بیست سال حکومت یک خانوادۀ پشتون دربلوچستان ایران / کاندید اکادمیسین سیستانی

0 3,103

کاندید اکادمیسین سیستانی   

  20   اپریل 2017

 

مدخل:

انقلاب مشروطه در ایران در سال ۱۹۰۵میلادی،ضربات مرگباری برپایه های دولت قاجاری واردکرد که براثر آن هرج ومرجی عظیم سرتاسر کشور را فراگرفت ، زیرا انگلیسها وروسها مردم را برضد دولت ودولت را برضد مردم  تحریک میکردند ونظم عمومی را برهم میزدند.  این وضعیت مظفرالدین شاه را چنان دچار اضطراب ساخت که دستورداد قوت های نظامی  از اطراف به تهران جمع شوند. با خارج شدن سپاه از مراکز ولایات،صداهای استقلال طلبی وآزادی خواهی در هرگوشه وکنارآن کشور بلند شد و دربخش های زیادی از ایران رؤسای قبایل وعشایرقدرت را بدست گرفتند واداره کشورشکل ملوک الطوایفی بخود گرفت .از جمله اداره بلوچستان هم بدست سردار بهرام خان بارکزی، یکی از فیوالان مقتدر محلی افتاد.

سرداربهرام خان که در میان عشایربلوچ از قدرت ونفوذ زیادی برخوردار بود، درسال۱۹۰۷در رأس نیروهای محلی قرارگرفت، و حکومت بلوچستان را از دست سعید خان ناروئی خارج ساخته ودر قبضه خود درآورد. سپس برپهره (ایرانشهرکنونی) مرکز بلوچستان حمله کرد وآن رانیز متصرف شد و در تمام نبردهای بعدی  قشون قاجاری را شکست داد ومدت ۱۳ تاسال بر مکران مستقلانه حکومت کرد و خود را شاه بلوچستان نامید. بهرام خان پس از تسلط بربلوچستان غربی، تصمیم گرفت بلوچستان شرقی را نیز از اشغال انگلیسها خارج کند و حکومت مستقل خود را برسراسربلوچستان استقرار بخشد. به این منظور او چندین بار با انگلیسها به نبرد برخاست ودر تمام نبردها انگلیسها را  شکست داد، ولی سرانجام انگلیس با توسل به نیرنگ وخدعه ودادن رشوه به رؤسای قبایل بلوچ آنهارا علیه بهرام خان تحریک وبالنتیجه  او را از حمله برپایگاه های انگلیس در بلوچستان شرقی منصرف ساختند.بعد از مرگ سرداربهرام خان در۱۹۲۰، برادر زاده اش ،سردار دوست محمدخان پسرسردار میرعلی محمدخان نیز که جوان دلیر وقدرت طلبی بود، بجای عموی خودقرارگرفت وسیاست بهرام خان را در برابر دولت مرکزی ادامه داد وهفت سال درمکران مستقلانه حکومت کرد. در۱۹۲۸از طرف لشکراعزامی رضاشاه پهلوی سرکوب  و اعدام گردید. فرازوفرود این تحولات را در سطور زیر پی میگیریم.

منشاء سرداربهرام خان بارکزی؟

آقای ایرج افشار سیستانی،  به ارتباط سیستان وبلوچستان سه کتاب نوشته است که، یکی “مقدمه یی برشناخت  طوایف سرگلزائی وبارکزائی سیستان وبلوچستان”، ودیگری” نگاهی به سیستان وبلوچستان” وسومی”بلوچستان وتمدن دیرینه آن” نام دارد. دراین سه کتاب وی در باره طایفۀ بارکزائی معلوماتی  ارائه کرده که منشاء طایفه مذکور را، افغانستان وبطور مشخص روستای “نوده فراه”  نشان داده است .باتوجه به شجره نسب طایفه بارکزائی بلوچستان دراین کتاب ها  جد اعلی این طایفه شخصی بنام “امیر شاهو” بوده است.بگونه ایکه، از امیرشاهو پسری بنام امیرنایب وازامیرنایب  پسری بنام امیرعبدالله وازاو پسری بنام میرباران بوجودآمد. بروایت اقای ایرج افشار سیستانی، نخستین افرادی که ازطایفه بارکزائی افغانستان ،از قریه نوده فراه به سیستان کوچ کردند، میرباران پسرمیرعبدالله ومیربابکرخان ومیرنوراخان (پسران امیرکلان) بودند که به سبب بروز اختلافات میان برادران وعموهایشان مجبور به ترک زادگاه خود شدند. میرباران بارکزائی به همراه خانواده خود  مدتی را در سیستان زندگی کرد واعقاب او در بلوچستان بنام بارانی شناخته میشوند. میربهرام  بارکزائی در متون تاریخی ایرانی بنام میر بهرام خان بارانی نیز یاد شده است. در سیستان گروه های دیگری بنام مرادقلی،عربشاهی وجنگی موجود اند که نظربه ملاحظات سیاسی  نام وهویت قومی خود را گم کرده اند ولی  همه بارکزائی و از اولاده ملک شاهو از قریه نوده فراه هستند.      به هرحال میرباران خان پس از مدتی از سیستان به بلوچستان کوچ نمود و به عنوان رئیس طایفه بارکزائی در بلوچستان شناخته شد. بعد ازفوت میرباران بارکزی  پسرش شیخ جمشید وبعد ازاو میرعلی وبعد  شیخ مهراب وبعد میراعظم خان وبعد نوبت به میررستم خان میرسد. از میررستم خان سه پسر بنام های میرعلی محمدخان، میربهرام خان ومحمدامین خان به ثمر رسیدند.

آقای ایرج افشار سیستانی از قول محمدزمان بارکزائی نواسه علی محمدخان بارکزی ، مینویسد که، این خاندان اصلاً ازنوده فراه مدتها قبل به سیستان و بلوچستان آمده وبتدریج صاحب  نفوذ واعتبار زیادی در میان قبایل بلوچ شدند تا آنجاکه شیخ مهراب،پدربزرگ میربهرام خان، نه تنها برتمام بلوچستان تسلط داشت، بلکه تا “لار ومیناب” نیز زیر فرمان او بودند.(بلوچستان وتمدن دیرینه آن، ص۳۰۱)

ولی تاریخ براین گفته محمدزمان خان بارکزائی مهرتائید نمی گذارد. بزعم نگارنده این سطور، قدرت ونفوذ این خاندان در بلوچستان ،مربوط به ظهور سرداربهرام در دوره انقلاب مشروطه در ایران است. به هرحال،قبل از اینکه به رشادت های جنگی میربهرام خان وبرادرزاده اش دوست محمدخان پرداخته شود ،میخواهم به دو نکته  از شجره نسب طایفه بارکزائی متذکره اقای ایرج افشار سیستانی اشاره کنم:

اول اینکه،درروایات ریش سفیدان بارکزائی قریه نوده ،درشجره نسب شاهو، ما پیشوند “امیر” (شاه ) نداریم. لفظ “امیر” درافغانستان مختص به خاندان شاهی بودکه از امیردوست محمدخان آغاز شده و به امیرامان الله خان خاتمه یافته است، درحالی که شاهو نه خودش “امیر” بوده ونه پدروپدرکلانش امیربوده ونه از اولاده اش کسی به امارت وشاهی رسیده است. ولی احتمال دارد که ، میربهرام خان پس از آنکه پایه های  قدرتش را در بلوچستان ایران در دهه دوم قرن بیستم مستحکم کرد وخود را درمکران”شاه” خواند، لفظ “میر”( امیر) را در اول نام شجره خود افزوده باشند تا نشان داده باشند که ایشان از پدر پدر امیر وامیرزاده بوده اند.

