مکث و نقدی، برمقالۀ شاغلی داکتر سید عبدالله کاظم

محمد داؤد مومند

177

 مکث و نقدی، برمقالۀ شاغلی داکتر سید عبدالله کاظم، «چرا غبار از

  بیان حقایق طفره رفته است»

درین مکث و نقد مختصر، تلاش به عمل خواهد آمد که برنکات عمدۀ بخش اول، دوم و سوم مقالۀ مطول استاد گرامی سید عبدالله کاظم، توضیحات و تصریحاتی، از زاویه طرز دید و متکی بر نوشتهای غبار، شاغلی فواد ارسلا و استاد سیستانی و شاغلی استاد کاظم، به عرض برسانم.

قبلاً معروض داشته ام که تنوع روایات و تحقیقات و استباطات محققین و مورخین، در مورد قتل امیر حبیب الله خان، که قسماً، مطلقاً عاری از تداخل انگیزه های سیاسی نیست، چگونگی قتل مرحومی و عدم توافق جمعی در مورد، قتل امیر را به یک معمای لاینحل و مغشوش کندۀ سیاسی و تاریخی مبدل ساخته است، که موجب گمراهی نسل امروزه و نسل فردای این کشور خواهد بود، و این ظلمی است، بس بزرگ در حق تاریخ و آنانیکه که از تاریخ در مورد وقایع ماضی کشور، میاموزند.

شاغلی ارسلا مینگارند«مصطفی ساگر در اعترافات ذکر نموده که درعملیاتی که وی و دیگر عناصر استخبارات بریتانیا نقشه اجراء کردند، شخصی به نام (حیدر) عمل کشتن امیر را انجام داده است. ساگر «مصطفی صغیر- مومند» اعتراف نموده که بعد از قتل امیر، وی و دگروال«نلسون» تحت نظارت مقامات افغان قرار گرفت، ولی به زودی با فشار دولت هند برتانوی، توسط مقامات عالی رتبه امنیتی رها گشتند و به هند باز گشتند.»

این روایت شاغلی ارسلا، به جز یک افسانۀ تاریخی چیز دیگری نیست، چطور ممکن و مقدور گشت که یک آدم ناشناس و بیگانه به نام (حیدر) به معیت مصطفی صغیر، در آن شب با حضور سه هزار نفر محافظ، خود را به خیمه امیر که علی رضا شاه خان، در جوار خیمه مترصد بود، رساند و با فیر تفنگچه که بخصوص در سکوت شب ، صدای مهیبی تولید میکند، که بدون چون و چرا تا یک کیلومتر شنیده میشود، امیر را به قتل رسانیده و مجداً صفوف سه هزاری گارد را عبور نموده اند.

اگر حیدر نام و مصطفی صغیر، در آن شب گرفتار نشدند، روی کدام دلایل بعداً و از طرف کدام مقامات دولتی و با کدام تمسک زندانی شده و بعداً چگونه و به کدام طریق، توسط فشار دولت انگلیس رها و به هند برگشتند؟

چرا در مقاله های استاد سیستنانی و استاد کاظم در مورد حیدر نام، کوچکترین توضیحی وجود ندارد، در حالیکه پوهاند صاحب کاظم، به روایات شاغلی ارسلا، ارج فراوان قایل است.

شاغلی محترم پروفیسرصاحب کاظم در بخش اول مقالۀ خود تحریر میدارند:« از قضاوت غبار، بر میاید که اتهام وارده بر شجاع الدوله را بدون ارائه دلیل مشخص مربوط به شایعات در کابل و جلال آباد دانسته و بر مبنای آن به اعتراف صریح مصطفی صغیر اهمیت نمیدهد.»

داکتر صاحب کاظم به حیث یک دانشمند جید و یک شخصیت اکادمیک مستشعر اند، که شایعات عمومی در کابل و جلال آباد، سند به مراتب بهترتر و ثقه تری است، نظر به روایت اعتراف یک ایجنت انگلیس یعنی مصطفی صغیر، که از یکطرف به اعترافات او به حیث یک جاسوس نمیتوان اعتبار کرد و از جانبی هم کسیکه سر خود را بر سر دار می بیند و جزاهای دولت انقلابی رژیم مستبد اتاتورک را متقبل شده است.

مثال سردار صاحب والاتبارداؤدخان، در مورد فرمان رهایی سردار ولی و جواب مردانۀ شان به معترضین پرچمی و خلقی مشعر بر اینکه:« برادر اگر من و تو هم زور همچو دنده ای برقی را ببینیم، مجبور به اعترافات ناحق میشویم.»

اعترافات گروپ متهم به کودتای میوندوال مثال بارز دیگری است که تنها عناصر بی خدا، از آن انکار خواهد کرد.

ولی مهمتر از همه روایت غبار از اعتراف شجاع الدوله والی هرات در زمان غازی امان الله است که به رفیق و مادون خود، میر غلام محمد غبار در هرات گفته بود، که او یعنی شجاع الدوله، امیر حبیب الله را به قتل رسانیده است.

چرا و روی کدام دلایل، استاد کاظم صاحب  و استاد سیستانی صاحب، همین روایت غبار را معیار قضاوت و حقیقت قتل امیر حبیب الله خان، قرار نمیدهند و به اعتراف یک مخبر انگلیس به سطح حدیث مینگرند.

دوست سابقه ام استاد سیستانی که من تا هنوز و با حفظ حق انتقاداتم در مواردی چند، بر مواقف اقتضایی ایشان، احترام زیادی دارم، در یک مضمون خود مدعی است، که غبار با روایت «حزب سری دربار، لطمۀ بزرگی به حیثیت غازی امان الله وارد نموده است.»

نخست اینکه از تشکل گروه استقلال طلبان و عناصر اصلاح طلب در عصر سلطنت امیر حبیب الله، چه به نام گروپ، جمعیت، گروه، حلقه و یا حزب سری دربار به هیچ عنوان نمیتوان انکار کرد. زیرا بودن همچو یک تفاهمی، امکان یک عمل متهورانه و انقلابی محال است. لذا موجودیت همچو تشکل و تفاهم قبلی یک امر طبیعی از نگاه جامعه شناسی است.

ثانیاً دخالت دست غازی امان الله در کشتن پدرش، که یک تصمیم همگانی گروه مذکور به شمول نصرالله خان، نادر خان، ولی ازبک بخارایی جمهوریت خواه، سردار احمد شاه خان، شجاع الدوله و دیگران بود، در واقعیت امر دلیل وطن پرستی، حریت خواهی و اصلاح طلبی تمام ذوات مذکور شناخته میشود، چنانکه زمینه را برای زعامت غازی امان الله به عنوان یک ترقی خواه و متجدد و انقلابی فراهم ساخت.

