نقش محمدشاه خان بابکرخیل  در قیام کابل (۱۸۴۱)

کاندید اکادمیسین سیستانی

405

یکی ازشخصیت های بزرگ ونامدار وبارسوخ ملی در دوران جنگ اول  افغان وانگلیس، محمدشاه خان غلجائی، منسوب به شاخه بابکر خیل، باشنده بدیع آباد لغمان است.محمدشاه خان از زمره مبارزان پر شور ملی ودشمن جدی انگلیسها بود. او از دوستان بسیار نزدیک وصمیمی وزیراکبرخان  ونیزخُسر اوبود. وزیر به حدی به او احترام وحرمت می گذاشت که هیچ رازی را ازاو پنهان نمیکرد، حتی پیام های خصوصی پدرخود، امیردوست محمدخان  را نیز با این دوست یک دل وصادق خویش در میان گذاشت و رأی ونظر او را در باره اقدامات خود خواستار میشد و برطبق گفته ومشوره او عمل میکرد.

بقول علامه رشاد، محمدشاه خان بابکرخیل فرزند محمدامین خان نواسۀ محمدجان خان بود. این خانواده اصلاً از از باشندگان تیزین کابل بودند وبعد به لغمان کوچیدند و در آنجا قلعۀ بدیع اباد را اعمار ودر آن سکونت اختیارکرد. این قلعه  از نیمه ماه جنوری 1842 تا 11 اپریل 1842 میزبان 44 نفراسیرانگلیسی در دست وزیراکبرخان بود که از طرف محمدشاه خان غلجائی اعاشه واباته میشدند.[1]

بنابر اکبرنامه، محمدشاه خان اولین کسی است که به دستورجرگه سران کابل، با اقوام خود همراه با عبدالعزیزخان جبار خیل در گندمک وجگده لگ وتیزین راه مواصلاتی  کابل- جلال آباد را مسدود ساخت وقشون انگلیس را بدان سو کشید ومورد ضربات شدید قرار داد.[2]

محمدشاه خان بابکرخیل بعد از ورود سردار اکبرخان با قوایش به مبارزین کابل پیوست (28 دسمبر1841) و پهلو به پهلوی سردار اکبر خان وسردار سلطان احمدخان برضد انگلیسها به مبارزاتش ادامه داد. او نه تنهادرمذاکرات با انگلیسها ودر کشتن مکناتن وبه اسارت گرفتن همراهانش سهم عملی وموثر داشت،بلکه دربدرقه قشون شکست خورده انگلیس ازکابل تا جلال اباد، و در جنگ های جلال آباد برضد انگلیس وجنرال سیل، دردره ی خیبر در برخورد با جنرال پالک و در نگهداشت و اعاشه اسرای انگلیسی در قلعه بدیع آباد لغمان و بازگردانیدن آنان به کابل، درمراجعت و بازگردانیدن امیردوست محمدخان از هند به کشورنیز نقش خیلی فعال بازی کرده است.[3]

محمدشاه خان بابکرخیل همان مردبا نفوذی است که  براثر میانجی گری وی، مصالحه میان سردار اکبرخان و نایب امین الله خان وفتح جنگ پسرشاه شجاع را به شایستگی انجام وچنین فیصله کرد که: فتح جنگ پادشاه باشد وسردار اکبرخان وزیر او وبرای رفع کدورت وهمبستگی بیشتر طرفین،دختر نایب امین الله خان به عقد نکاح سردار اکبرخان درآورده شود. بدین گونه آتش  جنگ را که برای ماه های اپریل، می و جون ۱۸۴۲ میان سران مجاهدین در کابل شعله ور بودخاموش کرد و از این تاریخ به بعد سردار اکبر خان به وزیر محمداکبرخان شهرت یافت.[4]

