرد! من در وطن دوستی این شخص هیچ شکی ندارم اما باور من بر این است که موصوف در مورد ملیت خود کاملآ در اشتباه قرار دارد. و بخصوص اینکه در موجودیت یورش بزرگ فرهنگی ایرانی بر کشور ما داشتن این نوع برداشت نتایج فاجعه باری در امر وحدت مردم ما دارد. این برداشت هم از لحاظ خونی و ژنتیک نادرست است و هم از نظر زبانی.
از نظر خونی و ژنتیک ما نادرستی این برداشت را وقتی دیدیم که مازیار یک دانشمند علم ژنیتیک ایرانی در پوهنتون پورت سموث انگلستان ثابت نمود که تاجیکهای افغانستان از لحاظ خونی و دی ان ای به مراتب مشابهت نزدیکتر با اقوام پشتون افغانستان و شمال هند دارند تا با مردم ایران امروزی. (مجلهء پلوس وان سال 2012 ).
از جانب دیگر زبان تاجیکها یا فارسیوانهای افغانستان زبان دری است و این زبان دری مادر زبانی است که در ایران به ان فارسی یا پارسی میگویند. زبان دری اسم اصلی زبانی است که ما به ان تکلم میکنیم. در زمان حملهء اعراب بر ایران در سال 621م مردم ایران به زبان پهلوی ساسانی تکلم میکردند در حالیکه در انسال در سرزمینهاییکه ما امروز افغانستان مینامیم و در ماوراالنهر مردم بزبان دری صحبت میکردند. ابن الندیم از قول عبداله بن المقنع میگوید دری لغت مردم مشرق اهل بلخ است. (الفهرست جاپ قاهره ص ۱۹.) زبان دری در ادوار پیش از اسلام نیز همزمان با پهلوی وجود داشته است. قراینی که این عقیده را حمایت میکنند موجودیت آثار کتبی (منثور و منظوم) از زمان نوح سامانی (932م-947م) (۳۵۰-۳۶۵ ه ق) و غیره است و دلالت به آن میکند که در ظرف دو سه قرن بعید است زبانی باین فصاحت و بلاغت رسیده باشد.
ابراهیم پورداود، استاد دانشگاه تهران مینویسد که کتابهای شاهنامه ابو منصوری (928م ۳۴۶ هجری)، ترجمه تفسیر طبری ( 947م ۳۶۵ هجری) ،اشعار رودکی سمرقندی (911م ۳۲۹هجری)، شهید بلخی (م907 ۳۲۵ هجری)، دقیقی طوسی (952م ۳۷۰ هجری)، شهنامه فردوسی (982م ۴۰۰ هجری) “همه بزبان فصیح و استوار و پختهء دری یا پارسی نوشته و گفته شده است” (محمد معین، “برهان قاطع”، دیباچه صفحه بیست وهفت جلد اول-م1912 تهران). ابراهیم پورداود مینویسد که “باید پایه و شالوده این زبان قرنها پیش از اسلام ریخته شده و زبان مزبور با زبان پهلوی متوازیآ پیش میرفته است”. (محمد معین، “برهان قاطع”، دیباچه صفحه بیست وهفت جلد اول-۱۳۳۰ تهران). همین نویسنده در پاورقی همان صفحه می افزاید که “منتهی چون زبان پهلوی زبان رسمی بوده کتیبه ها و رسایل بدان زبان باقیمانده و از زبان دری پیش از اسلام – اگر هم آثارمکتوب وجود داشته- چیزی بما نرسیده است”.
زبان دری از ترکیب زبانهای تخاری، سغدی، پهلوی اشکانی (پارتی) بوجود آمده است. این زبان دنبالهء زبان پهلوی نیست. به قول استاد ایرانی آقای ملایری کاربرد اصطلاحات فارسی قدیم، فارسی میانه و فارسی جدید از ساحته های تازه است و هیچ ریشهء تاریخی ندارد. به تایید استاد ملایری باید اضافه کنم که زبان هخامنشیها ایلامی بود و زبان ساسانیها هم پهلوی. اینها زبانهای فارسی نیستند. زبان فارسی اسمی است که فارسها به زبان دری داده اند که همزمان با ساسانی میزیسته است.
بنابر آن وقتی در سال 1964م دولت افغانستان کاربرد زبان “دری” را به عوض “فارسی” بصورت رسمی مروج ساخت عملی در مسخ هويت اش نبوده بلکه برعکس استفاده از نام درست تاریخی و اولی این زبان است.کار خستگی ناپذیر محققین افغان در معرفی درست ریشه ها و تکامل زبان دری به فهم بهتر مردم منطقه اعم از افغانستان، ایران و تاجیکستان از این زبان انجامیده است.
این زبان چند صد سال بعد توسط سلجوقیها و خوارزمشاهیان به فارس رفت و زبان مردم آن دیار شد. بنابر آن زبان دری توسط ایرانیها به این سرزمینها نیامده است بلکه برعکس توسط مردم این دیار به سرزمینهای ایران امروزی معرفی شده است.