در تاریخ روم روایتی است زمانیکه عناصر وطندوست مانند حلقۀ سری دربار مخالف   دورۀ امیر حبیب الله خان، تصمیم به کشتن امپراطور روم گرفتن ، پسرش بروتوس اخرین کارد در بدن پدرش فرو برد، پدرش گفت:«ای بروتوس توهم؟» پسر در جواب گفت:«پدر من ترا دوست دارم، ولی روم را بیشتر از تو دوست دارم.»

غازی امان الله نیز مانند «بروتوس» استقلال و تجدد کشورش را بیشتر از حیات پدرش دوست داشت.

در پاراگرافی دیگری از قول غبار روایت شده که : «مصطفی صغیر توسط انگلیس ها، به سن ده سالگی از هند به انگلستان فرستاده شد، موصوف تحصیلات عالی خود را در پوهنتون آکسفورد ختم نموده و کذا دوکتورای خود را از پوهنتون هایدلبرگ جرمنی بدست آورد. مصطفی صغیر منصوب به یکی از خانواده های ثروتمند (بنارس هندوستان بود)

تحصیلات عالی مصطفی صغیر، مرا به یاد تحصیلات داکتر اقبال می اندازد، اقبال نیز سند داکتری خود را در متافزیک یا ماوراء الطبیعه از پوهنتون هایدلبرگ جرمی بدست آورد و بعداً مؤفق به اخذ دوکتورای افتخاری و خطاب (سړ) از انگلستان شد.

آیا ممکن است همچو یک انسان مستعد و دارای تعالیم فوق العاده عالی و کم نظیر و وارث یک خانواده متمول بنارس، حاضر شود در برابر صد هزار پوند و یک دنیا خطر جانی، وظیفه انسان کشی را بدوش بگیرد؟

ایا دولت انگلیس به این اندازه احمق بود که همچو یک طفل و یا جوان مستعد را صرف به حیث یک قاتل حرفوی، تربیوی تربیه و رویش سرمایه گذاری کند؟

آیا کشتن و قتل و قتال حرفوی، ایجاب تعالیم عالی را در پوهنتون های اکسفورد و کیمبرج و هیایدلبرگ مینمود؟

مگر دانشمندانی به سویه پوهاند داکتر سید عبدالله کاظم و کاندید اکادمسین استاد سیستنانی    به همچو افسانه ها باور میکنند؟

دولت انگلیس باید از همچو استعداد عالی، باید به مثابه لارنس یا هم محمد علی جناح کار میگرفت نه قاتل حرفوی.

هم چنان چرا شاغلی پروفیسر استاد کاظم و استاد سیستانی که بر روایات شاغلی فواد ارسلا، ارج فراوانی قائل اند و مشوق نوشتۀ داکتر صاحب کاظم گشته است، در مورد حیدر نام، قاتل اصلی امیر، خاموش اند؟

درین قسمت موارد شانزده گانۀ استاد کاظم را، با ایجاز و اختصار ممکنه، مورد نقد و تحقیق قرار داده، زیرا کاپی کردن کامل هر پاراگراف جناب شان، برای مطالعه کنند گان محترم، خسته کن و ضیاع وقت خواهد بود.

محترم استاد کاظم، از قول غبار مینویسند:

پاراگراف اول:« همینکه ضارب از خیمه خارج گردید، از طرف شاه علی رضا خان کندک مشر دستگیر گردید، ولی دفعتاً افسر عالی رتبه تری پیدا شد و  به رخ عسکر محافظ سیلی سختی کشیده، ضارب را رها کرد و به علی رضا گفت آرام باشید، اعلیحضرت خوابند.»

تبصرۀ این قلم:

یک – غبار این ادعا را متکی به کدام اسناد و مدارک میسازد و منبع معلوماتش کدام است؟

دو- افسر عالی رتبه تری، ممکن است یک لوا مشر بوده باشد، نه یک سپه سالارکه آن را در زمان دورۀ اعلیحضرت محمد ظاهر شاه «دګر جنرال» میګفتند، که صاحب سه ستاره میبود، اگر منظور غبار طوریکه استاد کاظم برداشت نموده، سپه سالار نادر خان باشد، غبار به حیث یک آدم بسیار وارد و قابل، و با معلومات، میتوانست به یک افسر عالی رتبه تری، حد اقل از خطاب جنرال کار میگرفت.

فکر میکنم داکتر صاحب کاظم، روی یک انگیزۀ سیاسی، از یک افسر عالی رتبه تری، سپه سالار یعنی نادر خان میسازد.

سه – صدای فیر یا فایر تفنگچه در سکوت شب، صدای مهیبی تولید میکند، چرا با شنیدن صدای تفنگچه، فورا صد ها نفرکه گارد محافظ بودند، و در کنار خیمه امیر در حال محافظت و ترصد قرار داشتند، خود را به خیمه امیر نرسانیدند و یا اینکه دولت انگلیس به همه شان در غذا و قراوانه شان ادویه سکر آوربسیار قوی مخلوط نموده و ایشان مانند خواب زمستانی خرس ها، در خواب عمیق فرو رفته بودند!!!!

چهار- آیا در موجودیت سه هزار نفر محافظ، چطور ممکن است که یک شخص بیگانه و آنهم انگلیس، بدون کوچکتری «دریش» عسکری، راه طولانی را عبور نموده و داخل خیمه امیر که در حال محافظت شدید قرار داشت داخل و بعد از عمل قتل، خرامان، از حلقه سه هزار نفری عساکر گذشت و احد من الناس متوجه این قاتل نشد؟

داؤد مومند به خواندن و شنیدن همچو افسانۀ غبار، احمق و به اصطلاح پوهاند صاجب کاظم، «بیزو» یعنی شادی یا بوزینه شده نمیتواند.

دیگران مخیر اند.

پاراگراف دوم: استاد کاظم مینویسند، قرارشایعات، این افسر عالی رتبه (عالی رتبه تری، نه عالی رتبه- مومند ) سپه سالار نادرخان بود.

باید ملتفت که پوهاند صاحب کاظم، بر خلاف موارد دیگر، به افواه و شایعات ارج میگذارد که میتوان آن را به حساب «دبل ستیندرد پالسی» تعبیر کرد.