دوم اینکه، آقای افشار، ملک”شاهو” را از نسل حاجی جمالخان بارکزائی شمرده  که این هم با واقعیت سرنمیخورد، زیرا منهم به همین ملک شاهو منسوبم  و در روایاتیکه از بزرگان خود شنیده ام، نیاکان ما(ملک شاهو وپسرانش) اصلاً از پشنونهای بارکزی ولایت هلمند وازناحیه گرشک  به فراه کوچ کرده اند، اما خود را از نسل حاجی جمالخان بارکزائی  نشمرده اند. درگرشک وناوه بارکزائی  هلمند صدها هزار بارکزائی زندگی میکنند، ولی باوجودیکه با حاجی جمالخان از یک تبار اند، مگرهریکی به خیل وطایفه جداگانه شناخته میشوند.

به نظرمیرسد که تعدادی از بارکزائیان نوده فراه ، منجمله خاندان کرنیل محمدعمرخان بارکزی(کلان خیل) ومحمدایوب خان بارکزی (شیرخیل) با برادرش محمدیوسف خان بارکزی (جد نگارنده) بعد از تقسیم سیستان بین ایران وافغانستان در۱۸۷۲، از طرف دولت به سیستان فرستاده شده اند و در مرز سیستان با ایران جابجا شده  و در محل سکونت خود به احداث قریه و مزرعه  پرداخته اند و فرزندان شان تا امروز در نیمروز و سیستان باقی مانده اند. احتمال دارد که میرباران خان بارکزائی نیز درهمان اوقات به سیستان کوچ کرده و مدتی را در سیستان سپری نموده باشد  وبعد بهر دلیلی که بوده  از سیستان به بلوچستان رفته و در آنجا با ابراز لیاقت ودلاوری درمیان بلوچها صاحب اعتبار وشهرت ونفوذی شده باشد وفرزندان شان با فرهنگ وسبک زندگی بلوچی بزرگ شده واز فرهنگ افغانی جز خاطره زادگاه و اسم پدران  شان تا ملک شاهو اطلاع بیشتری  ندارند. من درسویدن با خواهرزاده سردار دوست محمدخان بارکزی، آقای مددخان بارکزی معرفی شدم که مرد با حرارت و پرازاحساسات وطن خواهی است و از جنگ ها و برخوردهای سردار دوست محمدخان وهمرزمان بلوچش با نیروهای دولتی حکایتهای دلچسپی میکند.

او در ارتباط به کرنیل محمدعمرخان بارکزی، یکی از خوانین نامدار وبارسوخ  طایفه بارکزی مقیم قلعه فتح نیمروز، برای من حکایت کرد که  کرنیل صاحب  گاه گاهی به دیدن سردار دوست محمدخان بارکزی در بلوچستان می آمد.چنانکه یک بار هنگام آمدن کرنیل محمدعمرخان، در خانه سردار دوست محمد پسری تولد میشود و دوست محمدخان از روی قوم دوستی اسم نوزاد را محمدعمر میگذارد.این پسربعد از رشد از اشخاص بارسوخ بلوچستان در نیمه دوم قرن بیستم میگردد. پسرمحمدعمر خان سردار بهمن خان بارکزائی نیز شخص سرشناسی بود که به نمایندگی از مردم بلوچستان باری عضومجلس نمایندگان در جمهوری  اسلامی شده بود، مگردرسال۲۰۰۰ یا ۲۰۰۱میلادی براثر سوء قصدی  در بلوچستان ترور گردید و دیگر این خانواده از وجود شخصیت موثری محروم گشت. اکنون که تاحدی با جزئیات موضوع آشنائی حاصل شد، می پردازم به رشادتهای رزمی میربهرام خان بارکزائی دربلوچستان.

رشادتهای سرداربهرام خان بارکزی در مقابل اردوی قاجاری

حکومت قاجاری براثر انقلاب مشروطه آخرین نفس هایش را میکشید ودر بسیاری نقاطایران فیودالان سربلند کرده بودند ودم از خود مختاری واستقلال میزدند وامور کشورایران بصورت ملوک الطوایفی اداره میشد. این روند تا پایان حکومت احمدشاه، آخرین شاه  قاجاری ادامه داشت.  سردار بهرام خان، یکی از خوانین متنفذ ومقتدربارکزی بلوچستان که در سرباز سکونت داشت، درسال ۱۹۰۷ بربمپور مرکز حکومتی یورش برد وآنرا از سلطه سعید خان ناروئی خارج کرد. دراین هنگام سردار سعیدخان ناروئی در نیکشهر بسرمی برد ودرمیان قبایل بلوچ پایگاه واعتبارچندانی نداشت ، زیرا وی در طول عمر برای دولت قاجاری   نوکری کرده بود.

زورگوئی واجحاف قاجاریها بربلوچها بحدی بوده که هنوزهم مردم محل خاطرات آن دوران را به یاد می آورند وهرکه بزبان فارسی صحبت کند، او را”گجر” می نامند وبدین گونه نفرت خود را از این نام ابراز میکنند.

بهرام خان از موقعیت بدست آمده بدرستی استفاد کرد و برنفوذ و قدرت خود در بلوچستان افزود. متعاقباً درسال  ۱۹۰۹ میلادی، برپهره (ایرانشهر کنونی) حمله کرد وآنرا نیز ازچنگ  سعید خان ثانی خارج ساخت .سعید خان ثانی باشنیدن خبر از دست رفتن پهره، نماینده خود رانزد شاه قاجاری فرستاد واز بهرام خان شکایت کرد و از مرکزتقاضای  اعزام لشکر نمود وخود نیز تدارک لشکر دید، اما قبل از آماده کردن نیروبرای بدست آوردن پهره  درسال ۱۹۱۵ درگذشت وبا مرگ او سلسله حکومت ناروئی ها در بلوچستان خاتمه یافت.

