زر فدای سر، سر فدای ناموس

کاندید اکادمیسین سیستانی

373

 1/7/ 2023

معنای این ضرب المثل این است که افغانها بخاطر ناموس خود سرخود را فدا میکنند تا رسم «پشتونولی» را بجا کرده باشند. عزت وغرور هیچ افغان با ناموسی اجازه نمی دهد و تاریخ کشورما هم سراغ نمی دهد که کسی پروای ناموس خود را نداشته باشد، ولی ادعا نماید که پروای ناموس دیگران را دارد و از آن دفاع می نماید و مردم هم او را به رهبری وپیشوائی خود بشناسند. پس اکبرخان هم باید خود را فدای ناموس خود، فدای شرف وعزت ونام وننگ افغانی خود میساخت تا خانواده خود را از چنگ یک دشمن کینه جو نجات بدهد.

وزیراکبرخان، از زمره آن سیماهای تابناک ومشعشع تاریخ مبارزات مردم ما در نیمه اول قرن 19 میلادی است که نظیر آنرا تاریخ وطن بعد از وزیرفتح خان به یاد ندارد. او در16 سالگی در رأس قشونی، شاه شجاع  سدوزائی رادر قندهار دریک نبرد رویارویی به سختی بشکست وجنرال کمپبل انگلیسی را زخم زد واسیرگرفت.در 20سالگی در جنگ جمرود در نزدیکی پشاور برضد سیکها جنگید و دریک نبرد تن بتن هری سنگ سپهسالار سیکها را از زین برزمین زد وکشت ولشکرش شکسته شد .

در ۲۲ سالگلی برای جلوگیری از قشون مشترک شاه شجاع ورنجیت سیک تا درۀ خیبر پیش تاخت، مگرقبل از مقابله با نیروهای متجاوز،از طرف دشمنان وطن به او زهر خورانده شد، وجسد نیم جانش را روی چهارپائی از خیبر به نزد امیردوست محمدخان درسنگر ارغنده آوردند که با سختی از مرگ حتمی نجات یافت ومتعاقباً به بخارا رفت وبه زندان شاه بخارا افتاد.

وزیراکبرخان مردانگی وافغانیت را یکی می دانست وهرگز نمی خواست پشت به دشمن بدهد. حتی وقتی که شرایط فرار از زندان امیربخارا برایش فراهم شد فرار نکرد،اوفرار را بزدلی ونامردانگی دانسته به پدر خود جواب داد که مرگ در مردانگی را می پذیرد، اما از زندگی در نامردانگی بیزار است.

بعد از دوسال سختی های زندان شاه بخارا، به افغانسنتان برگشت و در 24 سالگی برهبری قیام ضد انگلیسی کابل برگزیده شد و نقش رهبری خود را در طرد دشمن و اخراج فوری قشون انگلیس ها از افغانستان، بصورت موفقانه و سرفرازانه انجام داد. وزیراکبرخان عمربسیار کوتاه،(30سال) مگر مشحون ازافتخار داشت .

این مقاله در ادامه مقالهٔ قبلی در دفاع از کارنامه های وطن پرستانه وزیر اکبرخان و ضدیت دایمی او با استعمار انگلیس و تردید سخنان تعصب آمیز و تخریب گرانۀ کسانی نوشته شده است که او را با آنهمه شجاعت ومیهن دوستی وفداکاری هایش متهم به ترس وسازش کاری با انگلیسها میکنند،درحالی که هیچگاهی او از در سازش با انگلیس پیش نیامده  واگر می آمد سپاه ۱۶ ونیم هزار نفری انگلیس در راه جلال آباد نابود نمیشدند.بخاطر عدم سازش وزیراکبرخان با انگلیسها بود که ویسرای هند وقتی دیدکه اکبرخان به نامه پدرش عمل نکرده است،به او پیامی تکاندهنده ای  فرستاد که اگر وزیرکبرخان نگذارد که جنرال پالک به  کابل برسد تا حیثیت ازدست رفتۀ انگلیس اعاده گردد، حکومت هندبرتانوی خانواده ۱۵۰ نفره امیردوست محمد خان را که در آن جمله خانم وزیراکبرخان هم شامل است، از هندوستان به انگلستان تبعید میکند وآنگاه دولت انگلیس هیچگونه مسئولیتی در برابر تعالیم اسلامی واجرای مناسک دینی آنها بدوش نخواهد داشت. این اخطار انگلیسها که ناموس وعزت وزیراکبرخان را هدف قرار داده بود،  عقل وهوش سردار را تکانه زد واین ضرب المثل افغانی را بیادش دادکه:« زر فدای سر، سرفدای ناموس” !