لذا رهایی مظنون از دو حالت خالی نیست:

یا اینکه او را شناخت و جزء حلقۀ خودش بود که او رها کرد،(کدام حلقه؟ داکتر صاحب محترم)

اگر نمی شناخت چرا او را رها کرد و هر گز به تعقیب او برنیامد؟

طوریکه قبلاً عرض نمودم اینهم از زمرۀ قصص و روایات غبار، شبیه افسانۀ غبار و انگلیس ساختن خاندان نادر خان، از زبان مرحوم خان وردک است.

کذا قرار روایت ارسلا، مصطفی صغیرو کندک مشر انگلیس بعداً زندانی شدند که توسط فشار دولت انگلیس بر مقامات پایۀ دولتی رها و عازم هند شدند.

پاراگراف سوم: استاد کاظم مینویسند: به اساس گزارشات کاتب در سراج التواریخ، احتمال اینکه قاتل شجاع الدوله خواهد بود، بسیار ضعیف به نظر میاید (ولی محال نیست – مومند) زیرا چهار اطراف امیر را اعضاء خانوادۀ مصاحبان حلقه کرده بودند که آن ها با شجاع الدوله در یک حلقه قرار نداشتند، (روی کدام دلیل؟ مومند)

و حتی مخالفت های ذات البنی میان شان موجود بود، و اگر شجاع الدوله را هنگام خروج دستگیر میکردند، بطور قطع او را افشاء و باز داشت میکردند.

توضیح این قلم: داشتن اختلافات سلیقوی میان افراد و ګروه های سیاسی یک امر طبیعی است، اختلاف نظر میان علامه محمود طرزی و غازی امان الله یک مثال برجستۀ تاریخی است، در حالیکه غازی امان الله نه تنها شاگرد علامه محمود بیک طرزی بود بلکه داماد طرزی هم میشد، چنانکه پول جریمۀ خسرش را غازی امان الله پرداخت.

اختلافات شدید میان خلق و پرچم مثال دیگری است، در حالیکه هردو گروه منشعب، به همان یک مرامنامه منتشره جریده خلق ایمان و اعتقاد داشتند.

شجاع الدوله یک فراش باشی دربار و نادرخان در مقام سپه سالاری قرار داشت و منطقاً کدام مشکل رقابت میان شان مطرح شده نمیتواند، ولی اعضاء جمعیت سری یا حلقۀ سری و یا حزب سری و یا جرگۀ سری و یا هر عنوان و نامی که  بر آن گذاشت، یک هدف واحد داشتند و آن از بین بردن امیر از مقام سلطنت بود، و این کار بدون به قتل رسانیدن حبیب الله خان، چارۀ دیگری نداشت. و همین امر تمام اعضاء گروپ مذکور را در تعمیل همین هدف و مأمول متحد ساخته بودند.

شجاع الدوله به حیث فراش باشی امیر که همه، از درباریان در مقامات بلند پایه گرفته تا صاحب منصبان و و محافظان امیراو را میشناختند، بهترین انتخاب برای کشتن امیر بود، و تنها او بود که از صفوف محافظان را، بدون کدام دغدغه، عبور کرده میتوانست و بعداً هم بعد از کشتن امیر، با طیب خاطر ونه حالت فرار، توانست که باز گشت نماید.

لذا طوریکه شجاع الدوله درهرات به غبار اعتراف نموده بود، قاتل، شخص شجاع الدوله است، نه کدام ایجنت انگلیس و تبعه یک کشور خارجی و سیمای ناشناس برای درباریان و محافظان.

پاراگراف چهارم:پوهاند داکتر صاحب کاظم نگاشته اند:«چندی قبل شجاع الدوله که فراشباشی امیر بود به دلیل اینکه زیردستان او یک قسمت خیمه را کج نهاده بودند، امیر شجاع الدوله مورد لت و کوب قرار داده، گفته میشود که شجاع الدوله از این رویداد عقده بدل گرفت و در صدد قتل امیر برآمد. امیر در یک سفر استالف بر نادرخان نیز بر آشفت و امر کرد که ریسمان در پای او ببندند و کشان کشان از حضور دور ببرند که امیر دراثر تضرع مستوفی الممالک از این جزا منصرف شد. لذا منطقی نیست که به دلیل تحقیر یک شخص تصمیم به قتل یک پادشاه بگیرد.»

توضیح این قلم: لت و کوب با تحقیر تفاوت دارد، در مورد نادر خان تحقیر بود ولی در مورد شجاع الدوله لت و کوب و تحقیر هردو.

ثانیاً چون شجاع الدوله در حلقه مخالفین سیاسی دربار قرار داشت، و اعضاء آن حلقه تصمیم به از بین بردن امیر را داشت، همین خاطرۀ لت و کوب و تحقیر باعث گردید که شجاع الدوله خود را برای کشتن امیر کاندید کند.

گرچه نادر خان از بی آبی نجات یافت، ولی به حیث یک رجل بزرگ سیاسی و نظامی او نیز تحقیر امیر را فراموش کرده نمیتوانست، لذا تصمیم او را نیز در قسمت از بین بردن امیر به حیث عضو حلقه غازی امان الله، میتوان عزم جزم دانست.

یک خاطرۀ این قلم : زمانیکه پدر مرحومم حکمران تالقان«بعداً ولایت تخار» بود، متهمی را به ارتکاب عمل جرمی قتل نزد شان آوردند، پدرم به قاتل که از قوم ترکمن بود، گفت اگر دروغ بگویی هم لت و کوب می بینی و هم زندان، و اگر راست بگویی تنها به زندان خواهی رفت. آن ترکمن به لهجۀ ترکمنی جواب داد« صایب زن گوپته دو زد کشتیم»

ناگفته نماند که پدرم انگیزه کشتن قاتل را ارتکاب یک عمل جرمی  تلقی نکرده، بلکه دفاع از ناموس خود دانسته، و او را به عوض فرستادن به زندان، در زمرۀ عمله و فعلۀ حکومتی در منزل مأمور خدمت ساخت و سه سال بعد که پدرم به فرمان سردار صاحب داؤد خان، به غور هرات تبدیل شد، آن ترکمن را مرخص نمود.

درینجاست که منطق تا منطق فرق میکند و مردم منجمله این قلم مکلف و مجبور نیست که بدون چون و چرا به منطق استاد محترم لبیک بگویم.

