آرزومندی شاه امان الله برای ترقی افغانستان به قلم یک جاسوس انگلیس

0 2,530

کاندید اکادمیسین سیستانی

 25/7/ 2017

 

آرزومندی شاه امان الله برای ترقی افغانستان

به قلم یک جاسوس انگلیس

مقدمه :

شاه امان الله، یکی از روشنفکرترین و وطن پرست ترین شاهان افغانستان بود. او در یک خانواده شاهی مطلق العنان بدنیا آمده بود، ظلم وبی عدالتی وهتاکی پدر خود امیر حبیب الله خان را بر رعایا  و درباریان وحتی اهل حرم دربار بشمول علیاحضرت مادرخود،از نزدیک دیده بود و آزروداشت که اگر روزی به قدرت برسد، برعکس اعمال پدرخود عمل کند وبا مردم و رعایا محشور باشد و به درد دل مردم گوش دهد وحتی المقدور مردم را به حقوق  ووجایب شان در قبال وطن واستقلال آگاه سازد. امان الله خان آرزو داشت کارهای بکر وبی سابقه وبی نظیری به نفع ترقی کشور وتعالی مردم انجام بدهد که تا آن روز در وطن سابقه نداشت، منجمله استرداد استقلال وتأمین حقوق زنان وتعمیم معارف عصری در سرتاسر کشور.

پس از بقدرت رسیدن، او به هریک ازاین کارهای بزرگ دست یازید . با جنگ سوم افغان وانگلیس، استقلال کشور را از استعمار انگلیس بدست آورد و افغانستان را در صف ملل آزاد جهان قرارداد وروابط سیاسی وفرهنگی وتجارتی با ممالک خارج برقرار نمود وبا تاسیس مکاتب وتدریس علوم عصری از مرکز تا ولایات ، چراغ علم ومعرفت را در سرتاسرکشور روشن ساخت، و زمینه رفتن به مکتب و بهره ورشدن ازعلم ودانش برای همه میسرگردید. بمنظور تأمین حقوق زنان به تعلیم وتحصیل آنها توجه نمود ومکاتب زنانه تاسیس کرد و مردان وزنان را برای فراگیری علم ودانش تشویق نمود.

برای باسواد ساختن کلان سالان کورس هاس سواد آموزی ایجاد واصول وروش خاص سواد آموزی را در کشور تعمیم داد که حتی در ظرف ده روز یک نفر بیسواد خواندن ونوشتن را یاد میگرفت.امان الله خان برنامه و ریفورم های اجتماعی وفرهنگی زیادی را برای بیرون کشیدن جامعه از عقب ماندگی قرون وسطایی طرح وبه تطبیق آن شروع کرد، اما متاسفانه که با مخالفت روحانیت متنفذ روبرو گردید، که هراقدام ترقی خواهانه شاه را با بن بست روبرو میکرد وسبب شورشها وبغاوت ها درمقابل ریفورمها میگردید. در رأس این روحانیت متنفذ، حضرت ‏شوربازار(فضل عمرمجددی مشهور به نورالمشایخ]، قرارداشت که ‏هزاران تن مرید سر سپرده ء بیسواد درمیان قبایل پشتون پکتیا ‏بخصوص سلیمانخیل ها مسکون در دوسوی خط دیورند داشت.این حضرات ‏مطابق خواست انگلیسها تمام برنامه های اصلاحی واجتماعی ‏وفرهنگی شاه امان الله را سبوتاژ میکردند. اینها دوبار قبایل خوست ‏وشینوار رادر سالهای 1924 و1928 بشورش واداشتند که نیرو وانرژی و بوجه مالی زیاد حکومت را ‏در راه خاموش کردن این شوروش ها به تحلیل برد و رژیم امانی را ‏در تطبیق برنامه هایش به  ناکامی مواجه ساخت. وسرانجام شاه کشوررا ترک گفت و درایتالیا‏ پناهندگی اختیارکرد تا بالاخره در1960درغربت چشم از جهان فرو بست.

در زیر شما آرزوهای نیک شاه امان الله خان را از زبان یک جاسوس انگلیس میخوانید که سی سال بعد از تبعیدش در ایتالیا اتفاقاً با او دیدار کرده وسوالاتی را از آن شاه میهن پرست نموده وجواب هایش را درکتاب خاطرات خود  بچاپ رسانده است. این بخش خاطرات را کاربران شبکه های اجتماعی به دو زبان پشتو دری به نشر رسانده اند که  من متن پشتوی یکی از این کابران را از قلم درمحمد آشنا، خواندم وچون سخت دلچسپ و برمن اثربخشید، آنرا به دری نیز در آوردم که در زیر  پیشکش میشود.