علت اصلی تسلیم نشدن داودخان به کودتاچیان ۷ ثور نیز همن بودکه فکر میکرد که آنها به ناموس خانواده اش بی حرمتی خواهندکرد وبنابرین مرگ  بهتر از آن زندگانی است که در پیش چشمانش کسی به زن ودخترش دست درازی کند.

سرداراکبر خان که  یک سردار با غیرت افغان بود باید خود را فدای ناموس خود، فدای شرف وعزت ونام وننگ افغانی خود میساخت و بادشمنی  به پیکار برمیخاست که کشورش را اشغال وخانوادۀ او (پدر ومادر وخانم و وابستگان او را که جمعاً به ۱۵۰ تن میرسیدند) بگروگان گرفته وبه هندوستان تبعید کرده بود. سرداراکبرخان برای طرد بیگانه از کشور ونجات عزت وشرف فامیل خود  در قیام ملی ۱۸۴۱مردم کابل اشتراک ورزید تا با یاری مردم با شهامت افغان دشمن را مجبور به اخراج از کشور نماید وبا گرفتن گروگانهایی از دشمن متجاوز، خانواده خود را نیز نجات بدهد.

اینک او بعد از خروج قشون انگلیس از کابل  نه تنها به نابودی نیمی ازقشون دشمن موفق شده بود، بلکه بادر دست داشتن ۳۰۰ نفر اسیر انگلیسی میتوانست خانواده خود را از چنگ دشمن نجات بدهد.

موهن لال مینویسد:«سرریچمند شکسپیر، سکرترسرجارج پالک نامه ای عنوانی من نوشت ودر آن تذکر داده بود که «رسیدن موافقه با محمداکیرخان نا ممکن است، وبه محمدشاه خان نامه نوشتیم اما جواب نداده است( موهن لال،زندگی امیردوست محمدخان، ج2، ص384).در نامه علاوه شده بودکه «باید بجدیت بشما بگویم که اگر شما رهائی اسیران، خصوصاً خانمهای اسیر، را تأمین کرده بتوانید، بزرگرترین وقیمتدارترین خدمتی بدولت انگلیس انجام داده اید.شما این موضوع را بحیث تأمین امینت اسیران درنظرگرفته پرداخت هدقدر پولی را که تا حال سابقه نداشته باشد در برابر انجام این خدمت متقبل شوید. »( موهنلال، ج2، ص384)

پیام تکاندهنده جنرال سیل به وزیراکبرخان:

غبار مینویسد که جنرال سیل از قول ایلنرو حکمران هند پیامی اخطارآمیزی به وزیراکبرخان فرستاد که درآن  نوشته بود :” اگر سردار از مصالحه مسالمت آمیز که در حکم جلوگیری از خون ریزی های بیشتر است وهم تخلیه افغانستان و اشغال تاج وتخت افغانستان را به واسطه امیردوست محمدخان در بردارد، امتناع ورزد، در آنصورت راه مصالحه به کلی مسدود و امیردوست محمدخان  با تمام زنان خاندانش به شمول خانم سردارمحمداکبرخان به لندن تبعید میشود و آنگاه دولت انگلیس هیچگونه مقررات تعلیمات اسلامی را درمورد ایشان تضمین نمی نماید و نه وسایلی در لندن برای چنین تعلیماتی وجود دارد.“( غبار، ص ۵۶۶)