رشادتها وشتارتهای  وهوشیاری محمدشاه خان بابکر خیل را باید در پیوند باکارنامه های وزیراکبرخان و سردار سلطان احمدخان  مطالعه  وبررسی کرد. این سه شخصیت ملی مانند یک روح در سه تن بودند. سردار اکبرخان هیچکاری را بدون مشورت با محمدشاه خان انجام نمی داد وبنابرین هرپیروزی ایکه سردار اکبرخان در میدان سیاست نصیب شده است، محصول مشورت وتبادل نظروافکار هرسه نفر بوده است. محمدشاه خان بابکر خیل،در روز مذاکره باوزیرمختار انگلیس در کابل، یکی از سه نفرسران ملی بود که با مکناتن رو در رو نشستند و بازهم اولین کسی بود که به سرداراکبرخان  به پشتو گفت” وخت تیریگی،زر شه خبره تمامه کړه!” (وخت میگذرد، زودباش سخن را تمام کن!) برای اینکه از سهم او در مبارزه وبرخورد  با انگلیس با خبرشویم، چند روایت از قول مورخین ونویسندگان خارجی را در اینجا نقل می کنیم تا به حقیقت موضوع بیشتر و بهتر ایقان حاصل آید.

 

سهم محمدشاه خان درمذاکرات با مکناتن:

علیقلی میرزا مینویسد:« قبل از انعقاد جلسه ۲۳ دسمبر، سرداراکبرخان وسردار سلطان احمدخان ومحمد شاه خان بابکر خیل، باهم جلسه کردند.محمدشاه خان از اکبرخان پرسید که پلان شما چیست؟ اکبرخان گفت: میخواهیم بعد از ملزم ساختن مکناتن ونشان دادن قراردادهای ضد ونقیض او، نامبرده را با همراهان او زنده دستگیرکنیم ونزد خود نگاهداریم  تا بار دیگر نتواند سبب تولید نفاق بین سران ملی و دیگر غازیان گردد  وهم انگلیسها مجبور شوند که مطالبات ما را قبول وامیردوست محمدخان را پس بفرستند.محمدشاه خان گفت : میترسم که این کار چنانکه باید از پیش نرود ونزدیک به صدنفراز کسان شما که در دست انگلیسها گرفتار اند تمامی مقتول شوند وآنگاه این مایه ملامت مردم برخام کاری ما شود. اکبرخان جواب داد: بالفرض چنان که شما گفتید بشود، کشته شدن صدتن ار کسان من وملامت مردم بهتر از آن است که بیگانه بر ملک  ما مسلط و اسلام پایمال وقانون کفر درمملکت ما رایج باشد. »[5]

بیانات فوق نشان دهندۀ اوج از خودگذری واسلام خواهی وبیگانه ستیزی  سرداراکبرخان است که باید با خطوط درشت ثبت تاریخ وطن گردند.