 منظور اینست تا با خواندن این خاطره جوانان ما دوست ودشمن خود ووطن خود را بهتر بشناسند وفریب دکانداران دینی را نخورند. ورنه تا صد سال دیگر از دست تفتین داعشیان وطالبان وجهادیان ویرانگروغنیمت بر ولنډغر، جابرجای خواهید زد وبجلو قدمی نخواهی گذاشت وروی خوشبختی ورفاه وآسایش را نخواهید دید.

سیستانی 25/7/ 2017

 

خاطره درد آور غازي[امان الله خان] بابا

دیویدجونز، کارمند اداره جاسوسی انگلیس خاطرۀ دیدارش رابا امان الله خان چنین مینویسد:

1960.april.26

 

به انگلیسی برایش گفتم:

در کودکی  از کدام بازی خوشت می آمد؟

مرد، بسوی من نگریست وخندید:

اسپ سواری.

دوباره سرش بزیرآویزان گردید.

مرد بعد از لحظه ای نشست، دوباره از جا بلند شد.گامی برداشت.به زبان پشتو گفتم:

– مهمان را تنها میگذاری ؟

مستقیما بطرف من دید، چشمانش درخشید، با خوشحالی از من پرسید:

-افغان استی؟

جلو آمد و از دستم گرفت وبسوی خود کشید ، بلند شدم . باگرمی مرا در آغوش کشید و چندین دقیقه رهایم نمیکرد.برایش گفتم.

-نه! من انگلیسی ام.

گفت:- مزاق نکن ! انگلیس و اینطور پشتوی صاف؟ بسیار از هم فاصله دارد!

گفتم:

دیوید جونز هستم. در ۱۹۱۹ در ارگ کابل به دیدنت آمده بودم.سه کس بودیم. مکتوب چانسلر رابه شما آورده بودیم. در کابل برای چند نماینده خود اجازه میخواستیم.

دستان مرد سست شدولی کنارم نشست. چندبار سرخود را اینسو وآنسو دور داد:

-آه! ای انگلیس دراینجا(روم) هم از دست شما ارام نیستم.

-برایش گفتم:

-مگر اکنون من تقاعد گرفته ام و با سیاست سروکاری ندارم. به ایتالیا جنازه مادرم را آوردم . به یادم آمدی به دیدنت آمدم.

 امان الله خان ایستاده شد و از دستم گرفت و با تبسم برایم گفت:

–  بیا خانه برویم. تا نگوئی که یک افغان ریش سفید در ملک بیگانه خصلت مهمان نوازی خود را فراموش نموده است.

از پارک خارج شدیم و به یک کوچه تنگ داخل گردیدیم. امان الله خان در یک خانه کهنه زندگی میکرد. بالا رفتیم ،  یک اتاق کوچک بود. بر یک قالین کهنه رنگ رفته، یک تخت و یک میز خورد و دوتا چوکی مانده بود، نشستم. به اطراف نگاه کردم. یک الماری خورد پر از کتاب بود. در بالا دیوار «کلیمه» در چوکات چوبی نصب شده بود. نزدیک تخت در طاقچه یک جای نماز دیده میشد که بالای آن یک قرآن شریف خورد مانده شده بود .

امان الله خان بیرون رفت. دروازه اتاق کهنه و درز زیاد داشت. صدایش آمد که به کسی گفت:

– چه پخته کرده ای ؟

صدای زنانه شنیده شد که:

 -لوبيا!

– مهمان دارم. قابلي  پخته کنید!

دروازه باز شد و امان الله خان دوباره برگشت وگفت:

نزدیک کلکین بنشین ، اتاق سرد است.

-چوکی را پیش کشیدم. اشعه افتاب مستقیم برشانه هایم تابیدن گرفت. امان الله خان برچپرکټ نشست. خندید و گفت:

اکنون براستی باورم  آمد که تو داوید جونز هستی. فکر میکنم یک بار دیگر نیز با هم دیده  بودیم.

باخنده گفتم: بلی یک بار من و سفیر را درنیمه های شب خواسته بودی و گفتی که انگلیس ها در شمال افغانستان مداخله میکنند و مردم را مسلح مینمایند. سندی هم به این رابطه به سفیر دادی. و برایش گفتی در ظرف 72 ساعت باید از افغانستان خارج شوید! یک هفته بعد جاسوس انگلیسی  ما را اعدام نمودی.