این پیام واقعاً تکان دهنده بود، زیرا لبۀ تیز این حربه متوجه عزت وشرف سردار اکبرخان وخانواده اش بود. وچون پای تحریم خانواده امیر از آموزش تعالیم اسلامی درمیان بود،به این معنابود که خانواده امیر باید با اسلام وداع کند، واین چیزی بود که وزیراکبرخان تصورش را کرده نمیتوانست.بگذریم از اینکه تبعید یک خانواده از وطن مالوفش در آن زمان به معنای پایمال کردن حیثیت و عزت و حیات شخص پنداشته میشد. هرگاه یک چنین خطری(آنهم از جانب یک دشمن زخم خورده) که شرف وناموس سرداراکبرخان را تهدید می کرد، احیاناً متوجه منتقدین وزیراکبرخان واز جمله شخص مرحوم غبار می بود آیا اودر پی نجات ناموس خود برنمی آمد؟ بدون شبهه که اگرخود را افغان  با ناموس می پنداشت، برمی آمد وشاید شرایطی به مراتب سخت تر از عقب نشینی را قبول می کرد و اگر نمیکرد، معنای صاف ساده اش این بود که پروای ناموس خود را نداشته است.بنابرین باید به سردار اکبرخان نیزحق داد تا برای نجات خانواده اش راه معقولی جستجو نماید.

وزیراکبرخان ابتدا پیام را با دوستان ویاران جان برکف خود محمدشاه خان بابکرخیل وسردار سلطان احمدخان درمیان گذاشت.آنها مشورت دادند تا موضوع را با سران ملی در یک مجلس مطرح کند  و مطابق نظر ومشورت  بزرگان  قوم عمل نماید و دست به کاری نزند که  حیات وزندگی خانواده اش را با خطر جدی مواجه کند. 

مشورت وزیراکبرخان با سران ملی :

وزیراکبرخان  چون میدانست  که جنرال پالک بزودی با قشون 20 هزارنفری مجهزخود برکابل حمله میکند، با رهبران ملی به مذاکره پرداخت. رهبران ملی که نامهای شان درپای قرارداد خروج انگلیسها ثبت شده عبارت بودنداز :۱- محمدزمانخان،۲- میرحاجی،۳- سکندرخان،۴- درویشخان،۵-محمداکبر خان، ۶- محمدعثمان خان،۷- غلام احمدخان،۸- غلام محمدخان، ۹- خان محمدخان،۱۰-عبدالخالق خان،۱۱- امین الله خان، ۱۲- میراصلان خان، ۱۳-میراسلم خان، ۱۴- محمدخان، ۱۵- محمد نصیرخان،۱۶- عبدالله خان ، ۱۷- عبدالغفورخان، ۱۸- میرآفتاب خان.( فرهنگ ،افغانستان در پنج قرن اخیر ،ج1، ص ۲۷۸، کهزاد، بالاحصار کابل ، ج۲، ص ۳۱۲-۳۱۵)

وزیراکبرخان ضمن یادآوری از حمله قریب الوقوع جنرال پالک  برکابل توجه رهبران را به این نکته معطوف ساخت که اکثرمجاهدین  پس از تخلیه کابل از قشون دشمن، ادوات باقیمانده انگلیسها را بنام غنیمت تصرف کرده و از کابل بدر رفته اند و آنهای که درکابل مانده اند دیگر آن جوش وخروش روزهای اول جهاد علیه انگلیسها را ندارند و کسانی که میتوان روی آنها حساب کرد تعداد شان خیلی کم است. وزیراکبرخان میدانست که افغانها درجنگهای چریکی میتوانند دشمن را بزانو در آورند ولی درمیدان های متعارف جنگ چانس پیروزی شان بردشمن کمتر است. بنابرین  رهبران درک خواهند نمود که مقابله باسپاه  20 هزارنفری جنرال پالک کار آسانی  نخواهد بود.

سپس وزیراکبرخان پیام جنرال سیل را که خانواده وناموس وزیر را هدف گرفته بود با سران ملی درمیان گذاشت. رهبران ملی وقتی از حقیقت اوضاع کشور و شرایطی که وزیر اکبرخان در آن قرارگرفته بود،مطلع شدند همگی اظهار همدردی  کردند و خود را در نجات خانوادۀ وزیر مسئول ومکلف شمردند و به وزیراکبرخان حق دادند تا هر راهی را که برای حفظ شرف وحیثیت ونجات خانواده اش  انتخاب کند، از وی حمایت خواهندکرد. بالنتیجه همگی بقول غبار «با نقشه وزیر که مورد اعتماد همه بودموافقت کردند و قرار گذاشتند که در وقت ورود انگلیسها شهر کابل وغزنه تخلیه شوند وتمام جنگجویان راه های جلال اباد وقندهار مطلع گردند تا دست به خون آنان نیالایند واگر دشمن از وعده تخلف نماید با هجوم عمومی تا آخرین فردشان از بین برده شود…. وزیراکبرخان درجولای ۱۸۴۲ میلادی توسط بختیار با جنرال پالک در جلال اباد راه مذاکره را باز و راجع به  مبادلۀ اسرای طرفین وتخلیه افغانستان سخن زد و دراین موضوع  سند کتبی  خواست، اما جنرال پالک که مردی نظامی وضربه نادیده بود، نپذیرفت. سرداراکبرخان هم به ویسرای هند، ایلنبرو نوشت که با یک چنین مرد جاهل ودیوانه نمی تواند کنار بیاید، بهتراست با خود او به مذاکره بنشیند.” (غبار، ص۵۶۹، سراج التواریخ، ج۱، ص۱۸۳- ۱۸۵)