سد زبان فارسی
به همین اساس چند سال قبل در جریان یک تبادل نظر با من یکی از این ایران پرستان راه مقابله با تروریزم طالبانی را ایجاد یک سد شکست ناپذیر فارسی تعریف کرد! فکر میکنم که این بهترین تعریفی است از مقاصد و اهداف ایران پرستان وطنی! این سد را زمانی میتوان ایجاد کرد که زبان پشتو و فرهنگ پشتونها را دشمن فرضی قبول کنیم.
بیایید ببینیم که این سد شکست ناپذیر فارسی چگونه میتواند ایجاد شود؟ طبیعتآ این سد فارسی تنها با قبولی تمام اساسات، زیربناهای تیوریک، فکری و موازین ناسیونالیزم ایرانی میتواند ایجاد شود! این زیربناهای ناسیونالیزم ایرانی کدامها اند؟
– اعتقاد به ایران بزرگ، که از ترکیه و دجله و فرات در غرب تا دریای سند در شرق، و از بحیرهء آرال در شمال تا بحیرهء عرب و خلیچ فارس امتداد داشت؛
– اعتقاد به اینکه این ایران بزرگ توسط استعمار از هم فروپاشیده و کشورهای تازهء ظهور کرده اند نه نظر به قیامهای مردمان این کشورها؛
– اعتقاد به احیای مجدد این ایران بزرگ با اشتراک کشورهای تاجیکستان، افغانستان و ایران؛
– مخالفت با کاربرد اسم آریانا در اشاره به تاریخ باستان کشور و استفاده از اسم ایران بزرگ در عوض؛
– اعتقاد به برتری فرهنگی ملت ایرانی در مقابل اعراب، ترکها و افغانها؛
– اعتقاد به قبولی و رسمیت شناختن و استفاده از زبان فارسی آنهم با لهجه و استندرد واژه های متداول در ایران به مثابه یگانه زبان ملی؛
– نسبت دادن تمام چهره های ادبی، علمی، فرهنگی، هنری، سیاسی و نظامی گذشتهء منطقه به کشور ایران؛
خالص سازی زبان فارسی با زدودن کلمات و اصطلاحات عربی، ترکی، پشتو، و غیره از آن و تعویض آنها با استفاده از کلمات و اصطلاحات زبان عتیقهء پهلوی؛
– تشریح و تفسیر تاریخ گذشتهء منطقه از دیدگاه ایران بزرگ و ناسیونالیزم ایرانی؛ و
– قبولی خط فکری و هژمونیزم ایران در مسایل منطقوی.
طوریکه دیدیم عزیز آرینفر طئ مقالهء که در فیسبوک منتشر شده به صراحت قبولی خط فکری و هژمونیزم ایران را در مسایل منطقوی به دولت و سیاسیون افغانستان توصیُه میکند.
وقتی چنین یک چوکات فکری-سیاسی را در نظر بگیریم ایجاد و دوام کشور و دولت افغانستان مستقل با ایدیولوژی ناسیونالیستی افغانی آن نه تنها با آرمانهای ناسیونالیزم ایران بزرگ در تضاد قرار دارد بلکه مانعی در راه بسر رسیدن آرمانها و اهداف سیاسی آن نیز میباشد.
بنابر آن با توجه به چوکات فکری-سیاسی ناسیونالیزم ایران بزرگ ما میدانیم که چرا ایران پرستان افغانستان:
1. ایجاد کشور افغانستان را ساخته و پرداختهء استعمار انگلستان میدانند؛
2. امپراطوری ابدالی تا قبل از امیر عبد الرحمان خان را بدون ارتباط با دولت معاصر افغانستان میدانند؛
3. تاریخ افغانستان را مسخ میکنند؛
4. به تحقیر و توهین چهره های تاریخی سیاسی این کشور منجمله میرویس نیکه، احمدشاه بابا، امیر عبد الرحمان خان، امیر امان اله خان و غیره میپردازند؛
5. اسم افغانستان را نشانه تحمیل اسم یک قوم توسط استعمار میدانند؛
6. با ملیت “افغان” مخالفت دارند؛
7. از موجودیت ملت افغانستان انکار میکنند؛
8. با توهین به قوم پشتون وحدت و برادری اقوام این کشور را نشانه گرفته اند؛
9. قوم پشتون را یک قوم بی فرهنگ، بدوی و قبیلوی خطاب میکنند؛
10. طالبان و قوم پشتون را مترادف هم دانسته هر پشتون را طالب و یا طالب پرست تصور میکنند؛
11. بی اعتبار ساختن چهره های تاریخی، سیاسی و فرهنگی پشتون را در پیش گرفته اند؛
12. ترکیب قومی شناخته شدهء نفوس این کشور را مورد سوال قرار میدهند؛
13. تمامیت ارضی این کشور را نشانه گرفته اند؛
14. رهبران اقوام غیر پشتون را ترغیب میکنند تا با استفاده از امکاناتیکه موجودیت نیروهای بین المللی فراهم کرده اند در مناطق خود خودمختاری اعلان کنند؛
15. از تغییر سمبولهای ملی سخن میزنند؛
16. از کاربرد اسم دری نفرت دارند و ترجیح میدهند فارسی گفته شود؛
17. به ترویج اصطلاحات مروج در ایران به عوض مصطلحات ملی و اداری در افغانستان میکوشند؛
18. قانون اساسی کشور را نشانه گرفته اند تا آنرا بی اعتبار کنند؛ و بالاخره
19. این خاک را بخش شرقی ایران زمین و خودرا ایرانی میدانند.