این سلسله از سعیدخان شروع میشود وبعد به محراب خان و محمدعلی خان، حسین خان وسعیدخان ثانی ختم میشود.دولت قاجاری که چند سالی مصروف زدوخورد با جنبش مشروطیت بود، بالاخره خود را  برای سرکوبی سرداربهرام خان وبرقراری  دوباره سلطه خود بر بلوچستان،آماده کرد و لشکری برای فتح پهره( ایرانشهر کنونی) فرستاد که چندین نبرد را با نیروهای سردار بهرام بسر آوردند بدین قرار:

جنگ اول بهرام خان بالشکر قاجاری

این جنگ زمانی صرورت گرفت که نماینده سردارسعیدخان  ناروئی  از دست رفتن پهرهرا به دولت قاجاری خبرداده وکمک طلبیده بود. دولت هم سپاهی مرکب ازچندین هزار سرباز به کمک سردار سعیدخان ناروئی فرستاد. لشکریان قاجاری به داخل بلوچستان پیشر وی کردند.وبنام جمع آوری مالیات دست به خشونت   وزورگوئی  دراز کردند.رستم خان که تازه از بلوچستان شرقی به شستون مرکز سراوان بازگشته بود، پسرخود بهرام خان را به کمک حاکم سیب و سوران غلام رسول خان فرستاد.بهرام خان در پیشاپیش نیروهای محلی قرارگرفت و به مقابله با نیروهای  قاجاری پرداخت. ودر ناحیه” سرجوی”،دراین جنگ لشکریان قاجاری را شکست داد ومجبور به عقب نشینی کرد.از این تاریخ نام بهرام خان در دلاوری وشجاعت برسرزبانها افتاد.

جنگ دوم

قاجاریان مدتی بعد دوباره تجدید قوا نموده برپهره حمله نمودند.نیروهای بلوچ تحت فرماندهی سرداربهرام خان در سوران جلولشکرقاجاررا گرفتند.دراین درگیری  تلفات زیادی به طرفین تحمیل ویکی از سرداران نامدار بلوچ بنام میرغلام محمد کشته شد. مگرقاجاریان  بربلوچها پیروز نشدند وبازهم شکست خوردند

جنگ سوم

 بار سوم نیروهای سرکوبگرقاجاری بربلوچستان حمله کردند.این یورش که به جنگ نصرت مشهور است، یورش نهائی قاجاریان بربلوچستان است.در این یورش  نیروهای رژیم قاجاری  برای همیشه شکست خورده بلوچستان را ترک گفتند.نصرت فرمانده لشکر دولتی روبه فرارنهادویک قبضه توپ وتعدادزیادی تفنگ به دست بلوچها  افتاد. پس از این جنگ سردار بهرام خان تمام سرداران شورشی را درسراسر بلوچستان غربی مطیع ومنقاد خود ساخت.وسپاهی  چندین هزارنفری از چندین قبایل مختلف تشکیل داد. در چنین شرایطی وی خود را شاه بلوچستان  خواند ولقب شاه جهان برخود گذاشت.

جنگ با انگلیسها

پس از آنکه سردار بهرام خان دست قاجاریان را از بلوچستان کوتاه کرد،به نبردعلیه انگلیسها که دراین زمان  بخشی از بلوچستان غربی وتمامی بلوچستان شرقی  را دراشغال خو داشتند،پرداخت. وی همانقدر که از قاجاریان  نفرت داشت به همان پیمانه از انگلیسها نیز متنفربود. انگلیسها در این وقت دوپایگاه نظامی در بلوچستان ایران،  یکی در میرجاوه ودیگری در نصرت اباد(زابل) ایجاد کرده بودند. این زمانی بود که  جنگ جهان اول درگرفته بودو انگلیسها برای استحکام موقعیت خود درهند، متصرفات پیرامون را گسترش میدادند. به این منظوربه بلوچستان شرقی اکتفا نکرده و دست به اشغال بلوچستان غربی زدند،ولی در عملی ساختن آن با اقدامات ومقاومتهای شدید قبایل منطقه سرحد وسردار بهرام خان روبروگردیدند.

همزمان با این حوادث، دولت آلمان که به دنبال مستحکم ساختن موقعیت خود در منطقه میگشت، متوجه تضاد میان دولت انگلیس وسردار بهرام خان شد وچند مامورمخفی خود را نزد وی فرستاد.دولت آلمان فکر میکرد که اگر بتواند سردار بهرام خان را بطرفداری خود بکشاند،پایگاه خوبی در منطقه بدست خواهد آورد، اما بهرام خان، آلمانها وانگلیسها هردو را دو روی یک سکه و دشمن دین ووطن خود می پنداشت و ازحضور هردو در منطقه بیزار بود. بلوچها نسبت به بیگانه گان نظرمساعدی نداشتند وآنها را دشمن خود تصور میکردند.براین اساس وقتی که ترکهای عثمانی وآلمانیها به سردار بهرام خان پیشنهاد کمک نمودند، وی آن را رد کرد. درطول حیات سردار بهرام خان، جنگ هایی با نیروهای انگلیسی اتفاق افتاد که عمده ترین آنها عبارت بودند:

جنگ سراوان

 این جنگ درشستون(مرکزسراوان کنونی) صورت گرفت. دراین جنگ نیروهای  انگلیسی شکست خورده عقب نشینی کردند. مگر آقای مددخان بارکزی که اطلاعات دقیقی دراین خصوص دارد،  مدعی است که اصلاً یکی از یاغیان بلوچ در بلوچستان شرقی از ترس پیگرد انگلیسها به منطقه سراوان پناه آورده بود و یک قطعه از سربازان انگلیسی به منظور دستگیری وی به منطقه شستون وارد شده بودند.خبر ورود قطعه نظامی انگلیسها به بهرام خان میرسد واو فوراً با یک تعداد از افراد خود به  محل ورود انگلیسها میرود .صاحب منصب انگلیسی وقتی چشمش به جمعیت درحال پیشروی می افتد از خیمه بیرون می اید وتوسط مترجم به بهرام خان موضوع را حالی میکند، ولی بهرام خان میگوید که این شخص هرکه باشد به خانه ما مهیار(پناه ) آورده است وما وی را به شما تسلیم نمیکنم وبشما نیز اخطار میدهیم که تا سایه گشت ظهرامروز از منطقه ما خارج شوید، والا خود عاقبت آنرا خواهی دانست، این را گفته از آنجا برمیگردد،به دنبال این اخطار قطعه انگلیسی شستون را بدون دستگیری شخص مورد نظر ترک میگویند.

