اهمیت افغانستان از نظر تاریخ و باستانشناسی آسیای میانه

علامه عبدالحی حبیبی

216

اهمیت افغانستان

از نظر تاریخ و باستانشناسی آسیای میانه

افغانستان كشوریست كوهستانیكه در دل آسیای مركزی، در زیر بام دنیا (پامیر) در خطه اتصال آسیای شرقی و غربی در مجاورت نیم قاره هندوستان ومناطق علف زار آسیا ی مركزی افتاده است.

افغانستان به ساده ترین تعریف جغرافیایی تیغه كوهی است با قلل درشت و مرتفع، كه از سنگلاخ پامیر باسلسله عظیم همالیا و قره قرم پیوسته وبرفهای دایمی وموقتی برود بارهای وسیع آن آب فراوان میدهد، و به هر طرف رود خانه ها خورد و بزرگی را تشكیل میدهد.

افغانستان از نظرجغرافیا و تاریخ یك كلیه ایست به شكل سنگلاخ عظیم و دشت های فراخ و رود خانه های پر آب -با آب و هوای مختلف و سالم، در چهار راهی (round about) كه شرق و غرب و شمال و جنوب آسیا را بهم پیوند میدهد، بدین ترتیب موافق با موازین علمی برای سكونت بشر چه در دوره های غار نشینی حجر، و چه در دوره های زندگانی انسانی، در مصب رودخانه ها و مراتع سرسبز مساعد بوده، و مهاجرت اقوام و مدنیت های مختلف را یكی بعد دیگر دیده و سپری كرده است.

موافق با همین اساسات كلی، تحقیقات باستان شناسی نیز واضح ساخته است، كه خاك افغانستان و سرزمین های مجاور آن ایران و جمهوریت های آسیای مركزی شوروی امروز (خاك ماوراء النهر یا ماورای جیحون یا ترانز اوكسان و اراضی نیم قاره هندوستان و خاك چین همگی دوره های قدیم حجر و مدنیت های جدید حجر (نیولیتیك) و دوره های قبل التاریخ و اعصاری را كه اروپایان با صطلاح علمی (پری هستریك) كویند و آنرا دوره مقدم بر عصر تاریخی ترجمه كرده می توانیم، همه را دیده و سپری كرده است. و چون افغانستان گذرگاه و یا پیدایش گاه این مدنیت ها بوده بنا برین اهمیت فراوان در تحقیقات تاریخی این دوره ها دارد.

یكی از آثاریكه به تازگی در نتیجه حفاری در غار قره كمر Qara Kamar حوالی سمنگان در دل  هندوكش آشكارا شده، و علما آنرا تحلیل كرده اند-علایم زندگی حدود بین ده و سی و پنجاه هزار سال قبل از میلاد غار نشینان شكاری را در مراتب اولین مدنیت قدیم حجر در وسط افغانستان ظاهر می سازد و هم از كشفیات دیگر در تپه مندیگك، پنجاه كیلو متری شمال غرب قندهار آخرین مرحله مدنیت سنگ صیقلی را با آغاز دوره مفرع (برونز) درحوالی سه هزار سال ق،م و پنج هزار سال قبل از امروز در بین مسیر هیرمند و ارغنداب مشاهده میكنیم و ازین پدید می آید كه میان آغاز دوره قدیم حجر و دوره اخیر سنگ صیقلی در كشور ما باحتمال قریب بیست یا سی هزرا سال گذشته و در حوالی آغاز ثلث سوم این دوره یعنی در حدود ده هزار سال ق،م موجی از عناصر هند و اروپایی در حوزه علیای سیر دریا و آمو دریا پیدا شده كه به تدریج مركز نقل آنها از نواحی سردتر به حوزه آمو منتقل شده است، این مردم چندین هزار سال درین نواحی سكونت داشته با حیوانات اهلی مخصوصاً اسپ كه علامه فارقه این سرزمین است بلخ و باختر را جولان گاه خویش قرار داده و بعد ازآن در وادیهای رودخانه های افغانستان پراگنده شده اند.