موهن لال، جاسوس انگلیس که هر حرکت وهرجلسه  سران ملی را زیرنظرداشت وتوسط اجنت های خود از هر اقدام شان با خبرمیشد ، اسرار جلسه خصوصی این سه دوست جانی جانی را بوسیله مستخدمین سرداران  کشف وفوراً خطر جلسه روز ۲۳ دسمبر را به مکناتن  گزارش داد، او مینویسد: ” میرزا خداداد، سکرترسلطانجان ومحمدصادق خان که اخیرالذکر دراطاقی حاضر بود که آنجا محمد اکبرخان با محمدشاه خان در بارۀ مقدمات این دسیسه خونین مشورت میکرد، هردو نفرمذکوردر باره این دسیسه مخفیانه بمن اطلاع دادند. میرزا خدا داد بمن گفت که اکبرخان پلان عمیقی سنجیده تا نماینده اعلی مکناتن را بدام اندازد و اگر اکبرخان موفق شود که مکناتن را زنده به شهر بیاورد، اورا مجبور خواهد ساخت تمام سلاح،خزانه ودیگر ذخایر سپاه انگلیس را به سران افغان بسپارد. آنگاه مکناتن را توسط زهر یا همان تفنگچه ای خواهد کشت که خود مکناتن شب قبل به او اهدا کرده است. میرز اخداد این مطالب را برای من ساعت ده بجۀ روز ۲۳ دسمبر۱۸۴۱ گفت و من قربانعلی را با یک یاد داشت [نزد] مکناتن فرستادم وهر آنچه میرزاخدا داد بمن گفته بود درآن یاد داشت نوشتم. به هنگام رسیدن قربانعلی مکناتن در باره معاهده اکبرخان با مستوفی(عبدالرزاق خان) صحبت میکرد وخود را آماده میساخت تا بطرف ملاقات و کنفرانس مرگبار با اکبرخان روان شود، درهمین وقت قاصد من پیام را برایش رسانید و هم بگوش او آهسته گفت: دسیسه ای به مقابل او گسترده شده است. رنگ قیافه سرویلیام مکناتن بعد از گرفتن این پیام چنان تغییر کرد که گوئی مضطرب شده باشد، اما درحال حاضر او چاره دیگر نداشت مگر اینکه بمنظورحفظ نام وحیثیت کشور وحکومتش هر نوع خطررا قبول کند. مکناتن ازافسران سپاه خود تقاضا کرد دوکندک(بقول لارنس دوغند ) سپاه را بیرون قشله در حال آماده باش قرار دهند تا اگر محمداکبرخان در قرارداد خود صادق  و متعهد باشد، آنگه مکناتن از این دوکندک برای حمله بالای مواضع امین الله خان لوگری کار خواهد گرفت، ولی اگر اکبرخان صادق نباشد، در آنصورت این دوکندک برای حفاظت شخص او موقف دفاعی خواهند گرفت… تورن لارنس وتورن میکنزی وتورن تریوربه مکناتن از خطریکه درپیش روی داشت اخطار دادند، ولی مکناتن جواب داد: یقیناً خطرناک است، اما اگر این پلان موفق شود بقبول همه خطرات می ارزد. بهرحال من صد بار مرگ را می پذیرم، اما نه تکرار واقعات شش هفته گذشته را. دسیسه در پیش است، مرا برای آن تنها بگذارید وبرای معامله با آن بمن اعتماد کنید.”[6]

موهن لال، با وجودیکه به درستی از صورت قتل مکناتن اطلاع دارد، مگربرای خوشنودی اولیای امور انگلیس  گزارش قتل مکناتن را طوری روایت میکند تا نفرت وخشم باداران انگلیسی خود  را نسبت به افغانها برانگیزد و بنابرین مینویسد:” وقتی نماینده اعلی مکناتن با اکبرخان غدار بمذاکره نشسته بود، اکبرخان وسلطان جان دفعتاً مکناتن را دستگیر کردند و میخواستند او را به پشت اسپ سوار کنند، اما هنگامی که مکناتن از سوارشدن به پشت اسپ امتناع ورزید، او را پایان کش کردند ومحمداکبرخان توسط همان تفنگچه پر از کارتوس که قبلاً مکناتن به او اهدا کرده بود، بالای او فیرکرد و او را کشت. محمدشاه خان غلزائی وبرادرش دوست محمدخان، حیات همراهان مکناتن ، تورن لارنس وتورن میکنزی، را نجات دادند و آنها را بالای اسپهای خود شان به قلعه محمودخان بیات بردند. تورن تریور را ملا مؤمن بخاطرگرفتن انتقام کشت،زیرا تورن مذکور قبلاً ملا مؤمن و یک عده سران دیگر را به هنگام انتخاب افراد برای سپاه شدیداً توهین کرده بود.”[7]

 

گزارش شهزاده علیقلی قاجار:

قبلاً به مشورت سردار محمداکبرخان وسردار سلطان احمدخان ومحمدشاه خان در مورد دستگیری مکناتن اشاره شد واکنون به بقیه گزارش شهزاده علیفلی می پردازیم که میگوید:”هرسه متفق الکلمه از جای برخاستند وکمر همت برمیان بستند وبا دویست سوارنزدیک به چهاونی رفتند.وزیرمختار نیز بیرون آمد. اول سلطان احمدخان مرکب پیش تاخته وزیرمختاررا اطمینان داد که کار در کمال پختگی ساخته شده وچون وزیرمختار با وزیرمحمداکبرخان نزدیک شد[سلام کرد ودست داد] وزیرمختار اسپی را که قیمتش سه هزار روپیه بود و به جهت وزیراکبرخان هدیه آورده بود او را مخاطب داشت که این مرکب راهواررا به جهت سردار به رسم پیشکش آورده ام. محمداکبرخان اظهار[تشکر] نموده او را از چهاونی به صحبت دورمی کرد.هرچه وزیرمختار می گفت همین مکان مناسب نشستن وسخن گفتن است، محمداکبرخان برف وتری زمین را عذر می آورد تا مکان خشکی را که قریب به  دویست  قدم از چهاونی دورتر بود پسندیده پتوئی گسترده بر روی آن نشستند. از طرف انگلیسان، وزیرمختار وتریور ومکنجی(میکنزی) نشسته ولارنس بالای سروزیرمختاربا طپانچه ایستاده وچهارنفرسرباز با تفنگ چقماق کشیده اسبهای ایشان را نگاه داشته ودونفرسوار قدری فاصله به آنها ایستاده و۱۶ نفر سواردیگر به قدر بیست قدم دورتر ایستاده، واز طرف افاغنه وزیرمحمداکبرخان وسردار سلطان احمدخان ومحمدشاه خان نشسته ودوست محمدخان وخدابخش خان( برادران محمدشاه خان) وغلام محی الدین خان غلجائی ایستاده وچند نفر تفنگدار پیاده اسپهای سرداران را نگهداشته بودند. وزیرمختاربا وزیرمحمداکبرخان مشغول سوال وجواب شده، هریک ازدیگری صدق عهود خود را سوال مینمودند. [ گفتگوها] قریب  ربع ساعت به طول انجامید. ناگاه محمدشاه خان به زبان افغانی به محمداکبرخان گفت: “وقت تنگ است، زمان درنگ نیست باید دست بکارشد.” [ ترجمه پشتواین جمله  چنین است:” وخت تیریگی،زر شه خبره تمامه کړه! ] و فی الفورمحمدشاه خان از جای جسته دستی به زیرزنخ وزیرمختار زده به زبان افغانی گفت: “اینجا جای گفتگو نیست، حرفها درشهرتمام می شود.”

محمدشاه خان از خوف اینکه مبادا لارنس با طپانچه به وزیر محمد اکبرخان آسیبی برساند، برجست و او راگرفت. آنها باهم درآویختند. تا اینکه محمدشاه خان سیلاوه افغانی را برپهلوی او گذاشت. لارنس فریاد کرد که بس است. محمدشاه خان گفت: پس روانه شو، همانطور که سیلاوه برپهلوی او بود از پیش راند. دوستمحمدخان با تریور و غلام محی الدین خان با مکنجی(میکنزی) در آویخته هردو حریف خود را از پیش رانده و پیادگان افغان چهارنفر سرباز انگلیس را هدف گلوله ساخته اسپهای آنهارا گرفته برگشتند.