جنگ گُومازی

این جنگ در منطقه گمازی نزدیک مند واقع دربلوچستان شرقی به وقوع پیوست. جنگ مذکوریکی از بزرگترین جنگ های سردار بهرام خان بانیروهای انگلیسی است. دراین نبردخونین تعداد زیادی از بلوچها جام شهادت نوشیدند. ویکی از مردان دلیر بارکزی محمدابراهیم خان بود که قبلاً دوباره با انگلیسها برخورد کرده بود ولی دراین جنگ دشمن ابراهیم خان را هدف قرارداد واز قضا تیری بردهنش اصابت کرد که از زیرزبانش گذشت  ولی کشته نشد. این جنگ درواقع به انتقام قتل میرمحمدامین، برادر کوچک سرداربهرام خان آغاز شده بود. دراین جنگ مسئول پیاده نظام ، ابراهیم خان پسراعظم خان بارکزی ومسئول سواره نظام دوست محمدخان برادرزاده بهرام خان بود. سرانجام سربازان انگلیسی  از دست نیروهای ملی بلوچ باشکست روبروشدند.

جنگ مند

آخرین مقابله سردار بهرام خان با قوای انگلیس  به جنگ مند معروف است. وی درسال ۱۹۱۵ بمنظور بیرون راندن انگلیسها از مند با لشکری مرکب از چندین هزار مرد جنگی برانگلیسهای حمله برد. دراین جنگ متجاوزین انگلیس بسختی شکست خورده فرارکردند وشهر مند به دست بهرام خان  افتاد. مگربگفته مددخان بارکزی درمند اصلاً جنگی رخ نداده است،زیرامند در دست طایفه رند بود و لشکر بهرام خان بیشترشان از این طایفه بودند. بنابرین هنگامی که بهرام خان به عزم رزم با انگلیسها حرکت میکرد به سران طایفه رند درمند پیغام فرستاد که ماقصد جنگ با انگلیسها را داریم، مبادا شما از پشت برما حمله کنید وسبب شکست ما شوید؟ سران مند به بهرام خان پیغام دادند که ما می دانیم که بخش عمده لشکر شما از طایفه رند اند ،آیا ما میتوانیم تیشه بریشه خود بزنیم؟ بنابرین مند با پیغام دوستانه  بهرام خان در صف بهرام خان قرارگرفت،وبهرام خان از مند گذشت و برانگلیسها حمله برد و دشمن را شکست داد. بگفته گلخان نصیر در”تاریخ بلوچستان” ،تعداد افراد مسلح دراین جنگ بالغ بر۱۴ هزارنفر بودند که فعالانه شرکت جسته بودند.

در نتیجه تداوم فعالیت های سرداربهرام خان، حکومت انگلیس در هند نگران شده و به چاره جوی پرداخت. انگلیس ها برای جلوگرفتن پیشروی های سرداربهرام خان ، گروهی از سرداران بانفوذ بلوچستان غربی وشرقی را گرد آورده و به بمپور فرستاد. هیئت مذکور پس از ورود به مکران  به منطقه مرزی رفته وبا سران قبایل مختلف بطورجداگانه ملاقات نمود و با دادن رشوه های کلان، آنان را متقاعد ساخت تا دست از حمایت بهرام خان بردارند. در نتیجه وعده وخدعه های انگلیسها تعدادی از این سرداران خود را مستقل اعلام داشتند وحتی برخی، علیه بهرام خان اعلان جنگ دادند. این هیئت بدنبال پیشبرد سیاست خود مستقیماً با سردار بهرام خان نیزدرگومازی تماس گرفت وبا نیرنگهای گوناگون وی را متقاعد ساخت که بیش از این با انگلیسها دشمنی نورزد. بهرام خان چون دو دستگی را درمیان قبایل بلوچ مشاهده  نمود دانست که بیش ازاین در جنگ برد با او نخواهد بود، بنابرین با پادرمیانی برخی ازسران بلوچ که در لشکر خودش جای داشتند وپدراو را نیز باخود همراه ساخته بودند،بالاخره  به مصالحه با دولت انگلیس راضی گشت و دیگر از حمله برانگلیس ها دست گرفت. این حوادث ظاهرا درسال ۱۹۱۷ میلادی رخ داد که وی حکومت تمام نواحی مکران را دراختیار داشت وسرانجام درسال ۱۲۹۹ خوشیدی مطابق ۱۹۲۰ میلادی درگذشت.(رجوع شودبه: تاریخچه جنبش های ملی بلوچستان، صفحات ۴۵- ۴۹، بلوچستان وتمدن دیرینه آن، ص ۳۰۲)

سردار دوست محمدخان بارکزی

سردار بهرام خان از سال ۱۹۰۷ تا سال ۱۹۲۰ میلادی که سال فوت اوست، در بلوچستان بصورت مستقل حکومت کرد وبه دولت مرکزی ایران یک دینار پول مالیه نفرستاد. در سال۱۹۲۰ یا ۱۹۲۱ او درگذشت وبرادرزاده او سرداردوست محمدخان بارکزی بجای او برهبری بلوچها قرارگرفت. اما  دوست محمدخان از همان آغاز با مخالفت قبایل مبارکی در سپکه واقع در غرب پهره وقبیله بزرگ زاده ها درسراوان درشرق پهره روبرو میشود.                                                                                                                                           

دوست  محمدخان برای تحکیم موقف خود  به جنگ متوسل شد وبرای مطیع ساختن مبارکی ها پسرعموی خود ابراهیم خان را در رأس گروهی جنگجوفرستاد واو با رشادت کم نظیر توانست قبیله مبارکی را شکست بدهد و سران شان را                                  تصویر سردار دوست محمد بارکزی

 

 به حضوردوست محمدخان حاضرکند.دوست محمدخان  با بزرگواری  سران مبارکی را عفو کرد ودوباره آنها را به حکومت سپکه ابقا نمود.واما در جنگ با قبیله بزرگ زاده ها، سرلشکر دوست محمدخان ،چنگیزخان پسرمیرمحمدامین خان، مردکار گشائی نبود و نتوانست برمخالفین فایق  آید،بنابرین دوست محمدخان مجبور شد خودکمر به مقابله با بزرگ زاده ها ببندد وپس ازتحمیل تلفات سنگین برآنها،بزرگ زاده ها رانیز  وادار به اطاعت  از خودکرد. بعد از منکوب کردن این دوقبیله دیگر شورش ومخالفتی از سوی سایر قبایل بلوچ در مقابل دوست محمدخان دیده نشد.بلوچستان دراین موقع در تحت اداره وحکومت سرداردوست محمدخان بارکزی، بصورت یک حکومت ملوک الطوایفی وخودمختار درآمده بود وشیوه تولید فیودالی به عالی ترین شکل خود جریان داشت.کارگاه های پارچه بافی با سرعت هرچه بیشتر بکار خویش  ادامه می دادند. کشت و زرع نیز فعالانه رواج پیدا کرده بود. بمنظور تامین بودجه حکومت، مالیاتی بردرآمد وضع کرده بودند که از دهقانان به هنگام برداشت محصول سهمی میگرفتند وبه خزانه می ریختند.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

نوعی پولیس شهری بنام “کوتوال ” امنیت داخلی را برعهده داشت. همین افراد ماموردریافت مالیات نیز بودند.بدلیل اینکه منبع درآمد دیگری جهت تامین نیازمندی های مالی وجود نداشت، از همین مالیتها، حقوق سپاهیان واشخاصی را که دست اندرکار مسایل سیاسی واداری بودند، پرداخته میشد.حکومت دوست محمدخان  را میتوان نمونه برجسته ای از یک حکومت فیودالی محلی دانست که میرفت تا تمامی طوایف  وقبایل بلوچستان را زیرچتر واحدی گرد آورد.