از كشفیاتیكه درحدود پنجاه سال قبل سرجان مارشل در وادی سند در هرپه و موهن جودیرو نموده چنین ثابت آمد، كه در حدود شش هزار سال قبل ازین حوزه سند دارای مدنیت عالی بوده و شهرهای منظم باجاده ها و سركها و حمامها داشته و زراعت در بین ایشان مترقی بوده و گندم و جو می كاشتند، حیوانات اهلی مانند قاطر و شترهای كوهان دار و گاوهای بسیار قوی كوه اندار و گوسفند وغیره داشتند و برای نقل عراده ها از نرگاوهای نیرومند كار می گرفتند و زیورات طلا، نقره و مس را در كمال مهارت میساختند، اسلحه جنگی و آلات كار از مس و روی داشتند، و دارای رسم الخطی هم بودند، كه سلسله همین مدنیت وادی اندوس به افغانستان و ایران و بین النهرین و تا مصر هم كشیده شده، و آثار مشابه آن در نال و جاله وان، و قلعه گل محمد بلوچستان و انو قریب مرو و سیستان افغانی و مندیگك و دمراسی قندهار و جنوب ایران و خاك عراق و مصر كشف شده است، كه از آنجمله تیكرهای ملون،خشت های پخته اطاقهای ابنیه، نقش های ظروف، زیورهای نفیس، مهرهای تصویردار، آثار و زیورها و آلات لاجوردین، مجسمه های ربه النوع مادر وغیره در تمام این سرزمین مشابه یكدیگر است. و بنابران جان مارشل حكم میكند كه بشر در حدود شش هزار سال قبل در حوزه های نیل و فرات و كارون و هلمند و اندس یكسان مدنیت خود را انبساط داده.[i] و در نظر سراورل ستین وادی هلمند و سیستان با موقعیت مساعد جغرافیایی خود اهمیت خاص مدنی را در ادوار قبل التاریخ در انتشار پهلوهای مدنیت كلكولی تیك داشته است.

كثرت پیدایش مجسمه های الاهۀ مادر ازحفریات وادی سند تا نیل میرساند كه شكل دیانت و فكر انسان آن دوره در سرتاسر این سرزمین مشابه و نزدیك یكدیگر بوده است.

چون در افغانستان از سرزمین باختر-قندهار وسیستان عموماً اینگونه مجسمه ها و آثار مشابه كشف شده، بنابران میتوان گفت كه نه تنها انتقال و مبادله افكار و دیانت و عواید مدنی بین كشورها و مردم قبل التاریخ از وادی اندوس تا نیل در عصور باستانی جریان داشته و مردم افغانستان با آن تمدن قدیم و بسیار مهم پیوستگی تامی را دارا بوده اند. بلكه این سرزمین محل انتقال و پرورش این مدنیت هابوده است.

دوره آریایی:

طوریكه در بالا گفته شد افغانستان از اعصار قبل التاریخی مسكون بشر بود، و مردمیكه در آن ازمنه دراین سرزمین ساكن بودند، دارای مدنیت و افكار و عقاید و كلتور خاصی بوده و با مردم وادی سند و ایران و ماوراء النهر مشتركاتی در زندگانی و كلتور و تمدن داشتند.

بعد از دوره پیش از تاریخ، كه شاید وقتی در بارۀ زبان و كلتور و فرهنگ آن معلومات مفصلی بدست انسان برسد، و امروز درین باره تهی دستیم، دورۀ بسیار روشن مهاجرت آریائیان آغاز میشود، كه باز افغانستان مركز مهم این حركات و انتقال اقوام بوده و آثار كهنسال ادبی در انباره داریم كه علی العموم همه اقوام هند و اروپایی از آن استفاده كرده میتوانند. ولی خصوصی تر به یك شاخه مخصوص این مردم تعلق بارزی دارد، كه مردم افغانستان یا آریانای قدیم اند-و این سرزمین به حیث قرار گاه و مهد آریاها موقیعت مهم درتاریخ به خود میگیرد.

