تمیم شجاعی/در چنگال شفیع دیوانه

0 3,160

“همان شفیع دیوانه که گوشت اوغانا را خام می خوره.”
دختر شفیع دیوانه شفیقه شفیع پدرش را قهرمان میتراشد .یک نمونه کوچک از قهرمانی پدرش!!!!
در چنگال شفیع دیوانه:
زندگی به سختی می گذشت. با یکی از همکاران اداره سابقم که او هم وظیفه خود را از دست داده بود رفتم به سرای شهزاده و مصروف داد و ستد اسعار شدیم. چندی به این کار مصروف بودیم ولی مشکلات روز بروز زیاد می شد. باند گلبدین مواد اعاشه را نمی گذاشت به کابل بیاید و قیمت مواد غذایی، آرد و روغن بطور سرسام آور صعود می نمود. مردم مجبور بودند بخاطرصرفه جویی با بایسکل ها از چهار آسیاب (منطقه گلبدین) آرد و برنج و روغن بیاورند و اگر در راه اخاذی صورت می گرفت به همان قیمت کابل تمام می شد.
به هر صورت یک روز که آرد ما خلاص شده بود من هم مجبورآ هوس کردم، یک بوجی آرد از چهار آسیاب بیاورم. بایسکل یک دوست را امانت گرفته و به آن سمت حرکت کردم. حکومت ربانی تا نو آباد دهمزنگ بود. در نو آباد (سرحد حکومت مزاری) مرا متوقف ساخته از من سوال کردند کجا می روی. مسلح دیگری فریاد زد بزنش که هزاره است. من که ترسیده بودم گفتم هزاره نیستم و بخاطر آوردن آرد می روم. دیگری گفت هزاره نیست اما جاسوس گلبدین است، اخبار ما را می برد و چند قنداق تفنگ به پشتم زد. بالاخره دست از سرم برداشته اجازه دادند بروم.
چاشت شده بود و در سرک هیچکس نبود. وحشت سرا پای مرا فرا گرفته بود و به سختی بایسکل را کنترول می کردم. وقتی از دهمزنگ گذشتم و طرف سرک دارالامان روان شدم چند قدمی نرفته بودم که از تعمیر علم و فرهنگ شوروی سابق آواز بر آمد: ایستاده باش کجا می روی؟ زیاد وارخطا شدم و از وارخطایی بایسکل را نگهداشته نتوانستم، چپه شده به زمین خوردم. هنوز برنخاسته بودم که دو نفر مسلح هزاره بالای سرم رسیدند و گفتند زودتر عقب دیوار برو که از کوه فیر می کنند. گفتم من می روم پشت آرد. با قنداقی بهن شانه ام زده گفتند هر جا می روی اول پشت دیوار برو بعدآ گپ می زنیم. به نا چار قبول کرده همراه آنان به پشت یک دیوار مخروبه رفتم. آنگاه تحقیقات شروع شد: خو از کجا هستی؟ پنجشیری هستی یا اوغان؟ زیاد وحشت زده شده بودم که حتی نمی توانستم حرف بزنم. دیگری گفت نه پنجشیری نیست قواره اش به اوغان می ماند بگو چکاره هستی و کجا می روی؟ با صدای لرزان گفتم یک مامور بیچاره هستم و پشت آرد چهار آسیاب می روم. دیگر گفت خو خی اوغان هستی و پیش دیگر اوغانهایت می روی. خوب شد که گیر افتادی. دیگری گفت هان ببریش پیش قومندان شفیع که چه میگه. از شنیدن نام قومندان شفیع موهای جانم راست شد و نزدیک بود همانجا سکته کنم.
در راه آهسته از یکی آنان سوال کردم ” برادر، کدام قومندان شفیع؟” در جوابم گفت “همان شفیع دیوانه که گوشت اوغانا را خام می خوره.” دیگر چیزی نگفتم و قدرت حرف زدن از من سلب شده بود. در باره قومندان شفیع دیوانه زیاد شنیده بودم که کسی که نزد وی رفته باشد زنده بر نمی گردد. اولادهایم در نظرم مجسم می شدند آشکارا می لرزیدم و این لرزش مرگ بود که احساس می کردم. با وجود گرمی چاشت من می لرزیدم و آنان خندان بودند. از چند کوچه و پس کوچه که گذشتیم به یک خانه داخل شدند و مرا به اتاقی برده و در اتاق قفل کردند و رفتند. به در و دیوار اتاق لکه های خون خشک شده بود. من دیگر از جانم دست شسته بودم فقط دعا می کردم. بعد از تقریبآ نیم ساعت انتظار دروازه باز شد و یکی از همان دو نفر با یک شخص دیگر که اول فکر انسان را بالایش نکردم، یک جناور کامل داخل شدند. موهای ژولیده و یک دامن سیاه دراز پوشیده و در گردنش چندین ردیف تسبح یا موره آویزان بود. چهره فوق العاده کریه داشت.