پاراگراف پنجم: داکتر صاحب کاظم از ارسال و مرسول یک نامه از نصرالله خان به امان الله خان و از امان الله خان به نصرالله خان متذکر شده، که امان الله خان چند روزی شجاع الدوله را توقیف و بعداً نامۀ خود را توسط او به نصرالله خان فرستاد.

داکتر صاحب کاظم ضمن طرح سؤالی تحریر میدارند:«اگر شجاع الدوله خان گماشتۀ امان الله خان میبود، شهزاده چرا امر توقیف او را داد؟

و باز هم چرا جوابیۀ را بدست او دوباره به نصرالله خان فرستاد و با اینکار حیات (گماشتۀ) خود را به خطر انداخت.

پاسخ این قلم: توقیف شجاع الدوله به حیث قاصد از طرف امان الله خان که شخص منور و مترقی و خواهان حکومت قانون بود، کار عاقلانه نبود.

ثانیاً از یکطرف نصرالله خان آدم شقی و ظالم نبوده بلکه انسان دلسوز و مهربان بود، و از جانبی هم شجاع الدوله صرف وظیفه قاصد را میان دو طرف اجراء میکرد، لذا احتمال خطر حیاتش به صفر تقرب می کند.

ثالثاً شجاع الدوله گماشتۀ شهزاده امان الله نه بلکه عضو جمعیت و حلقۀ سیاسی ضد امیر بود، البته حس انتقام و لت و کوب شدید، تصمیم شجاع الدوله را در امر کشتن امیر تشدید کرد.

پاراگراف ششم: داکتر صاحب کاظم مینویسد:«راجع به نقش علیاحضرت باید تصریح کرد که او در آن موقع جزء حرم امیر در جلال آباد اقامت داشت و از جریان قتل امیر وقتی آگاه شد که موضوع به هدایت نصرالله خان به همه ابلاغ گردید.

امیر نصر الله خان اگر میدانست که علیا حضرت در قتل امیر نقش داشته و به حمایت از پسر خود درین کار شریک بوده باشد او را نمی گذاشت با اعزاز به معیت دخترانش و همراه محمد ولی خان (به قول استاد پوپلزی ازبک بخارایی- مومند) به کابل برود…

توضیح این قلم: نفرت علیاحضرت نسبت به امیر یک حقیقت آفتابی است، چنانکه امیرمیخواست او را طلاق بدهد، ولی در نتیجه وساطت نصرالله خان، امیر از عزم خود منصرف شد.

ثانیاً نصرالله خان طبعاً از دخالت علیاحضرت در قتل امیر و بخصوص هدف به قدرت رسانیدن پسرش اطلاع نداشت و اگرداشته هم، به احترام و اعزاز فرستادن علیاحضرت به کابل، از یکطرف جنبۀ حسن نیت او را نشان میداد و ازطرفی هم میدانست که فرستادن علیا حضرت کوچکترین، تأثیری در قسمت استحکام موقف امان الله خان از نگاه سیاسی نخواهد داشت.

طبیعی است که علیاحضرت برای از بین بردن امیر و به قدرت رسیدن پسرش بی تفاوت نبوده است.

پاراگراف هفتم: پروفیسر صاحب سید عبدالله کاظم مینویسد:برعکس آنچه غبار بیان کرده است که « تا آنوقت در تمام حلقه های پای تخت علناً گفته میشد که قاتل امیر ، شجاع الدوله خان فراشباشی عضو جمعیت سری درباراست، نه دیگری»

فیض محمد کاتب از قول امیر نصرالله ….. از آحاد و افراد سپاه که کرنیل علی رضا خان دیروز چنانکه گذشت، شنیده بود، که احمد شاه خان خسر (اعلیحضرت محمد ظاهر شاه- مومند) امیر را به قتل رسانیده است.

کاتب می افزاید که :(…. در افواه جمهور انام سمر و مشتهر گشت که احمد شاه خان، امیر را به قتل رسانیده است.

توضیح و برداشت این قلم: اگر روایت کاتب را مدار اعتبار داده که به اساس ادعای نصرالله خان و افواه جمهور، قاتل امیر سردار احمد شاه خان بوده باشد، و یا روایت غبار از تمام حلقه های پای تخت که قاتل شجاع الدوله است، در هردو صورت تنیجۀ منطقی آن این است که قتل امیر توسط مصطفی صغیر و یا حیدر نام جز، افسانه چیز دیگری نیست.

پاراگراف هشتم: داکتر صاحب کاظم مینویسد: فیض محمد کاتب در گزارش خود که پس از قیام عساکرعلیه امارت سردار نصرالله خان در جلال آباد به طرفداری امیر امان الله خان صورت گرفت، عساکر به ادعای اتهام قتل امیر، یک تعداد خانوادۀ مصاحبان را به شمول سپه سالار نادرخان باز داشت و زندانی کردند.

البته همه اعضای خانوادۀ مصاحبان که توسط عساکر قیام کننده زندانی شده بودند در حالیکه دست ها و پاهای شان در زنجیر بسته بود، به کابل انتقال و در آنجا زندانی شدند که بعد از یک مدت کوتاه بنابر مصلحت های چند، از اتهام وارده بر کنار ماندند و دوباره به مقام های قبلی خود برگردانیده شدند.

نجوی «تلفظ نجوا» و تبصرۀ این قلم: نصر الله خان در اولین بیانیۀ خود بعد از قتل امیر به بد گویی امیر مقتول پرداخت و اعلان امارت نمود که نادر خان و سردار عنایت الله خان و شاغاسی والی علی احمد خان و دیگران به او بیعت کردند.

سؤال دریجاست که چرا عساکر طغیانگر و حامی امارت امان الله خان، شخص نصرالله خان را که مدعی امارت بود محبوس و به کابل نفرستادند؟

و چرا امان الله خان که انتقام پدر را در صدر و در جملۀ دو هدف بزرگ خود قرار داده بود، روی مصلحت قاتلین پدر خود را نه تنها به زودی رها و به مقام های بزرگ دولتی خود گماشتند؟

پس در نتیجه معلوم میشود که امان الله خان در دل خود از قتل پدر خود خشنود بوده، و ادعای انتقام پدر صرف ماهیت شکلی داشته تا خودش از دست داشتن و اتهام در قتل پدر در امان بماند.

پاراگراف نهم: داکتر صاحب کاظم مدعی است که: دست داشتن مشروطه خواهان نیز یک افواه دیگر است.