آریانه ویجو:

مردم آریا در حدود چهار هزار سال قبل المیلاد در سرزمینی بنام آریانه ویجو Aryana-vaego میزیستند[ii]و این تسمیه به معنی سرزمین نجباء و پاكزادان و مردم اصیل است.[iii]

ناگفته نماند كه اصطلاح آریانه ویجو – در بین مهاجران آریا یی هند نیز بوده ولی بجای آن سرزمین قدیم و پرورشگاه باستانی آریا –آریا ورشه Arya-varsha یا آریا ورته[iv] می گفتند كه در قرن دوم یا سوم قبل المسیح این نام در منو سمهیتا Manu-samhita ذكر گردیده است.[v]

مهاجرت وخطوط انتقال آریاها:

مردم نژاد سفید آریا كه در آریانه ویجو یا آریانه ورشه میزیستند- بقرار توضیح اوستا به سبب برودت هوا و قلت مواد خوردنی- به ساحل چپ دریا یا كسوس (آمو) در باختر یا بخدی قدیم تا دامنه های هندوكش پراگند شده اند كه قسمت قدیم سرودهای ویدی و اوستایی یادگارهای زندگانی باستانی آنها را در سرزمین  افغانستان نشان میدهد، و بقول دكتر پی گایلسP.Giles استاد فیلالوژی مقایسوی پوهنتون كیمبرج این مردم برخی از حیوانات را اهلی ساختند و بعضی از گیاه ها را نیز میشناختند و در حدود (٢٥٠٠ق.م) در سرزمین بخدی شمال افغانستان با برخی از صنایع دستی زندگی میكردند.

این مردم آریایی اصیل باثر تزیید نفوس و عوامل دیگر طبیعی، از آرامگاه و مهد مركزی خود كه با افغانستان كنونی شامل یك ناحیه جغرافیایی بوده به افغانستان كنونی (بخدی و وادی های شمالی افغانستان)امدند و بعد ازآن به شرق و غرب مهاجرت نموده و از راه های شرق كهسار سپین غر- به وادی های اندس و پنجاب رفته اند- و همچنین از راه های شمال خراسان و هرات كنونی به ایران و حتی آسیای صغیر رسیده اند. كه بعد آن زندگانی در خانه مشترك بخدی، زبان و ادیان و افكار و داستانهای حماسی و فولكلور و فرهنگ خود را به شرق وغرب باخود برده اند، و این مشخصات مشترك ایشان تشا به كلی با یكدیگر دارد .چنانكه زبان و مضامین و ارباب انواع هر دو كتاب آریایی یعنی اوستا و ویدا نزدیكی تامی باهم دارند- و نیز از روی كتیبه مكشوفه هیتانیان كه از محل پایتخت ایشان (پ-ت ریوم مربوط سال ١٤٠٠ق،م) از بوغاز كوی Boghaz-Koi  آسیای كوچك پیدا شده ثابت گردید كه در آنجا نیز مردمی به نام میتانی Maitani از نژاد آریا سكونت داشتند، كه نامهای شهزادگان و ارباب انواع و اساطیر ایشان با آریایان ویدی و اوستا مشترك است. و ازین نتیجه میگیریم كه در حدود ١٥٠٠ق،م) هم آریایان (از هند تا آسیای صغیر) مدنیت و فرهنگ و دیانت مشتركی داشته اند.[vi]

آریایی های بخدی یا مركزی:

بعد از هجرت آریایان از مركز بخدی، جمعی از آن قبایل در خود بخدی و باختر و دامنهای هندوكش باقیمانده اند -كه خود را به نام سرزمین خویش بخدی (بخدی-پكهت-پشت-پشتون) نامیده اند وهمین مردم در جنگ ده قبیله آریایی بر كنار دریای پاروشنی Parushni (راوی) شركت كرده و بنام پكتهه Paktha ذكر شده اند[vii] و همچنین در قدیم ترین متون آریایی یعنی ویدا مكرراً نام پكهت (مردم پشتون) و شاهان و شهزادگان و رجال ایشان آمده[viii] كه در حدود (١٤٠٠ق.م) اوضاع زندگانی و فرهنگی و انتقال قبایل پشتون را تا كنار راوی ثبت میگرداند-و از آنجمله نام های قدیم بسی از رجال و قبایل آریایی تاكنون در بین قبایل پشتون موجود است مانند تور وایانا Turayana نام پادشاه پكهت[ix] كه در پشتون كنونی هم معنی این نام توره وهونی یعنی شمشیر زن است.

همچنین نامهای قبایل داسا Dasa و بریسایا Brisaya و پانی Pani و پاراواتا Paravata كه بر كنارهای سراسوتی از مردم اراكوزی (قندهار كنونی) بودند[x] تاكنون به نامهای داسو و پانی و پروت Parvat و بریچ در بین قبایل زابلی و ژوبی پشتونها موجودند.[xi]

به شهادت متن سرود ویدی و ادبیات بعدی تا (مهابهارته) می بینیم، كه قبایل آریایی از حوزه اكسوس و از شمال هندوكش به جنوب آن منتشرشده و از آنجا در امتداد مسیر رودخانه های كابل (كوبها) كرم (كرومو) گومل (گوماتی) سوات (سواستو) به كنارهای سند (سندهو) رسیده و از آنجا به سرزمین پنجاب (سپته سندهو) یا (هپته هندو) یعنی (هفت دریا) واصل گشته، سپس به طرف قلب هند پراگنده گردیده و اقوام محلی را بطرف جنوب شبه جزیره رانده اند.

دانشمندان هندی كه متون قدیم سنسكریت را از نظر گذرانیده اند، خود بهتر میدانند كه مسكن قدیم (اندرا) یا خانه شمالی یا مهد قبایل(بهارته) كجابود؟

در روشنی تحقیقات برخی از دانشمندان اروپایی صریحتر می توان گفت كه مهد قبایل بهارته آریایی، بلخ بوده و از آنجا به شرق  و غرب انتقال كرده اند. نام این پرورشگاه و مهد باستانی آریایی در ادب ویدی بلهیكا  Balhika بود كه در اتهر واویدا Atharva-Veda آمده، و در مهابهارته بهلیكه Bahlika بوده و پانی نی دانشمند دستور شناس سنسگریت در حدود قرن چهارم میلادی قبایل بهلیكه را بلخیان نامیده است[xii] و در خود اوستا از جمله شانزده كشور آریایی چهارم آن بخدی Bakhdi بود[xiii] كه صفت بخدیم سریرام (بلخ زیبا) را داشت و بقرار حقیقت اوستا شناسان حروف عنصر یاین نام (ب-خ-د-ی)بوده كه در ادب پهلوی بخل و بخلی است كه منشا نام باختر شمرده میشود[xiv] و به قول جیكسن Jackson در نسخه پهلوی اوستا(تحریر قرن هشتم میلادی) كه از سمرقند كشف شده-این نام (بخل بامیك)بود، كه در ادب دری بلخ بامی باقی است[xv] و عین همین عقیده را دانشمند اروپایی واله دوپوسن Vale De Poussin نیز تایید كرده است و طوریكه پیشتر گفتیم، نام پكهت ویدی و پكتویس هیرودوت از همین ریشه بخدی و بختی اوستایی است كه به مرور زمان بخت و پشت و پشتون گردیده، و اكنون یك ملت بزرگی را در وسط آسیا تشكیل داده است.