تشکیل دولت مستقل معاصر افغانستان

دو برداشت از تشکیل کشور مستقل و دولت افغانستان و تاریخ آن وجود دارد: برداشت افغانی و برداشت ایرانی
اول – برداشت ایرانی: برداشت ایرانی چنین است:
در ویکیپدیای دانشنامه آزاد از قول ایرانیها میخوانیم که “مفهوم ایران بزرگ از جهات گوناگون ریشه در تاریخ چند هزار ساله آن دارد و به دوران نخستین امپراتوری ایرانی که توسط پارس‌ها بنیان گذاشته‌شد بازمی‌گردد. در دوران جدید، ایران بسیاری از سرزمینهای خود را از دست داد از جمله واگذاری بخش‌های غربی در ترکیه و عراق امروز به امپراتوری عثمانی (۱۵۳۳ میلادی)، واگذاری بخش‌های شرقی در افغانستان امروز به بریتانیا طی معاهده پاریس در ۱۸۵۷ میلادی و ۱۹۰۵ میلادی، واگذاری سرزمینهای قفقاز به روسیه در قرن هجدهم و نوزدهم میلادی[۱۳]؛ عهدنامه ترکمانچای در سال ۱۸۲۸ و پس از نبرد روسیه و ایران، استانهای قفقازی ایران را برای همیشه به روسیه واگذار کرد و مرزهای جدید در طول رودخانه ارس شکل گرفت.[۱۴] بر طبق عهدنامه گلستان در سال ۱۸۱۳، مناطق ارمنستان، جمهوری آذربایجان و شرق گرجستان که پیشتر بخشی از ایران بودند، به روسیه واگذار شدند.”
به مشتی بیخبر در ایران و افغانستان میگویند که بخش‌های شرقی ایران، در افغانستان امروز، به بریتانیا طی معاهده پاریس در ۱۸۵۷ میلادی وگذار گردید! . بنابر ان بر اساس این برداشت تاریخ افغانستان قبل از این زمان وجود نداشته و تاریخ این سرزمینها را لازم است در تاریخ ایران ببینیم و مطالعه کنیم.
و بد تر از همه این که این گروه بیخبر این دروغها را باور میکنند و ایران پرستان افغان که اتفاقآ دو آتشه تر از ناسیونالیستهای ایرانی هستند، میگویند که دولت افغانستان از این سالها به بعد توسط استعمار شکل میگیرد و تاریخ قبل از آن ندارد.
بیایید حقیقت این ادعا را بررسی کنیم. دولت انگلستان در سال 1857 م در پاریس با وساطت ناپلیون با دولت ایران معاهدهء میبندد و در آن معاهده “دولت ایران … از هرگونه حق حاکمیت بر هرات و افغانستان صرفنظر کرده و متعهد شد تا در منازعات با افغان ها به دولت انگلیس بعنوان میانجیگر و قاضی رجوع نماید”. (13خبرگذاری پارس، اسفند1235، بازخوانی انعقاد معاهده پاریس بین ایران و انگلستان).
در سال 1857 م دولت انگلستان چه نفوذی بالای افغانستان داشت؟ هیچ نفوذ! در این زمان که 15 سال از شکست انگلیسها در جنگ اول افغان و انگلیس میگذرد امیر دوست محمد خان در قدرت است و انگلیسها نه نیرویی در افغانستان دارند و نه نمایندهء. باآنکه انگلیسها بالای دولت امیر دوست محمد خان نفوذی نداشتند اما در عین زمان نمی خواستند روسهای تزاری از طریق ایران بالای افغانستان حاکم شده و خطری برای هندوستان که در قبضهء انگلیسها بود ایجاد کنند. بنابر آن تعهد گرفتن از دولت ایران برای رعایت استقلال افغانستان و عدم مداخله در این کشور خیال شان را از این جهت راحت مینمود. اما این بدان معنی نیست که افغانستان در این سال از ایران جدا شد. افغانستان 110 سال قبل از آن به عنوان یک کشور مستقل با اعلان پادشاهی احمدشاه ابدالی عرض وجود کرد و یک امپراطوری نیرومند ابدالی را ایجد کرد.