در هنگام به قدرت رسیدن سردار دوست محمدخان،مردم افغانستان، به رهبری مدبرانه شاه امان الله غازی  استقلال خود را از استعمار انگلیس با قربانی دادن جان ومال خود بدست آورده بودند(۱۹۱۹) وصدای استقلال طلبی نه تنها در نیمقاره هند، بلکه در ایران وبلوچستان نیز طنین انداز بود. مردم از ایستادگی در برابر زورگویان استعمار حکایتهای دلانگیز وغرورافرین  میگفتند واین داستانها زبان بزبان میگشت وطبعاً مردم بلوچ وسردار دوست محمدخان بارکزی که خود را از تبار شاه امان الله خان غازی میدانست، نیز از آن محظوظ ومتحسس بودند.

از لحظه ایکه نیروهای دولتی قاجاری از بلوچستان رانده شدند تاپایان حکومت سرداردوست محمدخان که توسط ارتش پهلوی متلاشی گشت، هیچگونه رابطه یی با دولت مرکزی وجود نداشت و این تصور که دوست محمدخان بخشی از مالیاتهای دریافتی را خود برمیداشت وبقیه را به حکومت مرکزی می فرستاده،از اساس پوچ وعاری از حقیقت است. کسانی که دراین مورد دچار سردرگمی اند بهتراست بخود زحمت بدهند و به اثار ونوشته های حکومتگران ونیروهای  که جهت تحقیق به بلوچستان آمده اند، مراجعه کنند.

حملۀ لشکرشرق بربلوچستان :

درسال ۱۹۲۱ رضاخان (میرپنج) با یک کودتای نظامی برضد احمدشاه قاجاری قدرت را بدست گرفت. شاه قاجاری  به اروپا گریخت وهرگز بازنگشت. رضاخان درسال ۱۹۲۶ رسماً به عنوان پادشاه ایران تاج گذاری نمود. او درسال ۱۹۲۸ دستوری مبنی برحمله بربلوچستان را به لشکر شرق تحت فرماندهی ژنرال امان الله جهانبانی که مرکزش در مشهد بود ابلاغ نمود.

در کتاب شرح حال رجال ایران در باره دوست محمدخان آمده است که :” دوست محمدخان(در بلوچستان او را امیر و یا سردار دوست محمدخان خطاب میکردند) پسرمحمدعلی خان برادر بهرام خان بلوچ از طایفه بارانی (بارکزائی) است.دوست محمدخان پس از فوت بهرام خان عموی خود در۱۲۹۹ خورشیدی(۱۹۲۰م) که در بلوچستان تسلط وعنوانی داشت جای او را گرفت وپس ازرام کردن سرداران ورؤسای بلوچستان تسلط کامل پیداکرده ودم از استقلال می زد. واز دولت مرکزی چندان اطاعتی نمیکرد وبا دول همسایه بی ارتباط نبود. مولف کتاب نظری به مشرق در صفحه ۳۹۸ دراین باره چنین مینویسد:«…  امان الله خان ازابتدا سرحد افغانستان شروع به بدگوئی برعلیه حکومت ایران نموده واقداماتی درنظرگرفته بود که از جمله درقندهار فرستادگان دوست محمدخان بلوچ را پذیرفت واو را به مساعدت افغان[ها] امیدوار ساخت وتحریکاتی برعلیه حکومت ایران نمود که همین عملیات موجب تسریع اقدامات نظامی دولت ایران وشکست ودستگیری دوست محمدخان شد.” دولت وقت تصمیم گرفت که درصورت عدم اطاعت او رابکلی قلع وقمع  نماید. دراواسط سال ۱۳۰۷ خورشیدی، عده ای نظامی بفرماندهی سرلشکر امان الله جهانبانی فرمانده لشکر شرق به بلوچستان فرستاده شد.»(تاریخ ۲۰ ساله-ایران-،ص۱۲۸)

به هرحال نیروهای اعزامی رضا شاه باساز وبرگ کامل نظامی که دراختیار شان بود، بسوی بلوچستان سرازیرشدند وتدارک جنگی عظیمی را علیه خلق محروم وتحت ستم بلوچ گرفتند. افراد طایفه اسماعیل زائی تحت رهبری سردار جمعه خان، خود رابرای مقابله با آنان آماده ساختند. در حوالی زاهدان ونصرت اباد، جنگ سختی  بین آنها در گرفت. تعداد زیادی از بلوچهای مبارز دراین جنگ جان باختند.  جمعه خان پس از مدتی مقاومت شکست خورده به بلوچستان شرقی پناه گرفت که درنتیجه توسط نیروهای انگلیسی دستگیر وبه تهران اعزام گشت .بعدا به شیراز تبعید ونهایتاً مورد عفو شاه قرارگرفت و به بلوچستان باز گشت.درپی این تحول حکومتگران نام طایفه اسماعیل زائی را به شاه بخش تبدیل نمودند. سپاه پهلوی به پیشروی خود در قلب بلوچستان ادامه داد.سرپرستی طایفه ریگی را عیدوخان(بولاق زائی) عهده دار بود. بنابرنوشته رساله جنبش های ملی بلوچستان: “این شخص درخیانت نسبت به خلق بلوچ گوی سبقت را از هرخاین دیگری ربوده بود. بطوری که در هنگام یورش ژنرال دایر وسپاه انگلیسی اش به بلوچستان، عیدوخان بلافاصله در رکابش قرارگرفت واز انجام هرگونه جنایتی نسبت به مردم بلوچ فروگذاشت نکرد. همچنین  عیدوخان با شتاب هرچه تمام تر به استقبال ارتش رضا شاه شتافت وبا آنها اظهار همدردی وهمیاری نمود.در نتیجه از جانب این طایفه بزرگ که نواحی وسیعی را بین زاهدان وخاش در اختیار داشتند، مقاومت  چشمگیری بوقوع نپیوست. برعکس عیدوخان هرچه در توان داشت، دراختیار لشکریان رضاشاه گذاشت تا بلوچستان را به تصرف خویش در آوردند. دولت رضاشاه به این خوش خدمتی عیدوخان پاسخ مثبت داد.بدین معنی که افراد وابسته به خانواده او را از رفتن به خدمت سربازی که در آن زمان یکی از مشکلات اساسی مردم بلوچ بشمار میرفت، معاف کرد واز آن ببعد به هرکدام ماهانه مبلغی پرداخت گردید.” (همان،ص۶۱)