از مهابهارته بصورت غیر مستقیم مطالب دیگری هم بدست میآید كه ارتباط و انتساب عده از قبایل آریایی مهجر هندی را به بلخ و باختر ظاهر می سازد-من باب مثال، گفته شده است كه بهادرا Bhadra جده اسطوره یی قبیله (مادرا) زن كسی بود بنام (ویوشتاسوه) Vyushit-Acva كه شباهت تام به نام ”ویشت اسپه“ یکی از پادشاهان داستانی بلکخ میرساند و اگر عین پادشاه بلخ نباشد، بیكی از رجال تاریخی و باختری تعلق میگیرد-و كلمه(اسوه) یا صورت پشتوی آن (اسپه) بصورت پسوند در نام گذاری رجال بلخ بسیار مروج بود.

پانی نی یكی از دانشمندان بزرگ قرن چهارم (ق،م) كه در ملتقای دریای كابل و اباسین در مقابل اتك بر كنار رود خانه میزیست و گرامر ویدی را به نام Asht-Adhyaya یعنی هشت لكچر نوشت. وی زبان ویدی را به تهذیب و ترتیب گرامری داده و نام آنرا سنسكریت یعنی تهذیب و اصلاح شده The Perfected گذاشت.[xvi]

چون پانی نی از سرزمین پشتون و سواحل شرقی اباسین برخاسته بنا بران ذكر وی از قبایل بلهیكه معتبرتر است و واله دوپوسن هم عقیده دارد كه بلهیكه یقیناً مردم بلخ اند، و در میان عشایر و مهاجر آریایی هندی شهرت داشتند.

علاوه برماخذ و متون قدیم سنسگریت پدر مورخان یونان هیرودت Herodotus نیز در قرن چهارم قبل المیلاد كه معاصر پانی نی است ذكری از چند قبیله افغانستان بنام پكتیك Paktiuke و گنداری Gandarioi وستاگودی Sattagudoi و دادیكی Dadikai و اپاروتی Aparutai نموده[xvii] كه بقرار رای علمای محقق عبارت اند از پشت و پښتون و گندهاری (گدارا Gadara كتیبه داریوش) وشتك (تته گوشThatagush هخامنشی) و تاجیك و افریدی كه تاكنون از مردم آبرومند افغانستان شمرده میشوند و از زمان مهاجرت آریایی تاكنون در همان مساكن تاریخی خود برقرارند، و ذكر یك شهر مركزی این قبایل یعنی پشاور در نوشته های هیكاتویسHecataeus حدود (٥٠٠ق.م) بنام كاسپاپوروس Kaspapuros در گندارا موجود است و قراریكه اركیولوژستهای شیكاگوی امریكا به تازگی در كتیبه پارتی یونانی شاپوراول در نقش رستم فارس(حدود ٢٦٠م) یافته اند نام پشاور به صورت Pashkiboura است[xviii] كه پسانتر برشاپوره (سنسكریت) وپو-لو-شا-پو-لو-هیون تسانگ Huan-Tsang زایر چینی و پرشاپور و فرشابورو فرشاور وپشاور دوره های اسلامی را از آن ساخته اند، و ازین برمی آید كه این مردم در سرزمین خود از زمان قدیم تا اوایل عصر مسیحی بر قرار بوده، و اگر در جمله قبایل قدیم اریایی درجنگ ده قبیله بركنار راوی هم شركت كرده باشند بقایای ایشان در سرزمین باستانی(افغانستان) مانده اند.

در دسته قبایل پنجگانه كه اصطلاحی است سنسكریت به شكل پنكه جانا Pank-Jana قبایل از قبیل دریوهو Druhus یادو Yadus تور واشا Turvashas انو Anus پورو Paurus شامل اند- پروفیسر چندره داس Chandra-Dass استاد تاریخ قدیم هند در پوهنتون كلكته معتقد است كه باید همه كتله معروف بهارته درین جمله شامل باشد مهمترین قبایل پنجگانه – (پورو) است و اولاد او یعنی پوراوا Pouravas با كتله(بهارته) نزدیكی و قرابت داشتند، و این قبایل پنجگانه همان راهی كه قبایل بهارته در مسیر مهاجرت ها تعقیب كرده اند-دنبال نموده اند. یعنی از شمال هندوكش از بلخ و باختر برخاسته و به جنوب آن فرود آمده و بالاخره بر سرزمین پنجاب و خاك پهناور هند پراگنده شده اند.