دوم – برداشت مورخین افغان

پروسهء تشکیل دولت مستقل معاصر افغانستان در سال 1709م با قیام موفقانهء میرویس خان هوتکی در برابر سلطهء صفویها درقندهار آغاز گردیده، با سقوط امپراطوری صفوی و گرفتن شهر اصفهان توسط شاه محمود هوتکی، پسر میرویس خان، در سال 1722، م استحکام یافته و این پروسه با اعلان پادشاهی احمدشاه ابدالی در قندهار در سال 1747م و تشکیل یک دولت مستقل و ختم سلطهء دولت مغولی هند بر مناطق شرقی و جنوبی کشور در این سرزمینها تکمیل میگردد.
باید بخاطر داشت که بعد از دوران تیموریهای هرات (1370-1500م)، بخصوص بعد از شکست و کشته شدن شیبانی خان ازبک (1510م)، مناطق غربی افغانستان امروزی از هرات تا حوالی قندهار بدست صفویهای فارس اداره میشد. مناطق شرقی کشور بشمول کابل و برخی از شمال زیر دست امپراطوری مغولی (بابری، تیموری، گورگانی)هند بود. این استیلای بیگانگان برای نزدیک به دوصد سال ادامه یافت.
دوران معاصر تاریخ افغانستان از کدام زمان آغاز میگردد؟
برای ایرانیان، صفویها، شروع ایران «معاصر» بشمارمیرود. در این مورد نویسندهء ایرانی عباس جوادی مینویسد: “درایران، به دنبال قدرت گیری و سپس زوال خوارزمشاهان و اتابکان ترک تبارآذربایجان و سپس دو حکومت منطقه ای قراقویونلو و آق قویونلو که از قبایل رقیب ترکمن بودند، سلسله صفوی مستقر گردید.
صفویها برخلاف دولت عثمانی و اکثریت ایران، شیعه را مذهب رسمی ایران اعلام کرده همراه با تحکیم قدرت خود، هویت نوینی به دولت ایران بخشید، چیزی که روند بعدی ایران و منطقه را تحت تاثیر خود قرار داد. از این جهت صفویان شروع ایران «معاصر» بعد از اسلام بشمار میرفتند. 220 سال بعد از آن هم «ایران جدید» با سلسله های جدید یعنی افشاریان، زندیان و قاجاریان، و بالاخره پهلوی و جمهوری اسلامی ادامه یافت”. (عباس جوادی، نشریهء انترنتی “چشم انداز” تاریخ 30 جون سال 2015 ). به همین ارتباط نویسنده دیگر ایرانی حیدر رضا مینویسد: “در تاریخ ایران پس از اسلام، ظهور سلسله صفویه نقطه عطفی است مهم؛ پس از قرن ها فرمانروایی بیگانه، ایران دوباره به کشوری قدرتمند و مستقل در شرق اسلامی بدل می شود. سلسله شیعه مذهب صفویه پس از سالهای طولانی حکومت بیگانگان بر ایران، توانستند در اوایل قرن دهم قمری با اتکای به مذهب شیعه دوازده امامی یک کشور مستقل ایرانی بنیان نهند” (حیدر رضا، ظهور سلسله صفویه نقطه عطفی در تاریخ ایران، 4 1388/8/، حوزه.نت). درویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد. میخوانیم که: “دوره صفویه از مهم‌ترین دوران تاریخی ایران به شمار می‌آید، چرا که با گذشت نهصد سال پس از نابودی شاهنشاهی ساسانیان؛ یک فرمانروایی پادشاهی متمرکز ایرانی توانست بر سراسر ایران آن روزگار فرمانروایی نماید”.
طوریکه در هر سه بیان فوق میبینیم:
1. طرد سلطهء بیگانگان،
2. ایجاد دولت متمرکز، قدرتمند و مستقل در سراسر کشور،
3. بخشیدن یک هویت نوین؛ و
4. استمرار این نظم
را ازخصلتهایی شمرده شده اند که دولت صفویان را “شروع ایران معاصر” دانسته که تا امروز با سلسله های افشاریان، زندیان و قاجاریان، و بالاخره پهلوی و جمهوری اسلامی ادامه یافته است.
هرگاه ما این تعریف از دوران معاصر را در مورد افغانستان تطبیق کنیم به چه نتیجه دست خواهیم یافت؟
چه کسانی از شروع عصر اسلام تا امروز در سرزمین های افغانستان امروزی حکومت کرده اند و کدام آنها را میتوان شروع دوران معاصر دانست؟ چه کسانی و دودمانهایی از خود این سرزمین برحواسته و در این سرزمینها حکومت کرده اند.