متاسفانه ،تنها طایفه ریگی نسبت به قوم خودمرتکب خیانت نشد، طوایف دیگری نیز دست در دست ارتشی ها گذاشته برضد بلوچهای که از خود مقاومت نشان می دادند،خاینانه عمل کردند. بگفته مدد خان بارکزائی(نواسه سرداردوست محمدخان بارکزائی)،نیروهای دولتی از دوطریق یکی تحت رهبری سرهنگ محمدخان نخجوانی که از کرمان اعزام شده بود بسوی سراوان ودیگری تحت رهبری سرهنگ باقرداورپناه از لشکر شرق به استقامت پهره به پیشروی پرداختند. سرهنگ داور پناه بعد از گشودن قلعه بمپور به استقامت پهره که مرکز اصلی فرماندهی سردار دوست محمدخان بود پیش آمد وقبل از حمله برآن قلعه، شخصی را غرض مذاکره وتسلیمی به داخل قلعه فرستاد.

 در پهره سردار دوست محمدخان وپدرش علی محمدخان وابراهیم خان بارکزی  شوهر خواهر دوست محمدخان،با یک نفرملای رهبر مذهبی شان به بحث ومشوره پرداختند. علی محمدخان پدردوست محمدخان طرفدار جنگ با نیروهای دولتی بود، مگر سرداردوست محمدخان که شرایط را بهتر درک مینمود طرفدار جنگ نبود ومیخواست عجالتاً پیشنهاد سران نظامی را بپذیرد تا بعدخود را برای جنگ آماده کند. ابراهیم خان نیزکه مرد جنگ آزموده بود قبول کرد که فعلاً از جنگ صرف نظرشود،وافزود اگر دولت از وعده های که داده تخطی نمود آنگاه  اوجنگهای چریکی را ادامه خواهد داد، مگر علی محمدخان پدردوست محمدخان  با دید مذهبی طرفدار جنگ بود وبرایش مسئله عدم توازن قوای طرفین  مطرح نبود.بنابرین او با خشم مذاکرات را قطع کرد  و به عزم جنگ بطرف سراوان حرکت نمود. دوست محمدخان که خود را در برابر تصمیم پدرناچار دید، نیروهای داخل قلعه پهره را  که بیش از ۳۰۰ نفرنمی شدند دراختیار ابراهیم خان قرارداد وخود بسوی سرباز رفت.

ابراهیم خان با  نیروی اندکی که در اختیار داشت  به سوی سراوان به کمک علی محمدخان  رفت ودر هُشک واقع در هشت کیلومتری غرب شهر سراوان با نیروهای دولتی برخورد وجنگ شدیدی میان آنها درگرفت که براثر آن نیروهای دولتی مجبور به عقب نشینی شدند و به “کهن داود” برگشتند.دراینجا گروهی از طایفه بزرگ زاده ها بسرکردگی مهراب خان وشهبازخان،ومحمدشاه خان میرمرادزائی ( حاکم سیب وسوران)که  درخفا با ارتشی ها همکاری داشتند،با شمشیروکفن  به کمپ قشون دولتی رفتند واز نیروهای دولتی خواستند که برگردند وبا قوتهای دوست محمدخان بجنگند، زیرا اگر نیروهای دولتی از اینجا ناکام  برگردند، دوست محمدخان که خیر، ابراهیم خان فرمانده نیروهای دوست محمدخان در جبهه سراوان که از این راز مطلع است آنها را خواهدکشت، پس بجای آنکه بدست ابراهیم خان کشته شویم  بهتراست شما ما را همینجابکشید ویا سرنوشت جنگ را معلوم کنید. اینست که نیروی دولتی دوباره خود را برای حمله بردزک آماده میکنند.

دراین وقت ابراهیم خان بگمان اینکه نیروهای دولتی شکست خورده و دوباره برنخواهند گشت،از هُشک به قلعه دزک(دژک) رفته بود. ابراهیم خان بارکزائی، مردی دلاور و در جنگ های چریکی بسیار ماهربود. او قبل از این هم چندین جنگ را با انگلیسها از محل ایرافشان سامان داده بود:مثل “جنگ زامران” و “جنگ دشت ” درماه اپریل سال ۱۹۱۷ که در جنگ آخری، میرامین خان خالویش به شمول نه نفر دیگر از همرزمانش کشته شدند(در سایت رادیوبلوچی لینک اسناد این جنگ ها موجود اند).

به هرحال نیروهای دولتی برگشتند ودر “گُشت” که درمسیر  راه سراوان قراردارد، با مقاومتهای شدید مردم بلوچ تحت سرکردکی نوشیروان برادرکوچک دوست محمدخان مواجه شدند. گُشت شاهد نبردهای حماسه آفرین  مردم  با اردوی دولتی بود.آگاهان بلوچ حکایت میکنند که جنگ چنان فاجعه آمیزبود که مردان بخاطر حفظ ناموس شان  از ترس تجاوز سربازان دولتی ، زنان ودختران جوان خود را پیشاپیش یا می کشتند و یا دراطاقهای بدون منفذ پنهان میکردند وخود به جنگ میرفتند وبدین گونه زنان ودختران زندانی ساعتی بعد بعلت  نرسیدن هوا جان میدادند. وضعیت تقریباً در سراسر بلوچستان چنین بود. دراین جنگها تعداد بسیاری از جنگجویان بلوچ به قتل رسیدند وعده ای هم به کوه ها فرار کردند و یا اسیرگشتند. نبرد رزمندگان بلوچ در دزک  مرکز سراوان زمان، ابعاد بالائی بخود گرفت. رزمندگان آنقدراز قلعه معروف آن شهر دفاع کردند که سپاه پهلوی چندن روز متوالی با قدرت نظامی برتر خویش آنجا را با توپ میکوبید.جمع کثیری ازجنگجویان دبلوچ ، ازجمله فرمانده ابراهیم خان بارکزی ورمضان وقادربخش وگل محمدپیری وگل محمدجهان بیک ومحمدخان بارکزی ودرا خان بارکزی وعطامحمد بارکزی  دراین جنگ به شهادت رسیدند. از سربازان دولتی نیز تعدادی جان باختند.