امان الله خان ، آه سردی کشید و گفت:

– ای انگلیس، وطن ما را غرق ساختید.

خندیدم:

– تو هم گرم بودې، خیلی به تندی و سرعت به پیش میتاختی.

به من نگاه کرد، اما چیزی نگفت.

دروازه تق تق زده شد، امان الله خان برخاست و با پتنوس چای برگشت  و دو پیاله را از چای سبز پرکرد.

در پشت پنجره (کلکین) ایستاد و گفت:

آن اطفال را می بینی؟!

من هم ایستاده شدم، در پائین، چند طفل پاک و ستره و صحتمند روان بودند. می خندیدند و بر پشت هریکی بکس مکتبی بسته بود.

امان الله خان گفت:

 – این اطفال پشقل جاروب نمی کنند. تمام روز  از پشت دوتا بز روان نیستند، گرسنه گی را نمی شناسند ، مکتب میروند، میخندند، تفريح دارند، تلويزون می بینند، غم ندارند ، صدای تفنگ را نشینده اند، سالم استند ، از زندگی لذت می برند…..

خاموش شد و بعد گفت:

آن پیرمرد نشسته در دم دکان، همسایه ماست. 45 سال دریک فابریکه کار کرد. اکنون قرار نشسته و پول تقاعد خود را میگیرد. نه محتاج پسرخود است  ونه محتاج نواسه های خود. تا دم مرگ به شکم خود سیر وبه تن پوشیده است.

آن خانم جوان دیگر داکتر است. 8 ساعت کار میکند، 14 ساعت زندگی ارام دارد. بیوه است مگر اینقدر پول پیدا میکند که مصارف درس و صحت  وخوراک و تفریح اولادها را کفایت کند….

این منطقه فقیر ترین منطقه روم است. مگرتمام خانه های 24 ساعته برق وگاز وآب دارند. گوچه ها پخته اند، مکتب و شفاخانه نزدیک شان است. در تمام این منطقه فقیرنشین، یک گدا را شما پیدا کرده نمیتوانید.

خاموش گردید و دوباره برجای خود نشست،

 پیاله چای را بلند کرد وگفت:

– درست میگوئی من تیز میرفتم. برای اینکه وقت کم داشتم. من میگفتم در زندگی خود یک افغانستان پیشرفته را ببینم. افغانستانی که باشندگان آن مثل مردم اینجا زندگی آرام داشته باشند. گرسنه گی را نشناسند. تعليم بیاموزند و تحصیل کنند. به حقوق خود و  دیگران آگاه شوند، خوب و بد  شان را بدانند. بجای درست کردن سنگر برای جنگ با یکدیگر، کتابخانه درست کنند  و به این یا آن نام دچار غلط فهمی واشتباه نشوند.

خاموش شد، جرعه یی از چای خود نوشید، آه سردی کشید و گفت:

-ايتالوی ها از جنگ جهانی دوم بیرون آمدند. تمام ایتالیا با خاک برابر شده بود. مگر مردمش مردم فهمیده و تعلیم یافته بودند.در ظرف ده سال ایتالیا را دوباره ایتالیا ساختند. اکنون موتر وطیاره تولید میکند. اما مردمان کشورم بیسواد بودند. مغز خود را با آنها میخوردم. به هر سخن عادی با من قناعت نمیکردند.

خاموش شد ، خنده تلخی کرد و گفت:

-یک وخت چند ریش سفید  به کابل نزدم آمده بودند. آنها در کابل ریل (قطار) را دیده بودند. از خشم زیاد اعصاب شان خراب شده بود و کنترول خود را از دست داده بودند. میگفتند در شهر آژدهای آهنی آورده ای که خوراکش آتش  است و شیطان آنرا می چلاند (میراند)!

با آنها بیرون رفتم و در ریل نشستیم ویک دوره گردش کردیم. بعد برای شان گفتم که ریل برای مسافرت و انتقال اجناس تجارتی  از تمام وسایل انتقالی وسیله ارازان تر و مفید تراست. برای شان گفتم که این ریل از آهن و چوب ساخته شده است. با زغال سنگ حرکت میکند. و بني آدم آنرا میچلاند (رانندگی میکند)… همه چیز را با چشمان خود دیدند، مگر همینکه ریل ایستاده شد، دوباره همان سخن اولی خود را تکرارکردند : اژدهای آهنی و شیطان سیاه ! و آنرا[حرف مرا] قبول نداشتند.