دولتهای هندوشاهی، طاهریان، صفاریان (861-1003م) ، سامانیان (861م تا 977م)، غزنویان (977–1186 م )، غوریها (1148-1215م) ، سلجوقیها (1037-1194م)، خوارزمشاهیان (1194م تا 1221م)، چنگیز خان مغول (1221م تا 1256م)، آل کرت (1249 تا 1389م)، هلاکو خان (1256 تا 1265م)، تیمور لنگ گورگانی (1405-1447 م ) ، تیموریان هرات (1405 تا 1516)، شیبانی خان ازبک (1516م تا 1519م)، بابر گورکانی و دولتهای مغولی هند (1501م تا 1747م)، صفویها (1519-1709م)، هوتکیها (1709 تا 1728م) ، نادر افشار (1728 تا 1747م)، امپراطوری ابدالی و دولتهای متعاقب افغان تا امروز (1747م تا امروز).
دولت بابری-مغولی کابل و متعاقب آن امپراطوری مغولی هند، بالای تمام قلمرو افغانستان امروزی حاکمیت نداشت و بخصوص بعد از اشغال دهلی (1526م) شهر دهلی را مرکز امپراطوری مغولی انتخاب کرد و حاکمیت آن تا کابل و برخی از مناطق شمال شرقی افغانستان میرسید. بعد از زوال دولت مغولی هند و ایجاد دولت هند برطانوی این دولت استمرار نیافت.
صفویها از 1519م تا سال 1709م برای 190 سال بصورت متداوم بالای قسمتی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند. تمام قلمرو افغانستان امروزی در اختیار صفویها نبود بلکه صفویها نخست از تبریز و متعاقب آن از اصفهان بالای هرات و قندهار و مناطق مرکزی با ایجاد بیگلربیگیهای قندهار و هرات (حکمران نشین های ) حکومت کردند. ایرانیها این مناطق را خراسان نمیگفتند. برای صفویها خراسان شامل مرو، نیشاپور و مشهد بود.
ولایات امروزی زابل، غزنی، کابل، ننگرهار، پروان، بغلان، بدخشان، تخار، قندز و سمنگان در زمان صفویها زیر ادارهء امپراطوری مغولی هند از دهلی قرار داشتند.
حاکمیت دولت صفوی بالای قندهار در سال 1709م توسط میرویس خان هوتکی و در سال 1717م درهرات توسط عبداله خان ابدالی ساقط گردید.
دولت معاصر افغانستان در سال 1709م با ختم سلطهء بیگانگان – صفویها بر غرب کشور و سلطهء امپراطوری مغولی هند بر شرق کشور- بالای تمام سرزمینهای فعلی افغانستان پایه گداری شده وبا ایجاد یک دولت متمرکز، قدرتمند و مستقل وبا یک هویت نوین به سرعت به امپراطوری ابدالی و متعاقب آن مملکت افغانستان مبدل گردید که تا امروز با وجود فراز و نشیب های بیشمار هنوزهم بدون وقفه پابرجاست.
امپراطوری ابدالی که دولتهای فعلی افغانستان وارثین آنرا تشکیل میدهند، از بحیره کسپین در شمال ایران امروزی تا دهلی و از دریای آمو تا بحیره عرب در سواحل پاکستان امروزی قلمرو داشت. این دولت تمام عناصر تعریف “دولت معاصر” را طوریکه در مورد “دولت معاصر” ایران دیدیم احتوا مینماید. از قضای روزگار، در حالیکه “ایران معاصر” با ایجاد دولت صفوی آغاز میگردد، ایجاد دولت “افغانستان معاصر” با زوال دولت صفوی وبنیان گذاری دولت هوتکیها توسط میرویس خان آغاز میگردد.
همچنانکه حکومت هوتکیهای افغان بالای ایران مابعد صفوی تآثیری در تعریف “ایران معاصر” برای نویسندگان ایرانی ندارد، همانگونه حکومت عبوری نادرشاه افشار در فاصلهء دولتهای هوتکی و ابدالی تآثیری در تعریف دولت “آفغانستان معاصر” ندارد. آنچه از نظر بیگانگان اعم از صفویها، افشاریها، قاجاریها، روسها، هندیها و انگلیسها و غیره هویت این کشور مستقل را مشخص میسازد هویت “افغان” بودن آن است. در تمام کتابهای تاریخی، جغرافیایی، جهانگردی، سیاسی و نظامی جهان، چه قبل و چه بعد از استعمار انگلیس در هندوستان، کلمهء “افغانها” در اشاره به تمام مردم ساکن قلمروهای از دست رفته و امروزی افغانستان و آنهاییکه از این سرزمین بالای شمال هند و بالای ایران حکومت کرده اند بکار رفته است. این کاربرد بدون تمایزو توجه به دهها قوم متشکلهء نفوس این کشور بوده است. هرگاه هویت دولت صفوی را مذهب شیعه و تاکید بر ناسیونالیزم ایرانی شکل میداد و سبب ایجاد ملت ایران گردید، هویت دولت های هوتکی، ابدالی و اعقاب آنها را اسلام سنی حنفی و تکیه بر ناسیونالیزم افغانی شکل میدهد که سبب ایجاد ملت افغانستان شده است که هر فرد هر قوم متشکله آن از نظر قانون و دولت “افغان” نامیده میشود. این دولت باآنکه در طول 308 سال تا امروز در گیر جنگهای تدافعی متعددی با قدرت های منطقوی و قدرتهای استعماری، از جمله مرهته، خالصه، هند برطانوی، روسیهء تزاری و ایران افشاری و قاجاری برای دفاع از قلمرو خود و دفاع از استقلال خود قرار داشته و سرحدات آن کوچک و کوچکتر شده است، هنوزهم به عنوان یک دولت مستقل ادامه دارد.