پروفیسر داس مسكن قبیله پورو را درۀ علیای اندوس در حواشی گندهارا قرار میدهد ، و این مطلب حقیقت دارد كه ایشان در دوره یی از دوره های مهاجرت آریایی در پنجاب بودند-ولی اگر بر دورهای قدیمترین مهاجران آریایی رسیدگی شود، باید مسكن آنها را هم مانند سایر شعب و عشایر هم نژاد ایشان در كوه های افغانستان جستجو كنیم. اگر مهابهارته و پورانا و داستانهای حماسی ویدی و اوستایی و شاهنامه را مطالعه كرده و باساس ادب و فلكلور مقایسوی بهم تطبیق كنیم، خواهیم دریافت كه كانون زندگی اولیه و قدیم آریایان مهاجرت هندی و ایرانی در شمال هندوكش وحوزۀ اكسوس بود. تا اینجا هر چه گفتیم تكیه گاه و استناد ما سرود ویدی و منابع سانسكریت هندی و یونانی بود.

بتایید عین همین مطالب متوجه اوستای قدیم بلخ که خاطره های دور افتادۀ آن از منابع تازه پهلوی بدست رسیده است شده میتوانیم، و بااینكه اوستای قدیم در دست نیست از روی متون اوستایی مابعد و سایر كتب پهلوی مطالب مهمی استخراج كرده می توانیم و جایگاه بلخ و سایر ولایات افغانستان را كه اكثر قطعات شانزده گانه آریا نشین در آن شامل است بصورت واضح تر و روشن تر معاینه میكنیم .اینجا از شرح جزئیات آن صرف نظر میكنیم، و علاقه مندان به فرگاد اول (وندیداد) یكی از اجزای اوستا و به (یشتها) مراجعه میتوانند.

مطالعه اوستا از نظر تاریخ و جغرافیه و اقوام و قبایل آریایی و تشكیلات اجتماعی و فرهنگی و ادبی و مذهبی به مراتب از متون ویدی در تاریخ ما مداخلیت دارد، و مقایسه متون ویدی و اوستایی و تطبیق محتویات جغرافیایی و تاریخی و حماسی آن با همدیگر مبادی اساسی و كلی تاریخ افغانستان را با تعلقات آن با كشور های مجاور در شمال و شرق و غرب روشن میسازد.

تشابه شدید زبان اوستا و زبان ویدا به حدی است كه این دو زبان را لهجه های یك زبان قدیمتر باید شمرد. این تشابه شدید زبان حكم میكند، كه پیروان (ویدا) و (اوستا) روزی در یك خانه و یك دیار زیسته باشند، این خانه و این دیار حوزۀ اكسوس – همان حوزه وسیع آمو دریا است كه قدیمترین این قطعات خاك آریا نشین در دو طرفۀ مسیر آن افتاده و (بلخ گزین) و (بخدیم سریرام) و (بلهیكا) و (باختر) و (بخل بامیك) و (بلخ بامی) و (بلخ الحسناء)جایگاه وسیعی در این حوزه دارد. و تمام اسطوره های باستانی هند و ایران آنجا را جلو گاه قدیم ترین مظاهر زندگانی آریایی می شمارد.

همان طوریكه كشفیات (موهنجودیرو) وتپه های (انو) و (مندیگك) و تپه های (سیالك) و (جیان) در افغانستان و ماوراء النهر و هند و ایران شواهد زندگانی قبل از آریایی را بما نشان میدهد-ادبیات سانسكریت و اوستایی جایگاه و حركت و امواج قبایل سفید پوست آریایی را بما معرفی میكند.