حدس زدم این باید قومندان شفیع دیوانه باشد. واقعآ مانند دیوانگان بود. حدسم وقتی به یقین تبدیل شد که نفر اولی گفت قومندان صاحب اوغان است و می خواهد نزد گلبدین برود. تقریبآ از بین رفتم. “قومندان صاحب” غری زد و از من پرسید: اوغان هستی؟ بی اراده گفتم: بلی. گفت سیافی هم هستی؟ گفتم نه. گفت نه حتمآ هستی، اوغان گلبدین اینطرف ها آمده نمی تواند فقط اوغان سیافی داخل شهر است و بس. نفر دیگر را رخصت کرد و دروازه را بسته نمود. چند قدم به اطراف اتاق رفت و برگشت ناگهان سوال کرد: رقص بسمل را شنیدی؟ هر چند حرف زدن برایم مشکل بود با هزار زحمت گفتم نه صاحب. گفت هما رقص مرده ره میگن، وقتی سرت را از بدن جدا کردیم در حلقومت تیل داغ می اندازیم و خون بسته می شود و تو می رقصی. حیران شدم چه بگویم با هزار زحمت گفتم صاحب گناه مه چیست. جواب داد که گناهت اوغان و سیافی بودنت هست. گفتم من یک مامور بیچاره هستم که اولاد هایم خورد خورد است نه سیافی هستم وه گلبدینی و تا بحال از کابل خارج نشده ام.
او خنده کرد و گفت همگی همین حرف را میزنند. بعد از مدتی که بین ما خاموشی حکمفرما شد ناگهان او سکوت مرگبار را شکست و گفت: “ولی تو یک را داری که زنده بمانی”. بلادرنگ گفتم چه راهی؟ هر چه باشد قبول می کنم. قومندان شفیع دیوانه بعد از مکث کوتاهی گفت یا باید حرفی را که میزنم قبول کنی و یا (تفنگچه اش را کشید و روی شقیقه ام گذاشت) برای مرگ حاضر شوی. پرسیدم حرف شما چیست؟ او با قباحت تمام گفت بگذار تا در دهنت شاش کنم. چنان هیبت زده شدم که اندازه نداشت. فکر کردم غلط شنیدم. پرسیدم صاحب چه گفتید؟ و او دوباره گفته خود را با وقاحت تمام تکرار کرد. نمی توانید تصور کنید که چه حالتی داشتم. یک حالت حیرت، ترس و خشم. آیا این موجودی که در مقابلم است و چنین می گوید انسان است؟ آیا از انسانیت بوی برده؟ بعدآ در دل گفتم شاید او می خواهد آزارم دهد و برای مرعوب ساختن من چنین حرفی را می زند. گفتم قبول دارم فقط مرا نکشید. و او هم گفت درست است، پس دو زانو روی زمین بنشین و دهن خود را باز کن. و او دست به تنبان خود برد و تا بند آنرا باز کند. با نا باوری او را تماشا داشتم. یعنی اینقدر انسان پست می شود؟ او که تردید مرا دید در تفنگچه خود مرمی تیر نموده و به شقیقه ام گذاشت و گفت: معطل چه هستی یا مرگ یا این کار! نمی دانید که چه حالتی داشتم. سردی لوله تفنگچه را در شقیقه ام احساس کردم. تیر پشتم عرق کرد و می لرزیدم. نا چار دهن خود را باز کردم و او هم آلت خود را کشیده و در دهنم ادرار نمود و من آن را قورت کردم. آن جانور از اتاق خارج شد و دو نفر قبلی آمدند و مرا در همان جایی که گرفته بودند رها کردند، بدون بایسکلم.
این قصه تقدیم می شود به خانواده ها و وابستگان تمامی قربانیان سال های امارت خون و خیانت و بی ناموسی که امیدواریم زخم ناسور قلب شان از شهادت و مورد تجاوز قرار گرفتن دلبندان و برباد رفتن هستی شان، آنان را از تلاش برای محاکمه و مجازات سیاف، ربانی، گلبدین، مسعود، قانونی، خلیلی، فهیم، چکری، انوری، دوستم، محقق، داکتر عبدالله و جمیع جنایت سالاران خاین لحظه ای آرام نگذارد.
اسنادی از سال های خون و خیانت جهادی ها
تمیم شجاعی

Leave A Reply