وزیرمحمداکبرخان وسردار سلطان احمدخان هردو با وزیرمختار دچار شدند،بالاخره  وزیراکبرخان با همان طپانچه دو لوله ای که یک شب  قبل با یک کالسکه وزیرمختار به جهت او ارمغان فرستاده بود برمهرۀ پشت او خالی کرد که از صدمه گلوله پشت به سلطان احمدخان کرده فریاد برآورد. در بین راه دچار تریور شد که دوست محمدخان او را می برد، سلطان احمدخان  باضربت شمشیر مقتولش ساخت وآدم فرستاده ریسمان برپای مقتولین بسته به شهر درآوردند ودر چارسوق بازار بیاویختند.” [8]

محمدشاه خان دوشادوش سردار اکبرخان وسردار سلطان احمدخان پیوسته در مذاکرات بعدی با انگلیسها واخراج آنها از کشور حضور داشت وهمانا در جمله بدرقه کنندگان قشون دشمن با سردار اکبرخان همرکاب بود. چه اودر میان اقوام غلجائی سمت مشرقی شخصیت شناخته شده وبا نفوذی بود ومیتوانست هزاران جنگ جوی  از مردم آن سمت را برای مقابله  باقوای انگلیسی مستقر در جلال آباد بسیج کند. باری یکجا با سردار سلطان احمدخان در رأس سه هزار مبارز ننگرهاری برای مقابله با قشون جنرال پالک تا دره خیبربه پیش تاخت ، ولی از آنجائی که قوای دشمن بسیار ومجهز با توپخانه بود، افغانها در جلوگیری دشمن نتوانستند کاری ازپیش ببرند به ناچاربه جلال اباد برگشتند واز کابل امداد خواستند، ولی متاسفانه که در کابل سران مجاهدین به جان هم افتاده بودند وبرای تثبیت موقف و موقعیت خود بروی همدیگر شمشیرکشیده می جنگیدند و کار کمک به سردار اکبرخان در جلال اباد فراموش گشته بود.

 

شرحی از قلعه بدیع آباد لغمان، به قلم ایر:

برید من “ایر” یکی از افسران انگلیس، رخدادهای روزمره را از ۶ تا ۱۳ جنوری ۱۸۴۲ شرح داده واعتراف کرده که از قشون شانزده ونیم هزاری انگلیس به استثنای اسرای که در حمایت سردار اکبرخان در آمده بودند، در طول راه کابل تا جلال آباد بجز یک نفر(داکتر برایدن) همگی از اثرحملات مجاهدین تباه شدند. وی دریاد داشتهای بعدی خود درمورد قلعه بدیع اباد لغمان  متعلق به محمدشاه خان غلجائی(خسرسردار اکبرخان) اشاره کرده مینویسد:

۱۷ جنوری ۱۸۴۲:

 سرداراکبرخان اراده داشت که ما را در تورغری برای چند روز نگهدارد، مگر از آنجائی که مردم نسبت به ما سخت اظهار نفرت میکردند، او مجبور شد که ما را ازآنجا دور نماید.بنابرین ما درتحت نظر ۱۲ نفر محافظ مسلح ، صبح ساعت ۱۱ بجه روز به سفر خود آغاز کردیم. اینها برای نگهداری ما جمع کرده شده بودند.گروهی از افغانان برسر دیوارها ایستاده بودند که حرکت مار تماشا کنند .بعضی اشیای خانواده های ماتوسط آنها  غارت شد. بخش زیادی ازنوکران هندوستانی ما دراینجا گذاشته شدند ، زیرا گفته میشد که سردار  نیت کرده که همگی مارا به قتل برساند. ما به سوی شمال شرقی درطول  یک وادی  حرکت میکردیم. در راه از چندین قلعه گذشتیم وفردا به ساعت ۲ صبح به قلعه بدیع آباد رسیدیم که ۸ میل دور تر واقع بود ویک اقامت گاه مهم محمدشاه خان غلجائی بود که برای اقامت ما خالی شده بود.این اقامتگاه از تمام جاهای بهتر بود که تا آن وقت ما دیده بودیم.