چون هیچیک از گروپ مشروطه خواهان که قبلاً عزم قتل امیر را کرده بودند در حلقۀ نزدیک همراهان امیر درجلال آبد حضور نداشتند. اگر آن ها میتوانستند در حلقۀ خاص اطرافیان امیر نفوذ کنند، هیچگاه برای قتل امیر «درسربام» و معبر امیر در راه کمین نمی گرفتند.

بعد از سوء قصد اول، حلقۀ محافظت امیر قویتر گردید و افواه سوء قصد حلقۀ محافظان را بیش از پیش مستحکمتر ساخت. طوریکه در اطرف خیمۀ امیر در همان شب سه هزار نفر عسکر موجود بود و چند حلقۀ خاص محافظ در بیرون و درون خیمه وظیفه دار بودند که رسیدن اشخاص غیر را در خوابگاه امیر مشکل و حتی نا ممکن میساخت، مگر به کمک همین محافظان و آنهم بر طبق پلان قبلی.

تبصرۀ این قلم: باید خاطر نشان ساخت که استاد محترم از کلمۀ «افواه» به دو شکل استفاده مینمایند، بدین معنی که اگر عمل افواه به شامه و منطق سیاسی شان برابر نبود، آن را بی اعتبار تلقی میکنند و برعکس، اگر عمل افواه به ذوق سیاسی و ممد ادعای شان بود، از آن استقبال مینمایند، مطلبیکه در سطور قبلی تذکر دادم.

همینکه شجاع الدوله مسؤلیت کشتن امیررا به عهده گرفت، آرزوی مشروطه خواهان بر آورده شد و حتمی نبود که مشروطه خواهان در لغمان و یا در جلال آباد میبودند، موجودیت شان در لغمان محال به نظر میرسد و لی موجودیت شان در کابل و یا جلال آباد، کدام تفاوتی بهم نمیرساند.

اگر حلقۀ محافظت امیر بعد از سوء قصد اول به این اندازه، آهنین گشته بود چطور و به کدام منطق عقل سلیم در بدن سالم قبول خواهد کرد که یک یا دو نفر ایجنت انگلیس به نام های حیدر و مصطفی صغیر، از صفوف سه هزار محافظ بیدار و مسلکی گذشته و بعد از قتل امیر، خوش خوشان و کمال آرامش و طمانیت روانی به منزل مقصود برگشتند.

آیا این محافظان بر طبق پلان قبلی ، پیش از پیش سه هزار نفر محافظ را در جریان وقوع همچو عملی هشدار داده بودند؟

ممکن آدم احمقی به همچو افسانه باور کند، اما نه شخص شکاکی، مانند داؤد مومند.

پاراگراف نهم: استاد کاظم ادامه میدهند: در بارۀ اینکه شهزاده امان الله و نصرالله خان، رابطۀ مؤدت خود را در حاشیۀ قران امضاء کرده باشند، دقیقاً معلوم نیست.

اینکه چرا با وجود روابط خوب امان الله خان با کاکایش نصرالله خان در زمان حیات امیر چه ضرورتی بود که آنها تعهد خود را درج قرآن نمایند؟

استاد محترم پوهاند صاحب کاظم!

ممکن امضاء نصرالله خان و شهزاده امان الله، در حاشیۀ قرآن دقیقاً معلوم نباشد، ولی به احتمال 99  در صد از موجودیت آن، نظر به حساسیت، اهمیت و سریت پیمان، نباید انکار کرد.

طوریکه غبارنیز از آن در کتاب اول خود، البته به روایت شخص دیگری تذکر داده است.

کذا باید روابط خاص خانوادگی با روابط و تعهدات سیاسی، زمین تا آسمان فرق دارد، مخصوصاً که اگر این تعهد در مورد قتل امیر، بوده باشد.

آیا تعهد اشتراک و شمولیت در یک حزب سیاسی، ایجاب امضاء را برای هر فرد عضو لابدی نمی سازد؟

و اینکه چرا نصرالله خان آن را به حیث سند، به رخ امان الله خان نکشید؟

اول اینکه در آن تعهد قرآنی مطالبی در مورد قتل امیر حبیب الله خان نوشته شده بود، و نصرالله خان با زیرکی و فراستی که داشت نخواست که هم خود و هم شهزاده امان الله را در پیشگاه مردم و ملت بی آبرو سازد.

ثانیاً طوریکه قبلاً تذکر رفت نصرالله خان، سردار احمد شاه خان را به حیث قاتل معرفی کرده بود، و این عمل وی درغگویی و شرمساری بزرگتری را متوجه اومیساخت.

ثالثاً وی مانند کرنیل علی رضا خان، با تهدید به دار زدن مواجه نبود، در حالیکه علی رضا خان، سر خود را بر سر دار قبول کرد ولی از شجاع الدوله نام نبرد، زیرا در آن صورت دست شخص امان الله خان در قضیه افشاء میشد.

محترم داکتر صاحب گفته میتواند که چرا امان الله خان متکی به کدام اصول شریعت، کرنیل علی شاه را به گناه عدم اقرار به دارزد؟

پاراگراف دهم: تکرارمکرر همان مطالب فقرات قبلی است و بس.

پاراگراف یازدهم : استاد کاظم مینویسند:آنچه در بارۀ نقش انگلیس ها و داشتن دست ایجنت خاص آن ها، یعنی مصطفی صغیر که خود به قتل امیر افغانستان رسماً اعتراف کرد و در مآخذ متعدد ذکر گردیده است، برعکس غبار، با وجود شرح و بسط از آن طفره رفته است و قتل امیر را یک پدیدۀ داخلی وانمود و احتمال قتل امیر را بدست ایجنت مذکور رد کرده است.

اسناد جدیدی که درین اواخر در دسترس قرار گرفته، بیشتر مؤید این نظر میباشد که انگلیس ها درقتل امیر به دلایل متعدد دست داشته اند.

توضیحات این قلم: غبارکه  متکی بر محتویات کتاب معروفش و هم نشرات اخبار وطن در عصر دورۀ دیمکراسی اول شاه محمود خان غازی، یک عنصر ضد انگلیس و دارای افکار بلشویکی است، محال به نظر میرسد که موصوف، دخالت احتمالی دست انگلیس را در کشتن امیر حبیب الله خان، رد و یا هم پرده پوشی و به قول استاد کاظم (طفره روی) کند.

متکی بر اعتقاد غبار و آنچه وی از زبان خود شجاع الدوله، شنیده است، که قاتل امیر خود وی بوده نه کسی دیگری، نمیتوان آن را (طفره روی) غبار قلمداد کرد.