راجع به اینکه قبل از احمدشاه ابدالی آیا میرویس خان هوتک در قندهار اعلان پادشاهی کرده بود یانه روایات مختلف موجود است. از آنجمله سر جان ملکم در کتاب تاریخ ایران از قول هانوی که معاصر میرویس بود مینویسد که میرویس خان اعلان پادشاهی کرد و دستور داد بنامش سکه ضرب بزنند (سر جان ملکم، تاریخ ایران لندن، 1815م، جلد اول ص 606). و ترجمه انگلیسی بیت سکه اش را هم ذکر میکند. مضمون بیت بزبان دری تا این اواخر مجهول بود تا اینکه در سال 1974م استاد خلیل اله خلیلی که در بغداد سفیر بود مضمونی را در مجله ژوندون از قول تذکره نویسان عرب نشر میکند که مضمون شعر چنین است:
“سکه زد بردرهم دارالقرار قندهار – خان عادل شاه عالم میرویس نامدار”
بنابر آن طوریکه میبینیم پروسهء ایجاد دولت مستقل در افغانستان امروزی با میرویس خان هوتک آغاز گردیده توسط احمدشاه ابدالی در سال 1747م تکمیل میگردد.
از میرویس خان هوتک، احمدشاه ابدالی انتظار دارند تا درنیمهء اول قرن هژدهم میلادی با شیوه های دموکراسی جفرسونی امریکایی دولت افغانستان را اداره میکردند! بیخبر از آنکه در آنزمان توماس جفرسون هنوز تولد هم نشده بود، هنوز امریکا مستعمره بود!

اسم افغانستان

شبکه اطلاع رسانی افغانستان در انترنت مینویسد: ”نام افغانستان فقط از اواسط قرن هیجدهم میلادی یعنی از هنگامی که …وحدت سیاسی کشور مجدداً احیاء گشت، بواسطه کثرت جمعیت آن قوم به تمام کشور اطلاق شد و سرانجام در قرن نوزدهم میلادی شهرت یافت. اگرچه واژهٔ افغانستان، به عنوان نام رسمی این کشور، شاید بار اول در سال 1801 میلادی در قرارداد میان انگلستان و ایران، در مورد قلمرو دولت درانی به کار رفته باشد ، اما کلمهٔ افغانستان، به مثابهٔ جا و مکان قبایل افغان ( پشتون‌ها)، نخستین‌بار در تاریخنامهٔ هرات، تألیف سیف هروی در اوایل سدهٔ چهاردهم میلادی، ذکر شده‌است”.
سه صد و هشت سال قبل، در اوایل قرن هژدهم میلادی، وقتی میرویس خان هوتک با قیام خود بر ضد سلطهء صفویها شالوده یک دولت مستقل بومی را در این سرزمین نهاد، سرزمینی را که امروز بنام افغانستان میشناسیم اسم مشخصی نداشت و شامل بخشهایی از خراسان، ترکستان، بدخشان، کابلستان، افغانستان، سیستان، غرجستان، زابلستان و قندهار وبلوچستان میگردید. درآن سرزمین بیش از شانزده قوم از جمله پشتون، تاجيک، هزاره، ازبک،،پشه ای، عرب، قرقيز، ترکمن، بلوچ، قزلباش، بیات و غيره زندگی می کردند. این سرزمین بعد از تیموریان هرات برای بیش از دوصدسال از غرب، شرق و جنوب و از شمال توسط سلاطینی اداره میشد که پایتخت های آنها اصفهان، دهلی و بخارا بودند. با قیام میرویس خان هوتک برضد حاکمیت صفوی فارس در سال 1709م در قندهار و متعاقب ان با قیام ابدالیهای هرات و اعلان خودمختاری اولین دولت بومی در این سرزمینها ایجاد گردید که حتی قادر شد امپراطوری صفوی را در سال 1722م ساقط کند. این اولین دولت بومی در این سرزمین بیست سال بعد توسط نادرقلی افشار سرنگون شد. اما بعد از کشته شدن نادر افشارتوسط درباریان خودش، دوباره به همت احمد شاه ابدالی و سایر افسران و بزرگان افغان احیا گردیده و تحکیم یافت. احمد شاه ابدالی توسط یک جرگه ملی بعد از مباحثه هشت روزه به حیث پادشاه انتخاب شد. بقول الفونستون در مراسم تاجگذاری احمدشاه ابدالی سران اقوام پشتون، تاجیک، هزاره و قزلباش حضور داشتند (مراجعه شود به کتاب الفونستون، گزارش سلطنت کابل) .