قلعه چهار ضلع داشت که هر ضلع آن  حدود ۸۰ گز درازبود.دیوار ها ۲۵ فت بلندی داشتند ودر هرکنج آن یک برج ساخته شده بود.در اطراف این قلعه خندقی عمیقی برای دفاع حفرشده بود . دروازه بزرگ آن رخ بطرف جنوب ودروازه کوچک آن رخ درشمال شرقی باز می شد که هریکی از این دروازه ها توسط یک برج دیده بانی  محافظت میشدند.در وسط قلعه یک ساختمان بزرگ چهارگوشه برای بودوباش ساخته شده بود که دیوارهای بلندی آنرا احاطه میکرد ودرهرسمت آن سه اطاق ساخته شده بود که از زمین تقریباً ۸ فت بلندی داشت.سمت بیرونی خانه بزرگ دارای یک ارسی باچوکات بزرگ چوبی بود که به پنج قسمت تقسیم میشد وهر قسمت آن  یک پله پر نقش ونگارداشت که بطوردلخواه بلند وپائین میگردید. در این جا تمام سرایهای خوب وخانه های بزرگ به همین شکل ساخته شده اند که برای سپری کردن تابستان بسیار راحت بخش استند، مگر در زمستان جلو سردی را گرفته نمیتوانند.در داخل قلعه کدام ذخیره آب وجود نداشت.در جنوب غرب قلعه به فاصله نیم کیلومتریک رود کوچک جریان داشت واز دیوار قلعه درحدود صدمتر یک جویچه کوچک واقع بود. عجیب است که در وادی های حاصلخیز این کشوربا آنکه آب های تحت الارضی درنزدیک سطح زمین  فراوان است،مگر قلعه های کمی  دارای چاه های آب  اند.

بطور کلی میتوان گفت که هرگاه دشمن این ماده ضروری زندگی  را در بیرون  بروی اهل قلعه بسته کند، بدون آنکه یک مرمی بسوی ساکنان این قلعه شلیک گردد، اهل قلعه خود بخود تسلیم میشوند.این قلعه بسیار جدید است وهنگامی که ما این کشور را اشغال کرده ایم اعمار شده است.این قلعه از محمدشاه خان غلجائی “خسر” محمداکبر خان است که از جمله چندتن بزرگان  ملی است که هیچگاه به شاه شجاع سراطاعت خم نکرده اند. حرص سیری ناپذیر وخودخواهی از خصوصیت مهم اوست. بدبختانه بر داماد خود(منظورش سردار اکبرخان است) بسیار تاثیر دارد. وحامی بزرگ خواستهای او است. بطور عموم این امر پذیرفته شده که او(محمدشاه خان) دست قوی  در دستگیری وزیرمختار(مکناتن) داشته است، مگر مسئولیت قتل وزیر که هنگام  کش وکوب  صورت گرفته به او نسبت داده نمی شود.[9]

بریدمن ایرمتذکر میشود که: امشب ( ۲۱ اپریل)  خانم های محمدشاه خان ودیگرسران ملی که با ما یکجا سفر می کردند، خانم آیر را مهمان کردند.  به نظرخانم آیر،آنها بسیار مهمان نواز وبا مهمان خود بسیار مهربانی کرده بودند. آنهاهم  لباس های افغانی قشنگ به تن کرده بودند وهم خود آنها بسیار زیبا وجذاب بودند. آنها از خانم آیر ، این را پرسیده بودند که در کمپنی شرق الهند مردان کار میکنند یا زنان؟ ووقتی جواب شنیده بودند که انگلستان از طرف یک خانم رهبری می شود، بسیار متعجب شده بودند.آنها ازکپتان مگ گریگور بسیار میترسیدند مثل دیوی که درافسانه های کودکان بیان میشود.[10]       

سرریچمنت شکسپیر،سکرتر«سرجارج پالک» بعد از وصول به جلال آبادنامه ای به موهنلال ارسال ودر آن نوشته بود که «رسیدن موافقه با محمداکیرخان نا ممکن است، وبه محمدشاه خان نامه نوشته ایم اما جواب نداده است.»[11]

ازاین نامه برمی اید که سردار اکبرخان با وجود پیام پدرش هرگز با انگلیسها کنار نیامده وازاین جهت انگلیس ها درصدد از میان بردن وی بودند ونسبت های بدی به وی  داده اند.