دو: غبار در حالیکه اعتراف قتل امیر را شخصاً از زبان شجاع الدوله فراش باشی امیر شنیده است، چه مجبوریتی دارد که در زمینه از انکار یا دروغ و به اصطلاح استاد کاظم از (طفره روی) کار بگیرد؟

سه: طوریکه در نوشته ها و بخصوص ازابرام استاد کاظم شنیده میشود، اعتراف مصطفی صغیر را که خدا میداند به چه جزاهای جهنمی رژیم مستبد کمال اتاتورک مواجه شده بود، به سویۀ حدیث قدسی اعتبار میدهند، ولی بر اعتراف صریح شجاع الدوله به غبار که قاتل امیرهم اوست، کوچکترین اعتباری نمیدهند، چنانکه در مضمون طولانی شان حتی از تذکر آن اباء میورزند، که دال برعدم بیطرفی استاد در تحقیقات شان تلقی میگردد.

چهار: دلایل انگیزه های انگلیس برای کشتن امیرهمه ظن و تخمین و گمان است، چرا دولت انگلیس بخواهد یک نظام مستقر، و یک دوست و فرمان بردار خود را متلاشی نموده و خود را نه تنها به یک رسوایی سیاسی جهانی مشتهر سازد، بلکه همچو فرصتی را به دشمنان سر سپردۀ خود بسپارد، چنانکه، با زعامت غازی امان الله همچو کاری صورت پذیرفت.

حتی شخص نصرالله خان یک عنصر ضد انگلیسی بود، لذا انگلیس بدیل بهتری برای تعویض رژیم امان الله خان نداشت و آنهم از طریق کشتن امیر.

بخش دوازدهم: استاد در مورد عدم اعتراف و بدار رفتن کرنیل علی رضا شاه خان مینگارند: به احتمال قوی که علی رضا شاه خان قربانی خاموشی و کتمان از معرفی قاتل و یا معرفی صاحب منصب بالا رتبه شده باشد.

این قلم معتقد است که عدم اعتراف کرنیل علی شاه خان همان معرفی قاتل یعنی شجاع الدوله فراش باشی امیر و عضو جمعیت مخالفان امیر است، نه صاحب منصب بالارتبه.

زیرا اگر به فرض قبول کنیم که صاحب منصب بالا رتبه نادر خان بوده باشد، دلیلی وجود ندارد که در معرفی وی از تعلل و یا امتناع کار بگیرد، نادرخان در یک قیام عسکری زنجیر و زولانه به مرکز فرستاده شد و او در مقام و منزلت زعامت کشور قرار نداشت که کرنیل علی رضا شاه خان از ترس، از نادرخان، سر خود را به سر دار ببیند.

اگر به فرض محال برای یک لحظه قبول کنیم که قاتل امیرطبق همان ایجنت انگلیس حیدر نام و یا مصطفی صغیر باشد، کرنیل علی رضا شاه با درک ماهیت حکومت انقلابی و ضد انگلیسی غازی امان الله مجبوریتی نداشت که از معرفی قاتل امتناع ورزد.

لذا منطق عقل سلیم و وجدان منصف و حق بین و بیطرف و عاری از هرگونه انگیزۀ سیاسی و شائبه، حکم میکند که قاتل امیر، همان شجاع الدولۀ فراش باشی امیر است، نه کدام ایجنت انگلیس.

بخش سیزدهم: محترم استاد کاظم مدعی اند:اینکه قتل امیرازسوی حزب سری دربار با مشورت نصرالله خان، شهزاده امان الله، نادر خان و برادرانش، ولی دروازی و شجاع االدوله طرح و تطبیق شده است.

چیزی که پای همه اشخاص فوق در مجموع به نام حزب سری دربار می کشاند، یک اندازه «نه به صورت کل و قطعی-مومند» قابل سؤال است.

اگر عمیقاً به ترکیب آنها و همفکری دیده شود، دست کم سه جناح، یکی نصرالله خان با افکار محافظه کارانه و ضدیت با انگلیس.

دوم گروپ جوانان مترقی و ضد انگلیس.

سوم نادر خان با افکار مترقی اما قلباً متمایل با انگلیس.

چنانکه وقتی امیر حبیب الله خان بیطرفی افغانستان را در جنگ اعلام کرد، نادرخان، بر عکس نظر اولی خود، حمایت خود را از امیر ابراز نمود.

تبصرۀ این قلم: تفاوت اذواق و سلیقۀ سیاسی میان انسان ها و بخصوص در جزئیات یک امر طبیعی است.

طوریکه در نوشته و ادعاهای محترم پوهاند صاحب کاظم، به صراحت معلوم میگردد، هر سه گروپ فوق الذکر در امر استقلال کامل کشور و ضدیت با انگلیس در توافق کامل قرار داشتند، و در حقیقت همین اصل کلی ایشان را در امر استقلا کشور متفق و متحد ساخت.

در آن فرصت زمانی، مسئله نهضت نسوان و روی لچی میرمن های افغان اصلاً مطرح نشده بود.

در آن فرصت زمانی، حرفی از آزادی میرمن ها و فرستادن شان به کشور های خارجی بمنظور تعالیم عالی از طرف غازی امان الله مطرح نشده بود.

در آن فرصت زمانی، مسائلی چون تدوین نظام نامه ها، اروپایی ساختن کلتور افغانی، تبدیل نمودن روز جمعه، که یک عنعنۀ اسلامی بود به روز دیگری، پوشیدن کلاه شپو، سلام دادن به طریق اروپایی که با کشیدن کلاه فرنگی، پوشیدن لباس فرنگی و تعمیل آن بر اعضای لویه جرگه و امثال آن اصلاً در مخیله مردم قابل امکان نبود، چنانکه غازی امان الله در اولین نطق خود تنها از استقلال کشورو انتقام قتل پدر صحبت کرد نه از تدوین نظامنامه ها و از بین بردن تمام امتیازات قشر اشراف طفیلی و امثالهم.

لذا ستون فقرات این هرسه گروپ ولو به هر منظورنهایی که داشتند، همانا استقلال کامل کشور بود، و همین اصل هر سه گروپ را با وجود امیال و اذواق مغایر در فروعات برای تحصیل استقلال کامل، متحد و یا مئتلف ساخت.