درکتاب وقایع وسوانح افغانستان از علیقلی میرزا، میخوانیم  که «چون انگلیسها دیدندکه محاربه با سپاه افغان مانند انگشت برنیشتر زدن ومشت برسندان کوفتن است، از در مصالحت  ومسالمت در آمده جوانمردی وبزرگ منشی وزیرمحمد اکبرخان رادر رساندن نعش «الفنستون» [از تیزین ]به جلال اباد سند نموده مراسلات محبت آمیز نگاشته وزیراکبرخان نیز از در صلح پیش آمده لارنس  را با برگت ماجورتورپ[اسرای انگلیسی] به اتفاق حاجی بختیار خان بارکزائی که از خویشاوند وی بود به جهت انعقاد عهود مصالحه روانۀ جلال آباد داشت.بعد از ملاقات ایشان رؤسای لشکرانگلیس را موافق همان عهد نامۀ اول که با نواب محمدزمان خان بسته بودند عهود مصالحه بسته شد. انگلیسان گفتند مشروط به اینکه محبوسین ما را رها کرده و لشکرما را که در قندهار است  سالماً به جلال آباد روانه سازید که روانۀ هندوستان شویم. به همین طریق عهدنامه از طرفین نوشته و ممهور گشت.»( علیقلی میرزا، ص 123-124)

بقول غبار ،در اوایل ماه اگست  وزیراکبرخان، سردارسلطان احمدخان را به غزنی فرستاد تا با سردارشمس الدین خان حاکم غزنی و رؤسای مجاهدین غزنی در مورد تعهدات جدید انگلیسها، مبنی برتخلیه افغانستان سخن زده، آنها را متقاعد بسازد که شهر را تخلیه و اسرای انگلیس را به کابل منتقل سازد. این قرار عملی شد و سردار سلطان احمدخان وسردار شمس الدین خان نیز به کابل بازگشتند. وزیراکبرخان اسرای انگلیسی لغمان وغزنه وکابل را که ۳۰۰ نفر می شدند با هدایت مخفی به بامیان اعزام کرد وصالح محمد خان آنها را در ۲ سپتمبردر با میان جا بجا نمود.

غبار علاوه میکند :”درنهم اگوست، جنرال نات وشهزاده تیمورپسرشاه شجاع از قندهار ودر۲۰ اگوست پالک وسیل از جلال اباد به خط کابل حرکت کردند. پالک وسیل همین که درگندمک رسیدند متوقف گردیدند تا جنرال نات نزدیک کابل گردد وهر دو قشون انگلیس یکجا وارد کابل شوند. جنرال نات از قندهار تا قلات ومقر وغزنه پیوسته اعلام کرده می رفت که دولت انگلیس با امیردوست محمدخان عهد نامه دوستی بسته واینک بدون جنگ از افغانستان به راه کابل به هندوستان می رویم.او بدین ترتیب بدون منازعی در ۲۸ اگوست در غزنه رسید وشهر را به کلی از مدافعین خالی یافت. پس مستشرق انگلیسی (راولینسن) وجنرال نات به سلیقه انگلیسی یک دروازه کهنه چوبی را از مزار سلطان محمودغزنوی کندند وبراشتری بستند وبا عجله به راه افتادند ودر ۳۰ اگوست درموضع میدان رسیدند.” (غبار، ج1،ص ۵۷۰)