بعضیها میگویند که اسم تاریخی این سرزمین خراسان است و این اسم نباید به افغانستان تغییر مییافت. این ادعا کاملآ درست نیست. مناطق جغرافیایی شرقی شامل حاکمیت دولت صفوی که در نقشه های آنزمان نشان داده شده شامل خراسان (مرو، نیشاپور، مشهد، هرات، غور و بادغیس)، زابلستان (مناطق میان غور تا قندهار)، سیستان (از نیمروز تا قندهار)، قندهار، و بلخ میباشند. هیچ واحد ادارهء ملکی بنام خراسان در نظام تقسیمات ملکی صفویها موجود نبود. حاکمیت صفویها تا هرات و قندهار میرسید که به عنوان بیگلربیگیهای (ولسوالیهای) قندهار و هرات توسط حکام صفوی اداره میشدند. باید یاد آوری کرد که قلمرو دولت صفوی نظر به اهمیت به چهار “ولایت” (خان نشین ها، سلطان نشین ها) و سیزده “بیگلر بیگی” و تعدادی مناطق کوچک نزدیک پایتخت بنام مناطق خاص منقسم شده بود که هرکدام توسط حکام قزلباش اداره میشدند. خان نشینها و به تعقیب آن سلطان نشین ها نیمه مستقل بودند مانند لرستان، عربستان (خوزستان امروزی)، گرجستان و اردلان. قندهار، هرات، مرو و مشهد هر کدام بطور جداگانه از جملهء بیلگربیگیها بودند.
حتی در زمان خلافت عباسی خراسان شامل تمام مناطق افغانستان امروزی نمیگردید. به نقل از زین الاخبار گردیزی که در عهد مسعود غزنوی نوشته شده، اسم ولایات و حکام آنها (پسران هارون الرشید) در عهد هارون الرشید عبارت بودند از:
1. عراق (ایران و عراق امروزی)، یمن و حجاز و برخی از شام – محمد الامین
2. خراسان و ماوراالنهر و هند و سند، و نیمروز و کابل و زابلستان – عبداله ماُمون
3. برخی شام، ، مغرب، آذربایجان، روم، و زنج و حبش- موُتمن.
طوریکه میبینیم ماوراالنهر، نیمروز، کابل و زابلستان (از قندهار تا کابل) قلمروهای خارج از خراسان بودند. بر همین اساس وقتی مونت ستوارت الفنستون با هیات بزرگ تحقیقی خود در سال 1809م به افغانستان مسافرت کرد و مدت بیش از دوسال را در این کشور به جمع آوری معلومات مصرف نمود در کتاب خود (گذارش سلطنت کابل و مربوطات آن در فارس، تارتاری و هند، لندن، 1838م) مینویسد که مردم این کشور برای کشور خود اسم معینی ندارند، تعدادی آنرا خراسان، تعدادی افغانستان و تعدادی هم پختونخوا میگویند. او مینویسد خراسان درست نیست برای آنکه تمام مناطق کشور را احتوا نمیکند. الفونستون به تایید جورج فورستر که 27 سال قبل از او به این کشور مسافرت کرده بود اسم افغانستان را طرف استفاده قرار میدهد.
طبیعی است که دولت ها به اسم قوم‌ایکه بیشترین جمعیت را دارد نامیده می‌شوند. کشور های روسیه، قزاقستان، ترکیه، عربستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان و ده ها کشور دیگر همه به نامهای بزرگترین اقوام ساکن آن کشورهانامیده شده اند. افغانستان استثنی نیست.
مورخ انگلیسی جورج فورستر که در سال 1782م یعنی 235 سال قبل از امروز از طریق پشاور، کابل، قندهار و هرات از طریق فارس و روسیه به لندن رفت از این کشور بنام “افغانستان” در عنوان کتاب خود و هم چنان باربار در متن کتاب یاد میکند. به گفته جورج فورستر در این سرزمینها خطبه نماز جمعه بنام تیمورشاه خوانده میشد (جورج فورستر، سفر از بنگال به انگلستان از طریق شمال هند، کشمیر، افغانستان، فارس و روسیه، چاپ لندن، 1789م). جورج فورستر مینویسد “افغانها مردمان بومی کشوری هستند که از کوههای تارتاری تا خلیچ کامبای (نزدیک گجرات در هند)، رود سند و فارس امتداد مییابد.” (جورج فورستر، ص ۷۴ جلد دوم). توجه کنید که فورستر در اینجا تمام اقوام این سرزمین را “افغانها” خطاب میکند. در جای دیگر فورستر مینویسد که: “نادرافشار بعد از ختم زمامداری افغانها بر فارس شاه طهماسب صفوی را خلع میکند و با قوای بزرگی وارد افغانستان میگردد (جورج فورستر، ص ۹۲ جلد دوم). این نقل قول بخاطری مهم است که فورستر قلمرو خراسان افغانی را نیز زیر نام “افغانستان” به حساب می آورد. طوریکه میبینیم 73 سال بعد از قیام میرویس خان هوتک و 35 سال بعد از اعلان پادشاهی احمدشاه ابدالی هویت مشخص دولت آنها سبب آن میشود تا اسم “افغانستان” بصورت طبیعی معرف کشور آنها گردد بدون آنکه برای نامگذاری آن مراسم خاصی بنا یافته باشد.