اینکه پوهاند صاحب کاظم در مورد نادرخان ادعا میکنند که نادرخان ظاهراً مخالف انگلیس و در«دل» طرفدار انگلیس بود، شعار اسلامی مشعر است که «الغیب و عندالله»، چنانکه پروفیسر صاحب کاظم باری نوشته بودند که :«خداوند برضمایر آگاه است» لذا چطور پوهاند صاحب از درک مکنونات قلبی نادر خان در صد سال قبل آگهی یافت؟

پروفیسر صاحب کاظم در مورد به دلیل بسیار خامی تمسک ورزیده است، طوریک فرموده اند « چنانکه وقتی امیر حبیب الله خان، بیطرفی افغانستان را در جنگ اعلام کردف نادر خان، بر عکس نظر اولی خود، حمایت خود را از نظر امیر ابراز نمود.»

جناب پروفیسر صاحب کاظم! اگر شما خود را در موقف نادر خان قرار بدهید، تصمیم و نظر جناب شما، در مورد اختیار کردن موقف بیطرفی و یا هم شمول در جنگ چه میبود؟

ایا با شول در جنگ، خطر تباهی کشور و مردم افغانستان، مطرح نمیشد؟

نادرخان که یکی از مدبرترین، شخصیت های سیاسی تاریخ معاصر کشور است، نتائج اشتراک درهمچو یک جنگ خانمانسوز را درک میکرد و به حکم عقل و تدبیر و شعور سیاسی و وجدان ملی از سیاست بیطرفی حمایت نمود.

پروفیسر صاحب گرامی! جناب شما طبق ادعای فوق الذکر تان، و تذکر موجودیت اختلافات نظری در میان گروپ سه گانه، اتحاد نظر شان را در مورد قتل امیر، به نظر شک و تردید می بینید، در زمینه به یک مثال زنده دورۀ حیات و چشمدید خود ما، حیثیت برهان قاطع و قاطع برهان را دارد، به این تفصیل:

ما همه معتقدیم که سردار صاحب محمد داؤد خان یک مسلمان بزرگ و یک ناسیونالیست بزرگ بود، ولی جنابشان برای سقوط نظام شاهی تحت زعامت اعلیحضرت محمد ظاهر شاه با دشمنان سر سپردۀ اسلام، استقلال، وطن، خاک و تمام نوامیس ملی، به قول خود جناب عالی مجبور به یک اتحاد تاکتیکی نشد؟ (د منگلو خانصاحب معذرت غواړم) لذا منطق پوهاندی و منطق اسلامی شما در زمینه چه حکم و فیصله را صادر میکند؟

بخش چهاردهم: پوهاند صاحب کاظم ادامه میدهند:در ارتباط با قتل امیر حبیب الله باید گفت جای شک نیست که بدون داشتن یک عده درباریان حادثه قتل امیر با وجود چند دریند قوای محافظ امنیتی، آمدن قاتل از بیرون و بعد فرار بدون مشکل از امکان بعید به نظر میرسد، اما اینکه شخصی مثل مصطفی صغیر گماشته شده به کمک عدۀ درباریان به سرعت داخل خیمه رهنمایی شده و بعد از قتل هم چنان زمینۀ فرار او مساعد شده باشد، نا ممکن نمیباشد.

استاد کاظم مدعی است که امیر محبوبیت خود را از دست داده بود و هر آن خطر قتل او محتمل به نظر میرسید؟

لذا انگلیس ها در مورد جانشین احتمالی او دچار نگرانی «تشویش – مومند» بودند، نه از نصرالله خان رضائیت خاطر داشتند و نه از شهزاده امان الله . و از بین بردن این دو، یکی را انتخاب میکردند و او جز نصرالله خان کسی دیگری نبود.

توضیحات این قلم: پوهاند کاظم در پاراگراف فوق الذکر خود به نحوی به تناقض گفتار و ادعاها مواجه است. زیرا:

از یکطرف مدعی است که انگلیس ها پلان کشتن امیر را در نظر داشتند.

اما درین پاراگراف مدعی اند که امیر محبوبیت خود را از دست داده، لذا انگلیس دست به کار شده و پلان قتل امیررا قبل از دیگران در دست گرفتند.

یک- داکتر صاحب توضیح نکرده اند که امیر محبوبیت خود را میان عامه مردم و ملت از دست داده و یا میان شخصیت های مترقی و سیاسی دردربار،یعنی استقلال طلبان و عناصر متجدد و اصلاح طلب و آزادی خواه؟

جملۀ «لذا انگلیس ها در مورد جانشینی احتمالی وی در نگرانی بودند» به صراحت مبین این حقیقت است، که انگلیس ها نیت کشتن امیر را قبلاً نداشتند و همین مسئلۀ عدم محبوبیت امیر و احتمال یک جانشین نا مطلوب، ایشان را مجبور و وادار به ساختن پلان قتل امیر ساختند.

دو: آیا انگلیس با همچو قوت و قدرت استخباراتی ای که داشتند، نمیتوانستند از طریق اشخاصی چون مستوفی المالک و صد های دیگر، امیر را از سوء قصد های ذوات مخالف و سوء قصد احتمالی علیه شان مستحضر ساخته تا به عوض گرفتن پلان قتل دوست فرمان بردار خود یعنی امیر حبیب الله ، سر مخالفین امیر و دولت انگلیس را بر سر دار میدید و میدان سیاست افغانستان برای انگلیس شغالی میشد.

طوریکه قبلاًا تذکر دادم، ساختن پلان قتل امیر توسط انگلیس و دلایل ارائه شدۀ داکتر صاحب، بیشتر به استخاره شباهت دارد تا به متکی ساختن ادعای شان به یک مدرک و سند قابل قبول.

یگانه سند و مدرک جناب شان، اعتراف سؤال بر انگیز مصطفی صغیر در ترکیه و متهم ساختن غبار به طفره روی است، در حالیکه سند و مدرک غبار، اعتراف شجاع الدوله والی هرات است که بدون کوچکترین مجبوریتی، شخصاَ به قتل امیر معترف شده بود.

چنین احساس و استنباط میگردد که استاد کاظم، بر حسب معمول شعورا و تعمداً تلاش دارند، تا به هر نحوی از انحاء و به هر شکلی از اشکال، پای نادر خان در مورد بکشاند تا ثابت نماید که نادر خان ایجنت انگیس بود، کاری که غبار با افسانۀ یک شخصی که از نظر حقوقی عدیم الاهلیت بود و ضرورت به وصی داشت یعنی مرحوم خان وردک، از معدۀ خود تراشیده است.

کذا به قول خود استاد کاظم: خداوند بر ضمائر آگاه است.