میرمحمدصدیق فرهنگ مینویسد که ،وزیراکبرخان دو روز بعد با قوای عمده خود که اکثر از مردم کابل واطراف آن بود در تیزین به مقابله پالک پرداخت. هر دو طرف سخت مقاومت کردند، اما درپایان کار نظم ونسق عسکری وتفوق اسلحه انگلیس موثر ثابت شده نقطه مرتفع هفت کوتل به دست دشمن افتاد و قوای اکبرخان بهرطرف پراکنده شد و خود اکبرخان به پروان عقب نشستند. جنرال پالک وجنرال نات در اواسط ماه سپتامبر به فاصله یک روز از یک دیگر وارد کابل شدند.پالک به تاریخ ۱۶ سپتامبربه بالاحصار کابل داخل شد وفتح جنگ را مجدداً به پادشاهی افغانستان نصب کرد.سپس چون براکبرخان دست نیافته بود به دسته ای ازعساکرش دستور داد تا بازارمرکزی شهر را که به” چارچته” معروف وبا نقاشی های نفیس تزئین یافته بود با باروت تخریب کنند وبعد هم به چپاول شهر آغازنمودند. پالک به این هم اکتفانکرد وچون مردم کوهدامن وکوهستان درمجاربۀ انگلیس سهم فعال داشتند وحالا هم وزیراکبرخان[بشمول نایب امین الله خان] به آنجا پناه برده بودند، یک دسته قوایش را برای انتقام جوئی به آنسو فرستاد.قوای مذکورقصبۀ های استالف وچاریکار را حریق وبا خاک یکسان نمودند.( فرهنگ، ج1، ص۲۸8)

سید قاسم رشتیا ،هم میگوید که عساکر برتانیه به مجرد دخول در شهر سراست به بازارمرکزی داخل شده گنبد بزرگ وتاریخی چارچته را که نعش مکناتن در آن آویزان شده بود، به هوا پراندند ودکانها را چورکردند.وبه این صورت انتقام صدمه ای را که بشرف بریتانیه وارد شده بود(بفکرخود) گرفتند. سپس یک قطعه عسکر خود را به کوهستان فرستادند تا جلو حملۀ احتمالی امین الله خان لوگری ووزیراکبرخان را بگیرند.  عساکرانگلیسی قصبات استالف وچاریکار را آتش زدند ولی وزیراکبرخان را دستگیر کرده نتوانستند،زیرا وزیر از راه غوربند به بامیان رفته بود تا اسرای انگلیسی را باخود به شمال هندوکش ببرد و نایب امین الله خان ه به درۀ صعب العبورتری عقب نشسته بود.( سیدقاسم رشتیا،افغانستان در قرن 19،ص 160-161)

چون یکی از اهداف لشکرکشی مجدد انگلیسها بکابل نجات دادن اسرای انگلیسی بود که تعداد زیادی از زنان وکودکان در آنجمله بودند،واین اسیران به امر وزیراکبرخان به بامیان فرستاده شده بودند وقرار بود از آنجا به خلم انتقال یابند، اما دراین وقت تلاش های موهن لال جاسوس انگلیسها درتبانی با خان شیرین خان زعیم قزلباشها باعث نجات اسیران گردید.

بریدمن ایر، در یاداشت مورخه ۲۲ سپتامبر در بارۀ رهائی اسرای انگلیسی مینویسد:” الحمدالله ما بار دیگرآزاد استیم. نجات ما درتاریخ ۲۰ ماه سپتمبر بسر رسید. ودیروز صحیح وسلامت به کمپ جنرال پالک رسیدیم. ما درتاریخ ۲۵ اگست بسوی ترکستان روان شدیم ودر سوم سپتمبربه بامیان رسیدیم.دراین میان هرگونه توهین شدیم.آنجا ما چشم براه امر سردارمحمداکبرخان بودیم. در دهم سپتمبرهدایت رسید که ما را به خلم می برند و آنهایی که مریض و از رفتن نباشند تماماً کشته میشوند. خوش بختانه درمیان عساکرنگهبان ما دربامیان  نارضائیتی غلبه کرد و قوماندان محافظین ما به میجرپاتینجر اطلاع داد که میخواهد درمورد رهائی اسیران مذاکره کند. برای نامبرده یک انعام کلان داده شد و او هم قبول کرد. ما همکاری بزرگان قوم هزاره را حاصل کردیم و این درحالی بود که امکان روبروشدن با اکبرخان شکست خورده وخشمگین در راه برگشت موجود بود. در۱۶ سپتمبرما بسوی کابل حرکت کردیم. در۱۷ سپتمبربا سررجمنت شکسپیر با ششصد عسکرقزلباش ازکابل بکمک ما رسید. کمک وی بسیار به موقع بود،زیراسلطان محمد خان[سلطان احمدخان درست] با هزارنفر تلاش داشت جلو برگشت ما را بگیرد، درتاریخ ۲۰ سپتمبر ما یک لوای قشون خود را دیدیم و نجات ما میسر شد.”( برید من،دیوه بندی خاطرات،ص ۲۲۵)