علی محمدخان بعد از کشته شدن ابراهیم خان، فرمانده دلیر نیروهای محلی، قلعه دزک را به شخص دیگری که او هم ابراهیم نام داشت سپرد وستورداد تا یک شبانه روز دیگر از قلعه دفاع کند وبعد خودش را بیرون بکشد. مگرابراهیم  فردای آن با ۳۰ تن از افراد داخل قلعه به کمپ ارتشیان دولتی  رفت و با درخواست واگذاری حکومت دزک برای خودش اظهارکردکه قلعه خالی است وشما میتوانید آنرا تسلیم شوید، ارتشی ها قبول کردند و آقای داور پناه برای تسلیم شدن قلعه به داخل آن رفت،وقلعه گیان را مورد هتک حرمت قرارداد،مگر از طرف یکی ازافراد داخل قلعه هدف تفنگ قرارگرفت وکشته شد.وقتی خبر قتل داور پناه به کمپ دولتی رسید، به انتقام قتل داور پناه، بلافاصله ۳۰ تن از بلوچهای تسلیم شده را که در کمپ حاضر بودند تیرباران کردند.دولت بخاطر کشتار بیرحمانه این سرهنگ شهر دزک را به نام داورپناه مسمی کرد.  از قلعه های معروف آنزمان بلوچستان یکی بمپور ودیگری قلعه پهره بود. پس از یک جنگ شدید وخونین، لشکریان پهلوی موفق شدند قلعه بمپور رامتصرف شوند و بسوی قلعه ناگشودنی پهره که مرکزاصلی حکومت سرداردوست محمدخان بود،حرکت کردند. بعد از مقاومتهایی که در آنجا رخ داد، پهره نیز سقوط کرد وحکومت مرکزی توانست پس از یک وقفه طولانی( بیست ساله) دوباره بربلوچستان مسلط شود.

 

قلعه سردار دوست محمدخان بارکزی درپهره(ایرانشهرکنونی)، درآغازعهد پهلوی

 

اما سردار دوست محمدخان با فتح قلعه پهره بدست نیامد، زیرا او قبلاً به طرف سرباز که از قلعه های ناگشودنی بلوچستان است، رفته بود. سرهنگ محمدخان نخجوانی از طرف سرلشکر امان الله جهانبانی،مامور مذاکره با سردار دوست محمدخان شد و او پیامهای  جهانبانی را به دوست محمدخان وبرعکس از دوست محمدخان را به ژنرال میرسانید. دوست محمدخان به سرلشکر پهلوی ژنرال جهانبانی پیغام داد که در صورت دادن امان دست از مقاومت خواهد گرفت. سرلشکر جهانبانی قسم نامه ذیل را امضا کرد وبه داخل قلعه به سردار دوست محمدخان فرستاد:” من که یکی از صاحب منصبان فدائی ذات اقدس ملوکانه اعلیحضرت همایون شاهنشاه معظم …هستم به حقه تاج وتخت همایونی قسم یاد میکنم که درصورتیکه سردار دوست محمدخان به اردوی دولتی حاضرشود جان ومال او را محفوظ دارم. فرماندار لشکر شرق، امان الله جهانبانی- مورخ ۲/ آذرماه ۱۳۰۷ش”( تاریخ بلوچستان وتمدن دیرینه آن، ص۳۰۷)

به نظرمیرسد که سردار دوست محمدخان به این قسم نامه اعتبار نکرده وپیامهای دیگری میان وی وژنرال جهانبانی رد وبدل گردیده وژنرال مذکور در نامه ۲۰ دیماه(جدی)۱۳۰۷ عنوانی سردار دوست محمدخان چنین مینویسد:”آقای میردوست محمدخان! مطالب شما توسط میرزا هاشم ونایب علی اکبرخان رسید،چنانچه سابقاً تذکرداده ام من مایلم تمام املاک شما مستردشود تا بتوانید کاملاً زندگی  خود را تأمین نموده وبرای عمران وآبادی بلوچستان خدمات شایانی را انجام بنمائید. البته پس از ارسال قرآن مجید قسمی که یاد کرده اید کاملاً اطمینان دارم که نسبت بدولت خود خیانتی نخواهید کرد….

 به انتظار این هستم که مراتب خدمتگذاری خود را نسبت بدولت عملاً نشان دهید. وبهترین طریقه مشروع خدمتگذاری همانا آمدن شما به اردوی دولتی است که متاسفانه تا کنون منصرف بوده ونیامده اید،ولی من طمع دارم که اطمینان شما نسبت بمقاصد خیرخواهانه دولت روزی کامل شده باردوی دولتی خواهید آمد وخدمات بزرگی از طرف دولت بشما مراجعه خواهد شد. اینکه من اصرارداشتم محمدعمر[فرزندخود] را روانه دارید دومقصود داشتم، یکی بدینوسیله نزدیک شدن شما وطایفه شما به پایتخت وزندگی شهری، ودیگری تربیت شدن پسرشما درمدرسه عالی دولتی. چنانچه بخوبی مطلع هستید که در قرن فعلی تربیت اطفال از واجبات واز وظایف عمده پدران است که وسایل آن در بلوچستان میسر نیست. البته وقت بسیار است که شما با اخلاق ومقاصد قشون آشنا شده وبا اطمینان کامل همدوش نظامیان در آبادی بلوچستان کمر بندید. ولی هرچه رودتر این مقصد صورت گیرد بهتراست. امیرلشکرشرق امان الله جهانبانی”(همان منبع،ص ۳۰۸) 

به هرروی سردار دوست محمدخان بازهم حاضر نمیشود که خود را به ژنرال جهانبانی تسلیم کند تا سرانجام فرمان عفو سرداردوست محمدخان از جانب رضاه شاه پهلوی توسط تلگراف شماره ۴۱- ۲۶/ ۱۱/  ۱۳۰۷با عبارت ذیل عنوانی دوست محمدخان مواصلت میکند:”عریضه تلگرافی دوست محمدخان ملاحظه شد،نظر به اینکه از اعمال سابقه اظهار ندامت کرده وتقاضای تأمین نموده استدعای شاه پذیرفته وبرحسب این دستخط مشمول عفو شاهانه خواهد بود. ۲۰ بهمن ۱۳۰۷ ش(مهر رضاشاه)”( همان منبع،ص۳۰۶)  

پس از وصول این فرمان ، سردار دوست محمدخان رهبرمقاومت بلوچستان، درحالی خود را به نیروهای دولتی پهلوی تسلیم میکند که تفنگی در دست و شمشیری درکمردارد وپانزده تن از محافظین مسلح با خود همراه دارد. 