محمدشاه خان مدت چهارماه اسرای انگلیسی را در قلعه خود در بدیع آباد اعاشه واباته نمود. دراین وقت بود که مکریگراز داخل قشله جلال اباد مکتوبی به محمدشاه خان نوشت  که: اگراسرای انگلیسی رارها کند دوصد هزار روپیه به او پرداخته خواهد شد.محمدشاه خان در جوابش نوشت:”از نامه شما خوشم آمد،اما دوست من، شما باید بدانید که خیانت نه دردین من ونه در دین شما رواست.”[12]

قیام محمدشاه خان برضد امیردوست محمدخان:

مرحوم غبار با توجه به سراج التواریخ، می نویسد که: “مرگ وزیراکبرخان تمام مردم ورجال وطن پرست افغانستان را متاثر ساخت، زیرا همه او را مرکز آمال واستقلال کشور می دانستند نه پدر او را که همیشه در برابر تجاوزات انگلیس عقب میکشید. خصوصاً در مرگ وزیر، به غلط افواه شد که امیر او را به واسطه اختلاف نظرسیاسی که بین پسر وپدر وجود داشت مسموم نموده است، لذا موقعیت امیر در نظرمردم تنزل نمود وطرف انزجار عمومی  قرارگرفت. امیرفوراً برادر عینی وزیر سردار علام حیدر خان را که در غزنی مقابل انگلیسها جنیگیده بود به عنوان ولیعهد جانشین وزیراعلام کرد وگفت ، او امیر سپاه افغانی ومختار امور دولت وسیاست است. همچنین دو فوج عسکر متعلقه وزیر را با حکومت ننگرهار ولغمان به سردار غلام حیدر خان داد. درحالی که امیر قبلاً عنوان ولیعهدی خود را از ترس اعتراض انگلیسها به وزیراکبرخان نداده بود.

 در هرحال این نقشه امیر عجالتاً برای او سودمند افتاد. طرفداران وزیر اکبرخان در دور ولیعهد جمع شدند واتصالاً او را طبق طرح وزیر به عسکر کشی در سواحل سند واسترداد ولایات افغانی تاکید میکردند.امیردوست محمدخان هم درزیر فشار افکار و آراء عامه مجبور بود که سر رضائیت بجنباند. گرچه هرگز جرئت چنین اقدامی را نداشت، وتنها کسی که به امیراعتماد نکرد همان محمدشاه خان غلجائی بود که در قلعه بدیع آباد لغمان نشسته ومیگفت: امیردوست محمدخان طرفدار انگلیسها است ولیاقت پادشاهی افغانستان را ندارد.

محمدشاه خان بابکر خیل با قوایی که قبلاً به غرض استرداد خاک های شرقی کشور وجلوگیری از نفوذ انگلیس فراهم شده بود، در جلال آباد علناً برضد امیردوست محمدخان قیام نمود. مردمان غلجائی بین کابل وننگرهار وجبار خیل ها در عقب این مرد ایستاده بودند. پس تصادم بین طرفین حتمی شده بود. این است که امیردر سال ۱۸۴۷ قشونی برضد محمدشاه خان سوق داد، اما در برخورد نخستین قشون امیردرهم شکست. امیرکه پادشاهی خود را درخطر می دید، مجدداً در تهیه یک سپاه قوی برآمد ودر اپریل ۱۸۴۸شخصاً با یک قشون منظم وغیر منظم ۲۵ هزارنفری به ولایت ننگرهار مارش نمود.