سرانجام لشکرپالک به تاریخ ۱۲ اکتوبر از طریق جلال اباد به هند مراجعت کرد. ویسرای هند هم اعلان نمود که پس از آنکه اردوی انگلیس از دریای سند عبور کرد به افغانانی که درنزد انگلیسها میباشند، اجازه داده میشود که بوطن شان بازگردند. انگلیسها امیر را با عایله وهمراهانش به شکار پور برده از قید رها نمودند.امیراز آنجا به لاهور آمد وشیرسینگ جانشین رنجیت سینگ از او با احترام پذیرائی نمود.پس از چندروز توقف در لاهور، امیر به پشاور آمد و از آنجا از طریق درۀ خیبر وارد افغانستان شد.( فرهنگ، ج1، ص۲۸8-289)

نتیجه :

باتوجه  به مطالبی که گفته آمدیم دیده میشود که آنچه را وزیراکبرخان در برابر انگلیسها انجام داده است، با مشورت ومصلحت وصوابدید رهبران ملی انجام داده است و هرگز کاری که منافی حیثیت وشرف افغانی خودش و ملت افغانستان باشد خودسرانه ومخفیانه انجام نداده است. بنابرین مسئولیت وافتخار عملکردخوب وبد آن به سران ملی تعلق میگیرد. از آنجا که نتایج کار وزیراکبرخان ویاران همدل وهمفکرش بخصوص محمدشاه خان بابکرخیل وسردار سلطان جان همراه با فدارکاری واز جان گذشتگی وپیروزی همراه بوده است بنابرآن با  جرات میتوان گفت که  وزیراکبرخان،محمدشاه خان بابکر خیل وسلطان احمدخان هرسه تن از مردان افتخار  برانگیز تاریخ کشورما و قهرمان ملی جنگ اول افغان وانگلیس استند.

وزیراکبرخان بعد از رهائی از زندان شاه بخارا،بکابل برگشت ورهبری قیام مردم کابل را درسن ۲۴ سالگی برعهده گرفت(۲۵ نومبر۱۸۴۱) و با هوشیاری از مکناتن، سفیرونماینده فوق العاده بریتانیا که در تزویر ونفاق افگنی دست شیطان را از پشت بسته بود، توسط نماینده خود سند محرمانه یی بدست آورد که دوروئی وی  را نسبت به سران افغان برملا میکرد وبنابرین مکناتن را سربه نیست  و انگلیسها را وادار به اخراج فوری از کابل نمود که در تاریخ انگلیس افتضاح بزرگتراز آن را نمی توان سراغ کرد. درجریان این فعالیت های سیاسی- نظامی او دوبار از عقب هدف گلوله گماشتگان انگلیسها قرارگرفت وزخمی گردید ولی کشته نشد. این درحالی بود که درجنگ با سپاهیان شاه بخارا بشدت زخمی شده ودو سال سوز وساخت زندان ارگ بخارا راپشت سر گذاشته بود.

وزیراکبرخان، در طول سی سال عمرکوتاهش،نیم عمرش را با افتخار وسربلندی ومشحون از جانبازی وپیروزی ودفاع جانبازانه از حاکمیت ملی وتمامیت ارضی کشور،ضدیت آشتی ناپذیر با متجاوزین وبیگانه پرستان، با شمشیرآخته، همواره آماده پیکار با دشمنان وطن ووحدت ملی زیست. وخاطره دلیرمردی وشجاعت او دراذهان وقلوب هموطنانش به عنوان یک غازی مردشجاع ودشمن سرسخت انگلیسها چنان او رابزرگ وگرامی ساخت که بلافاصله بعد از پیروزی قیام ملی سالهای ۱۸۴۱- ۱۸۴۲ میلادی،رزمنامه ها وحماسه های منظوم از کار وپیکاراو به نام اکبرنامه (از حمید کشمیری، سروده شده در( ۱۲۶۰ هجری / مطابق ۱۸۴۳م)و ظفرنامه اکبری( سرایش قاسم علی باشنده آگره دهلی در۱۲۶۳ هجری/۱۸۴۶برابر سال فوت وزیراکبرخان) سروده شد ونامش را به عنوان یک قهرمان ملی در قیام ضد انگلیسی جاودانه تر ساخت.