راديو را قبول نمیکردند. میگفتند در درون رادیو شیطانهای کوچک نشسته اند… مردم را از دین خارج میکنند…تيلفون برای شان کفر تلقی میشد. برای من میگفتند تو از دین برگشته ای، با شیطان حرف میزنی؟!

این مردم حتی در خشت پخته و دیوار پخته چهرۀ شیطان را میدیدند…میدانی که چرا؟ علتش بیسوادی بود.

من باید این مشکل را حل میکردم. مکتب ها را تاسیس کردم. میخواستم این مردم را از تاریکی بیرون بکشم. وآنها را به هرچیز آکاه سازم. مگر آنها مکتب را هم نمیخواستند و آنرا علامت کفر می پنداشتند….

به امان الله خان گفتم:

ایا فکر نمیکنی که در یک چنین جامعه ساده و بیسواد، فرستادن دختران به ترکيه خوب نبود؟

 امان الله خان پياله مود را از چای پرکرد وآه سردی کشید و گفت:

–  در تمام مملکت داکتر[طبیب] زن وجود نداشت. زنها با یک مریضی عادی می مردند. در میان تمام کشورهای اسلامی ترکيه به نظرم خوب می آمد و از کشورهای عربی جلوتر بود. ما باید در کشور خود داکتران زنانه می داشتیم. پوهنتون های سالم، استادان ولابراتوارها و کتابخانه ها…. مگر من اینها را به کشور فقیر افغانستان آورده نمیتوانستم. چاره نبود، دختران و پسران را به ترکیه فرستادم. من آنرا خلاف شرعیت نمیدانستم، ترکیه یک کشور اسلامی بود. خوابگاه دختران، خوراکه و نوشیدنی های شان همه جدا  از پسران بود.

و پرسیدم در مورد چادری چه میگویئ ، شما چادری را در کابل منع کردید.

امان الله خان سرش راشور داد و گفت:

– من عالم دینی نیستم، ولی دنیای اسلام را دیده ام. مطالعه دارم و من در هیچ یکی از کشورهای اسلامی این گونه چادری های رنگه را ندیده ام… مشکل بزرگ مردم ما اینست که دین و رواج را از هم تمیز کرده نمیتوانند.

من از اعمار بند،  فابریکه، ، برق ،  سرک، پل ، پلچک ، مکتب و پوهنتون برای شان سخن میزدم و فایده این چیز ها را در زندگی شان تشریح میکردم و در ساختن آنها همکاری شان را میخواستم  مگر آنها در هریکی از اینها مسئله زن را داخل میکردند. به سرک پخته و مسافرت آرام دراین سرک توجه نمیکردند و میگفتند نه. از بین موتر ها خانه های ما و دربین خانه ها زنان ما را مردم ( نامحرم) می بیننند.

در صفات و خوبی مکتب و پوهنتون از بس سخن میزدم، دهنم خشک میشد، ولی در آخر بمن میگفتند : دختران ما را به کفر و فحشا سوق ندهید!

از فواید شفاخانه و داکتر میگفتم ، میگفتند دلت عیاشی میخواهد، ما چطور سیاه سر خود  را اجازه بیرون رفتن بدهیم ؟

برای تقویت کودکان مبتلا به سوی تغذی دوا و دارو میفرستادم، مردم دوا ها را در آتش می انداختند و میگفتند که پادشاه مخالف ازدیاد نسل اسلام است و این دوا ها زنان ما را خشک و ناز میکند یعنی از بچه دارشدن عقب میمانیم.

من از پیشرفت و ترقی وطن سخن میگفتم ، اما آنها نام زنان را با پل، پلچک، و دېوار، وجوی پخته کاری و….  ربط میدادند ….میگفتند که درهمه این جا ها زنان می ایند، مردها را می بینند، بې حیا و بی بندوبار میشوند….آنها به هرچیز بد بین بودند. هر کار و پیشرفتی را با  روی لچی  وبا عیاشی ربط میدادند….

امان الله خان صحبت مفصلی کرد. چشمانش کوچک تر واشک هایش بزرگتر شدند و قطره قطره از چشمانش فرو می ریختند!»….

از؛ خاطرات ډېوېډ جونز (پیربغدادي)  سال ۱۹۶۰- ۲۶ اپریل- لندن

(منبع فیس بوک: درمحمدآشنا و حبیب الله غمخور.20-7- 2017)

عنوان مقاله: «دغازي بابا[امان الله خان]دردونکی خاطره»

مترجم پشتواز انگلیسی: درمحمدآشنا

Leave A Reply