افغانستان در میان هند و ایران و آسیای مركزی سرزمین وسطی است كه احفاد آریایی قدیم را هنوز در دل كوه های آن در لابلای دره های هندوكش و وادی های افغانی به طور مثال مشاهده میتوانیم، این مردمان فرهنگ ومدنیت و لهجه های قدیم خود را تا پیمانه بزرگی حفظ كرده اند و باشندگان هندوكش مركزی شرقی و قبایلی های باشنده سفید كوه وغیره نمونه های بارز آن است كه علاوه بر پشتو درحدود (بیست) لهجه محلی در دره ها و وادیهای سنگلاخهای آن تاكنون موجود است.

[i]. موهن جودیرو و مدنیت سند از سر جان مارشل صحفه ٨.

[ii]. اوستا-وندیداد-فرگرد ١.

[iii]. تمدن ایرانیان خاوری ٦٤-٧٠ از گیگر المانی و کمبرج هستری آف اندیا ج ١ ص ٧٣.

[iv]. درینجا به تعین موقعیت آن با تناقض افکار دانشمندان شرق و غرب کاری نداریم – ولی همینقدر میگویم – که کلمه آره و آرین که ذکر آن در ریگویدا هم آمده، و به قول داکتر ویلیم گیگر W. Geiger محقق المانی اشتقاق آن از (آر) است که در سانسکریت هم به معنی اصل و نژاد و بنیاد بوده و کلمه (آریا) مفهوم اصیل و نجیب و پارسا را داشت، و عین همین کلمۀ در ادب قدیم پښتو و محاوره کنونی – به همین معنی موجود و مستعمل است و همچنین کلمۀ ویجو یا ویجه در محاورۀ کنونی پښتوی قندهار به همان معنی قدیم آریایی خود به مفهوم سر زمین و جايگاه و آرام گاه باقیمانده است (ریگویدا ج ٣ ص ٢٠٧ و هند قدیم پانیکا ج ١ ص ٤).

[v]. کیمبرج هستری آف اندیا ص ١٥ ج١ بحوالۀ مانو سمهیتا فصل ٢ شعر ٢٢ که همین کلمۀ به شکل ورشو تا کنون در زبان پښتو موجود است و معنی آن قرارگاه خوب و مرتع باشد.

[vi]. کمبرج هستری آف اندیا ج٦ ص ٢٦.

[vii]. کمبرج هستری آف اندیا ج١ ص ٨٢.

[viii]. ویدا ج٢ ص ٤٦٥ – سرود ١٧ حصه ٧ – و ج٢ ص١٥ – سرود ٢٢ حصه ٢ و ج٢ ص ٢٦٠ سرود ١ حصه ٨ و ج ٢ ص ٤٦٥ سرود ٦١ حصه ١٠ طبع لندن.

[ix]. ویدا ج٢ ص ٦٥ سرود ٦٤١ حصه ١٠.

[x]. کمبرج هستری آف اندیا ج١ ص٨٧.

[xi]. حیات افغانی ص ١١٨-١٥٦-٢٤١-٢٥٨.

[xii]. رجوع به کتاب هند در نظر پانی نی.

[xiii]. وندیداد-فرگرد١.

[xiv]. فرهنگ اوستا ص ١١٠.

[xv]. ترجمۀ اوستا ج١ ص ٨ (زردشت ص ٢٧١).

[xvi]. ویدک اندیا ص ٨٠ و برتانیکا ج ١٩ ص ٩٥٤. کلمه (سم) در زبان پشتو عین همان معنی تهذیب شده را دارد.

[xvii]. تاریخ هیرودوت کتاب ٣ ص ١٠٢ و ٩١،٩٣،٩٤ و کتاب ٧ ص ٦٦ و کتاب اول ص ١٢٧ و ٨٥.

[xviii]. پتانها از سر الف کیرو ص ٣٣.

Comments are closed.