شاهزاده علیقلیخان ابن فتح علیشاه قاجار درکتاب ( وقایع وسوانح افغانستان) در وصف وزیراکبرخان ازقصیده ای یادمیکند  که مطلع آن چنین است: به هُمــا از سـرِ سرانِ فرنگ        قــرن تا قــرن استخوان بخشی

بیت فوق از یک قصیده حماسی است که شهزاده علیقلی، آنرا در وصف وزیراکبرخان از زبان سردار سلطان احمدخان ، درسال 1857ضبط کرده است. (علیقلی میرزا،  ص ۱۲۰) جوانان ونسل بالنده کشوربایستی تاریخ کشورخود را یک بار دیگربا دقت مطالعه کنند تا بهتر آگاهی حاصل کنند که وطن عزیزما در طول تاریخ وبخصوص در تاریخ معاصر چنان مردان بزرگی در دامان پاک خویش پرورش داده که وطن به نام و کارنامه های شان افتخار میکند.

شک وتردید بربعضی سخنان غبار:

شک کردن در مسایل تاریخی بخصوص وقتی پای شخصیتهای بزرگ تاریخی وسیاسی درمیان باشد، از واجبات وملزومات تاریخ نگاری معاصر است. غبار از قرارداد امیر با ویسرای هند وفرستادن نامه یی به وزیراکبرخان یادکرده مینویسد: «سرداراکبرخان با آنکه ثقالت قراردادامیر [کدام قرداد؟] را با انگلیس وخساراتی که از آن متوجه نام ونشان افغانستان بود احساس میکرد، مگر عاطفۀ مذهبی ووظیفۀ پسر پدری او را خواه ناخواه به اطاعت از امر پدر وامیداشت. لهذا تصمیم گرفت که فشار ملت فاتح را از سرقشون دشمن مغلوب بردارد و راه ورود سپاه تازه او را بازگذارد. » (غبار، ص۵۶۷)

این روایت غبار،ظاهراً ناشی از روایت حمیدکشمیری است که میگوید : امیردوست محمدخان پیش از ورود به افغانستان توسط نامه ای به پسرش اکبرخان اطلاع داده بود که لشکرکشی جنرال پالک فقط برای اعادۀ حیثیت میباشد.باید سردار از مقابله با آن خود داری  واسرای انگلیس را رهاکند تا آنها هم باساس عهدی که نموده اند امیر را با خانواده اش به افغانستان بازگردانند.( اکبرنامه، ص 327)

فرهنگ درمورد نامه امیر و قرارداد با انگلیسها ابراز شک وتردید نموده می گوید:«امکان دارد موافقتی دربین امیر ومامورین انگلیسی درهندصورت گرفته باشد اما ظاهراً شفاهی وشخصی بوده است، زیرا در اسناد دولتی تا کنون چنین چیزی بدست نیامده ومعلوم میشودکه انگلیسها حاضر نبودنددر آن وقت قراردادی با امیر عقد نموده وتعهدی را در برابر او بپذیرند. »( فرهنگ، ج1، ص 289)

وقتی انسان کتاب «زندگی امیردوست محمدخان» نوشتۀ موهن لال ورق بزند خواهد دید که در آن کتاب نامه ها ومکتوبهای محرم زیادی از امیر دوست محمدخان  عنوانی شاه ایران وامپراتور روسیه وپاسخ آن نامه ها ثبت شده است، هرگاه چنین نامه ای از امیر دوست محمدخان وجود میداشت، قبل از هرکسی  می باید  موهن لال آن را در کتاب خود ثبت میکرد، ولی از این نامه ذکری بمیان نمی آورد و اینقدر میگوید:« امیر توانسته بود همراه پسرش اکبرخان درکابل مکاتبه کند وبه او سفارش کرده بود: هر چه در قدرت دارد برای تخریب و نابودی انگلیس بکار اندازد.»( موهنلال، ج2، ص400)