ولیعهد با سپاهی به لغمان کشید وبرادر محمدشاه خان، دوست محمدخان را در قلعه بدیع آباد زیرمحاصره قرار داد. جنگ بین محمدشاه خان وامیردوست محمدخان وغلام حیدرخان در لغمان طول کشید. در چنین وقتی عبدالعزیزخان جبار خیل که در یک صف با محمدشاه خان بابکر خیل به مقابل امیر می جنگید، از صف محمدشاه خان جدا شده به امیرپیوست. [13]

 علت پیوستن عبدالعزیزخان جبار خیل  به امیر از اثر نامه یی بود که خواهرش ( که حرم امیر میشد) به او فرستاده بود واو هم بنابرهمان نامه از صف محمدشاه خان برید و به امیرپیوست وعفو شد وقلعه بدیع آباد به دست ولیعهد افتاد.

 این حرکت قوای محمدشاه  خان را درهم شکست واو منهزماً به کوه کاشمن کشید، اما امیر شخصاً تعقیب کرد وکاشمن را محاصره نمود. دوست محمدخان بابکرخیل که از شکست برادر شنید، دل از دست داد وقلعه بدیع آباد از طرف ولیعهد مسخر گردید. دوست محمدخان توانست خودش را درکاشمن نزد برادر برساند. چون دفاع از یک کوه بی غله ودانه ممکن نبود، محمدشاه خان به ناچار با اهل وعیال خود  از کاشمن به فراچغان رفت و به جبال دست نارس بین لغمان ونورستان پناهنده شد.”[14]  بدینصورت داستان قهرمان دیگری پایان یافت.

یاد این مردمبارز ودلیر  گرامی باد!

 

عاقبت زندگی این مرد مبارز وضد انگلیسی بعد از شکست از دست امیردوست محمدخان درتاریخ های  موجود کشور روشن نیست. بدون تردید کسانی از این خاندان باقی مانده اند که سرنوشت بعدی محمدشاه خان لغمانی وبرادرانش (دوست محمدخان وخدابخش خان) را میدانند.دانستن سرگذشت این مبارزین ملی برای تاریخ کشور وتاریخی محلی بسیار با اهمیت است. امیدوارم کسانی که از اعقاب وبازماندگان این خانواده نامدار لغمانی اطلاعاتی دارند برای هموطنان معلومات بدهند.

پایان

ماخذ این مقاله                 

[1]- علامه رشا،ملی اتل غازی وزیرمحمداکبرخان،2007،ص5

[2] حمید کشمیری، اکبرنامه، صص ۱۳۷- ۱۳۸

[3] غبار، درمسیرتاریخ، ص ۵۴۶، سراج التواریخ، ج۱، صص ۱۸۳- ۱۸۵

[4] فیض محمدکاتب،سراج التواریخ،ج١، ص١٨٣،١٨۵، بالاحصارکابل،ج٢، ص٣٣٩-٣٣٤

[5] میرزا علیقلی،تاریخ وقایع وسوانح افغانستان ، ص ۱۰۹

[6] موهن لال، همان اثر، ج۲، ص۳۲۸- ۳۳۰

[7] موهن لال، زندگی امیردوست محمدخان، ج۲، ص۳۳۱

[8] میرزا علیقلی، همان اثر، ص ۱۱۰- ۱۱۲

[9]برید من ایر،په افغانستان کی دیوه بندی خاطرات ، ص ۱۸۴- ۱۸۵

[10] همان اثر،ص204

[11]زندگی امیردوست محمدخان، ج۲ ،ص ۳۸۴

[12] سیدقاسم رشتیا،افغانستان در قرن ۱۹، ص ۱۱۱، موهن لال نیز مینویسد که :”…. جگرن مگریگور، نماینده سیاسی نیز با محمدشاه خان غلزائی مذاکرات انجام داده ومبلغ دولک روپیه برای رهائی اسیران به او وعده داده بود. من به صالح محمد( بیست هزار روپیه) وبه سید مرتضی شاه (پنجهزار روپیه) وعده داده بودم.” (زندگی امیردوست محمدخان ، ج۲،ص ۳۸۰)

[13)  سراج التواریخ ،ج2، ص ۲۰۲

[14)  سراج التواریخ ،ج2، ص ۲۰۲

 

***************************************

 

 

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.