بیجهت نیست که محمد شاه قاجاربعد از هزیمت و شکست محاصره یکسالهء هرات (1838م) در منشوری خطاب به مردم خود به قلم خود از این کشور بنام “افغانستان” نام میبرد. ملاحظه کنید که این نام گرفتن شاه ایران قبل از آن است که لارد اکلند وایسرای هند برطانوی در بحبوحهء آمادگی برای حملهء نظامی به افغانستان برای اولین بار در یک نامهء رسمی از اسم “افغانستان” استفاده میکند. به هر حال، اگرچه اسم افغانستان به معنای محل سکونت افغان‌ها پیش از تأسیس دولت احمدشاه درانی نیز وجود داشته است، منتها شاید درگذشته فقط محل سکنای طائفه یا طوائف پشتون را همیشه یا گاهی افغانستان می‌نامیده‌اند. چنان که براساس نظر عبدالحی حبیبی، کلمهٔ افغانستان، به هنگام هجوم چنگیز و زمان آل کرت و غوری‌ها، تنها به ناحیه یا نواحی‌ای گفته می‌شد که افغان‌نشین ( پشتو زبان) بوده است. او می‌نویسد: نام افغانستان بار اول در تاریخ از همین زمان ذکر شده… در آن وقت کلمهٔ افغانستان بر سرزمین بین قندهار و غزنی تا دریای سند اطلاق می‌شد.
متاسفانه این کشور در طول قرن نزدهم در میان بازی بزرگ دو امپراطوری استعماری زمان، یکی هند برطانوی در شرق و جنوب و دیگری روسیهْ تزاری در شمال، گیر افتاد، مواجه به لشکر کشیهای متعدد استعمار گران گردید و سلاطین آن در دام دسایس آنها گیر افتادند. در نتیجه قلمروهای تحت حاکمیت آن قیچی و از پیکرش جدا گردیده و سلاطین آن برای حفاظت نیم باقیمانده از سرزمینهای تاریخی کشور خود، ناچار به قبولی معاهدات تحمیلی سرحدی دو امپراطوری بزرگ استعماری زمان، یعنی هند برطانوی و روسیهْ تزاری شدند. کشورعملا به یک مملکت حایل مبدل شد که استقلال خودرا در امور خارجی از دست داد.
موضوع مهم این است که آن دولت مقتدر افغان که دولت انگلستان آنرا زمانی خطری برای هند برتانوی میدانست و با تبانی با دولت قاجاری فارس کوشش در تضعیف آن کرد (محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی انگلیس و ایران) ، به هر اسم و نامی که قبل از آغاز The Great Game “بازی بزرگ” میان انگلستان و روسیه یاد میگردید، باآنکه به یک کشور کوچک، حایل و ضعیفی مبدل گردید اما خوشبختانه این دولت تا امروز با همان هویت اولی خود هنوز هم پابرجاست.
ایران پرستان وطنی ما در سلسلهء کوشش برای تخریب تاریخ این کشور تاریخ معاصر ما را به دو دوره احمد شاه ابدالی تا شروع امارت امیر عبدالرحمان خان و بعد از آن تقسیم میکنند. چرا؟ برای اینکه اگر تاریخ افغانستان را از زمان احمدشاه ابدالی قبول کنند در آنصورت نمیتوانند بگویند دولت و کشور افغانستان را استعمار انگلستان ساحته است! برای آنکه در سال 1747م زمانیکه احمد شاه ابدالی کشور و دولت مستقل را در این سرزمین اعلان کرد هنوز استعمار انگلیس در هندوستان شکل نگرفته بود.
با توجه به مطالب بالا، ایجاد و دوام کشور و دولت افغانستان مستقل با هویت ملی افغانی و فرهنگی مختص بخود، نه تنها با آرمانهای ناسیونالیزم ایران بزرگ در تضاد قرار دارد بلکه مانعی در راه بسر رسیدن آرمانها و اهداف سیاسی آن نیز میباشد.
تنها راه آیندهء سودمند برای دو ملت و دو کشور همسایه وهمزبان که در بیشترین بخشهای تاریخ منطقه باهم شریک هستیم احترام به حق حاکمیت ملی، احترام به مشخصات فرهنگی مختص بخود هرکدام به عنوان دو کشور و دو دولت مستقل و مساوی الحقوق میباشد و هردو از همکاری بسیار نزدیک باهم سود خواهند برد. کوشش در راه تحمیل فرهنگ یکی بالای دیگری به جدایی و تفرقه و خصومت می انجامد که به نفع هیچکدام نیست.
(ختم)
Leave A Reply