همچنان بریدمن ایر، یکی ازاسرای انگلیسی که خاطرات خود را نوشته و همان زمان درلندن به چاپ رسانده است،  ازاین نامه و این پیام امیردوست محمدخان به وزیراکبرخان یاد نکرده است . بریدمن ایر، می گوید که درتاریخ ۲۵ اپریل قاصدی از لودیانه نامه یی به وزیراکبرخان آورد. هنگامی که  نامه قرائت شد درآن نوشته شده بود که “ده روز میشود که خانواده اکبرخان درهندوستان غذا نخورده اند.” بعد از شنیدن این خبر ما همه گفتیم که این یک نامه جعلی ودروغی است. سرداردراین باره بالحن خشمگین گفت:” خانواده من اگر از بین برود یا نرود، من از تصمیم خود برنمی گردم.” بعد مثل اینکه هیچ چیزی واقع نشده باشد، به سخنان قبلی خود ادامه داد.( برید من ایر، دیوه بندی خاطرات،ترجمله سلیمی،  ص۲۰۷)

غبار برای آنکه وزیراکبرخان را بیشترملامت ومحکوم کندمینویسد:« وزیراکبرخان به تعقیب قافلۀ اسرای انگلیس خود هم از جلال آباد بکابل کشید وبه این صورت 35 هزار مجاهد از شهرجلال آباد و40 هزار نفر غلجائی از راه جلال آبادو کابل بیک سوشدندوراه کابل برای ورود مجدد انگلیس باز گذاشته شد.» (غبار،ص 568 ).بازمتذکر میشود که تا بازگشت سردار سلطان احمدخان از غزنی «کابل از  35 هزار مجاهدمسلح  تخلیه شده بود.» (غبار،ص 570 )

  معلوم نیست غبار بنابر کدام منبع وماخذ موثق خود از وجود 35 هزارمجاهد درکابل و35 هزاردرشهرجلال آباد و40 هزار مجاهدغلجائی در تاریخ خودخبرمیدهد، درحالی که متاسفانه افغانستان تا اکنون هم سرشماری دقیقی از نفوس خودندارد. سردارمحمداکبرخان وقتی میخواست  یک حمله انتقام جویانه بر  قوای محصور انگلیسی درجلال آبادکه برمجاهدین شبخون زده بودند، سازمان دهی کند،مگر تعداد مجاهدین آنقدر کم بود که مجبور شد از کابل کمک بخواهد. ولی هرقدر انظارکشید از کابل کمکی به او نرسیدتا آنکه یکجا با اسراء در11 ماه می بسوی کابل حرکت کرد.

هدف غبار از تذکر این ارقام وآمارمبالغه آمیزچیست؟ اینست تا بگوید که سرداراکبرخان برطبق دستورپدرخود 35 هزار مجاهد جلال آبادو 40 هزارمجاهد لغمانی را از سر راه انگلیسها کنار زده بود ورنه 110 هزارمجاهد مسلح مانع هرگونه پیشروی قشون دشمن میشد. درحالی که این ارقام از مجاهدین نه درجلال آباد ولغمان وجود داشت و نه درکابل وجود داشت.

غبار این سخنان را بنابر گرایشات چپی ودیدگاه طبقاتی که یکی از خصوصیات عناصر چپی در دهه شصت وهفتاد قرن بیستم بود،محض برای نشان دادن ضدیت خود با طبقۀ اشراف وممتاز جامعه وضربه زدن به محبوبیت وزیراکبرخان بحیث پسریک شاه فیودال محمدزائی نوشته است، غبار از همه امیران وشاهان وسلاطین  افغانستان که اکثریت شان پشتون بوده اند نفرت داشت و سردار اکبرهم فرزند امیردوست محمدخان بود.

علامه حبیبی دربارۀ غبار بجا گفته اند :« وی(غبار)،در تاريخ نويسی سبکی خاص داشت که وقايع تاريخی را همواره به نفع تصور خاص عندی و قالب فکری خود استعمال ميکرد و بنا براين درتاريخ نگاری خود ناظر بی طرفی به نظر نمی آيد….»( حبیبی، جنبش مشروطیت،چاپ کابل، ص149،چاپ دوم) 

پایان

***************************************

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.