و ژنرال جهانبانی بدون آنکه  وی را خلع سلاح کند،با همراهی، پانزده تن ازمحافظان مسلح وخدمتگاران او منجمله: شکر رند، غلام قادر فرزند  حاجی شکر(این شخص تا ۱۹۸۸درقید حیات بود)،چاکر معروف به چاکرزری، شهداد، ملا فقیر محمد فرزند پیرمحمد،حیات  فرزند نصرت، دین محمداورنگ(ناروئی)، مشتری فرزند رمضان به تهران فرستاده شدند ودرآنجا تحت نظارت  شدیدقرارگرفت .    

 

  پایان کار سردار دوست محمدخان

درتاریخ بیست ساله ایران، در باره دستگیری دوست محمدخان آمده است که دوست محمدخان یکی از سران عمده ومهم بلوچستان بود،درآن منطقه دستگیر [پس از تسلیمی خودش] به تهران اعزام  گردید وروز ۱۷ فرودین ۱۳۰۸ خورشیدی او را نزد شاه(رضا شاه)بردند. نامبرده شرحی در باره عقب افتادگی بلوچستان بیان واضافه کرده بود که عدم توجه به بلوچستان موجب پاره ای حوادث شده که امیداست موردعفوقرارگیرد. شاه دستور میدهد که دوست محمدخان درتهران بماند وماهیانه ۳۰۰ تومان حقوق برای او برقرارنمایند،ولی باید تحت نظربوده وبا یک نفر مراقب از شهربانی درتهران ازاد خواهد بودمشروط براینکه از حوزه پایتخت خارج نشود. چندماهی بدین منوال سپری شد ودر سلامها هم شرکت مینمود.                                                                                                          

مولف تاریخ بیست ساله مینویسد که، روزی دوست محمدخان هوس شکار می کند، چند بارهم به شکار با مراقب خود که یک نفرگروهبان شهربانی (پلیس)بود رفته بود، ولی این بارعادی نبود. دونفراز گماشتگانش اثاثیه لازم را برمیدارند و شش قبضه تفنگ زیرتشک اتومبیل مخفی میکنند. روز ۱۹  ابان ۱۳۰۸ خورشیدی بسمت حضرت عبدالعظیم میروند.  پلیس ماموردروازه جلو آنها را می گیرد . محمدعلی گروه بان شهربانی مراقب میگوید من همراه هستم بشکارمیرویم. بعد از جاده امین اباد میگذرند وجلوقهوه خانه می ایستند وپیاده بقصد شکار می روند. در نزدیکی تپه های فیروز آبادشکر رند ،گماشته دوست محمدخان از پشت سرسه تیربه محمدعلی شلیک میکند که بلافاصله بقتل میرسد ونعش او را در نهر عمیقی درآن محل مخفی میکنند،سپس برمیگردند و سوار اتومبیل شده بسمت ورامین فرارمینمایند. در ورامین اتومبیل را [که خراب شده بود]گذاشته وپیاده رشته کوه های سمنان را پیش گرفته می روند. سرداری رئیس پلیس با ده نفرپلیس مامور دستگیری او میشود. این عده مدتها با لباس مبدل در دهات وسیاه کوه ورامین سرگردان بودند تا بالاخره دوست محمدخان را که درکنار کویر سیاه کوه دستگیرکردند وبه تهران آورده زندانی وسپس تحویل دادگاه نظامی میدهند.

یکی از وزرای کابینه مخبرالسلطنه هدایت برای نگارنده نقل میکرد که ما درحضور شاه بودیم، پیشخدمت اطلاع داد که دوست محمدخان حاضراست میخواهد شرفیاب شود وشمشیری حمایل دارد با شمشیریا بدون شمشیرشرفیاب شود؟ شاه فرمود مانعی ندارد با شمشیربیاید. وقتیکه وارد شد با کلاه پهلوی بود. شاه  به او فرمود دوست محمدخان این کلاه چطوراست؟ دوست محمدخان جواب داد:” هرعیب که سلطان بپسندد هنر است” لاکن بعد بدون فکر وداشتن نقشه درست بخیال فرار افتاد. درتاریخ ۱۹ آبان ماه ۱۳۰۸ باتفاق  مامورشهربانی وچندتانوکرانش با اتومبیل سواری خود به عنوان شکار بطرف ورامین حرکت کرد ودر ورامین سرپاسبان محمدعلی را کشتند وبعد با اتومبیل از بیراهه فرار میکنند. اتومبیل در بین راه خراب میشود وفراریان ناگزیرمیشوند که با لباس چوپانی در آمده بدون بلد راه پیاده از راه کویر بسمت بلوچستان راه پیمائی کنند.آخرالامر بواسطه گرسنگی وتشنگی وخستگی زیاد در اراضی کویر در حدود سمنان در دیماه  همین سال دستگیر شده به تهران اعزام میگردند. پس از ورود به تهران او را به حضور شاه بردند، شاه از وی پرسید که این چه کاری بود که کردی؟ دوست محمدخان فقط درجواب گفت: “تقدیرچنین بود.” چون مامور دولت را کشته بود، محکوم به اعدام شد ودرتاریخ ۲۶ دیماه حکم درباره وی اجرا گردید.”(تاریخ ۲۰ ساله، صفحات ۱۲۶- ۱۳۰)

  باید علاوه کردکه طایفه  بارکزی بلوچستان یکی از رزمنده ترین وصادق ترین مبارزان آزادی برای مردم بلوچستان بوده اند. وسردار دوست محمدخان از آغاز تا انجام مبارزاتش در برابر قدرت مندان رژیم هرگز سرتملق وکرنش وچاپلوسی خم نکرد ومرتکب سخنی یا عملی نگردید که سبب شرمساری وسرشکستگی برای اقوام بلوچ وطایفه بارکزائی باشد.

روانش شادویادش گرامی باد!

پایان ۹/ ۲/ ۲۰۰۹

این مقاله با توجه به منابع زیر وازمصاحبه با آقای مددخان بارکزی، یکی از اشخاص مطلع محلی تهیه شده:

 ۱- تاریخچه جنبش های ملی بلوچستان،چاپ ۱۳۶۶،

۲- ایرج افشار سیستانی،مقدمه یی برشناخت  طوایف سرگلزائی وبارکزائی سیستان وبلوچستان،چاپ ۱۳۶۶تهران

۳- ایرج افشار سیستانی، بلوچستان وتمدن دیرینه آن، چاپ ۱۳۷۱ ،

۴- ایرج افشار سیستانی، نگاهی به سیستان وبلوچستان،تهران۱۳۶۳ش،

 ۵- تاریخ ۲۰ ساله ایران، ازحسین مکی،چاپ تهران

 ۶- زادسروان سیستان، از غلامعلی رئیس الذاکرین،چاپ  ۱۳۷۰مشهد

 ۷- ذبیح الله ناصح، بلوچستان،تهران ۱۳۴۵

 

Leave A Reply