بخش پانزدهم: پروفیسر صاحب کاظم ادامه میدهند:به قول کاتب نصرالله خان در حضور عساکر از عیش و عشرت امیر گپ زده و آن را نتیجۀ یله گردی و نفس پرستی و خود پسندی امیر دانست.

عجب این است که درین موقع نادر خان هم مطالب مماثلی ابراز نموده، شهزاده عنایت الله که با نادرخان رقابت داشت، گفت بلی: پدشاه آیندۀ افغانستان هرکی باشد او اولاد امیر عبدالرحمن خواهد بود و شخص دیگری پادشاه افغانستان نخواهد شد.

به زعم شاعر:

من از این مفصل این گفته محملی گفتم

تو حدیث مفصل بخوان از این محمل

تبصرۀ این قلم: سخنان نادر خان در موازات گفتار نصرالله خان جای هیچگونه تحیر و تعجبی ندارد، زیرا نادرخان نیز مانند نصرالله خان و شهزاده امان الله و تمام اعضاء موئتلفۀ دربار، در مورد امیر و از میان بردن امیر موقف مشترک داشتند.

رقابت شهزاده عنایت الله خان نیز با نادر خان، چندان موجه به نظر نمیرسد، زیرا عنایت الله خان وارث تاج و سلطنت بود، و نادر خان صرف یک سپه سالار.

درین شکی نیست که نادرخان به حیث یک سیاستمدار، آرزومند زعامت و قدرت مملکتی بود، به شرطی که امیر حبیب الله خان از خود وارثی نمیداشت و پای نصرالله خان نیز در میان نمیبود.

لذا حدیث این مفصل و محمل، در بطن خود، کدام ابهامی که مایۀ اعجاب و تحیر گردد، ندارد، بلکه آنچه عیان است چه حاجت به بیان دارد.

بخش شانزدهم: پوهاند صاحب کاظم مدعی اند: انگلیس ها از همان اول به فکر آن بودند تا به جای سلالۀ امیر دوست محمد خان، سلالۀ سلطان محمد خان طلایی را که از چند جهت مورد اعتماد شان بود، در افغانستان به سلطنت برسانند و برای ااینکار از مدت ها قبل بر نادرخان سرمایه گذاری کرده بودند.

تبصرۀ این قلم: این ادعای پوهاند صاحب کدام مبنای منطقی نداشته بیشتر به مکاشفه و الهام شباهت دارد.

برای انگلیس ها، تغییرزعامت از یک سلاله به سلالۀ دیگر اصلاً مطرح نبود، لذا انگلیس از امیرعبدالرحمن خان و بعداً امیر حبیب الله خان حمایت و پشتیبانی نموده و کوچکترین مشکلی با پالیسی دولت داری امیر حبیب الله خان نداشتند.

تغییر زعامت از یک سلاله به سلالۀ دیگری زمانی، مطرح میشد که منافع انگلیس در در افغانستان به خطر می افتاد، که چنین چیزی اصلاً مطرح و محتمل شمرده نمیشد.

مانند منافع دولت اتحاد شوروی که با جکومت محمد موسی شفیق در خطر افتاد.

از طرفی هم عواقب تغییر رژیم، قابل پیشبینی، نیست چنانکه با قتل امیر حبیب الله، زعامت بدست دشمن بزرگ انگلیس یعنی غازی امان الله و گروپ مربوطه اش افتاد.

اگر غازی امان الله از درایت سیاسی محمود بیک طرزی و نادر خان، بر خوردار میبود، رژیم او از طرف بچۀ سقو داکو و رهزن و بیسواد سقوط نمیکرد، و وی مجبور به فراراز کابل به قندهار و از قندهار به یورپ نمی شد. چرا یک عده مردم احساساتی و فاقد شعور سیاسی و نظامی سپه سالار صالح محمد خان را در مورد فرارش، مورد ملامت قرار میدهند که با قوای عظیم جهنمی زمینی و هوایی انگلیس مواجه شده بود.

طیاراتی که پرواز آن، بر فراز کابل، غازی امان الله را مجبور ساخت که مدتی در یک زیر زمینی مخفی شود.

اگر انگلیس میخواست بعد از حبیب الله خان، نادر خان را به قدرت برساند بهترین کار همانا پلان سازی یک کودتای سفید مانند کودتای سردار صاحب داؤد خان بود، زیرا به اساس ادعای پروفیسرصاحب کاظم، امیر حبیب الله خان محبوبیت خود را از دست داده بود و از کدام پشتیبانی و حمایت مردمی بر خور دار نبود.

تبصرۀ نهایی: باید خاطر نشان ساخت که پوهاند صاحب داکتر سید عبدالله کاظم یک شخصیت سیاسی و سیاست دان اند.

جناب شان حدود سی سال قبل به ابتکار تشکل یک حرکت سیاسی پرداختند و مرامنامه ای شبیه یک مرامنامۀ حزبی، مشی حکومتی ترتیب داند، ولی آن حرکت سیاسی شان به کدام نتیجۀ مطلوب نرسید.

جناب شان مجدا حدود سیزده سال قبل، برای تشکل یک حرکت سیاسی، در

پروگرام تلویزیونی جناب محترم عارف عباسی صاحب به پخش لست ذوات مورد اعتماد شان پرداخت، که این حرکت دومی شان نیز نه تنها مورد استقبال هم وطنان قرار نگرفت بلکه با اعتراض با ملاحظۀ لست نام های یک عده هم وطنان مورد اعتماد داکتر صاحب کاظم، به عکس العمل های منفی مواجه شد.

برای شخصیت های دارای شامه و مشی سیاسی، مانند غبار و پوهاند صاحب کاظم، محال است که در قضاوت های خود راجع به رجال سیاسی و ادوار تاریخی افغانستان، از اصل بی طرفی و انگیزه های حب و بغض فاصله گیرند.

به قاطعیت میتوان گفت که تاریخ نویسی غبار از غبار ایدیولوژیک و نوشته های تحقیقی داکتر صاحب سید عبدالله کاظم از مشی ایدیولوژیک و به عبارت صریحتر از انگیزه های حب و بغض و شائبه های سیاسی مبرا شده نمیتواند، بخصوص این انگیزه ها در قسمت دو زعیم معاصر کشور یعنی نادر خان و سردار صاحب محمد داؤد خان، مانند آفتاب، افتابی و انکار ناپذیر است.

در مورد قسمت سوم مقالۀ دنباله دار پروفیسر صاحب کاظم باید به عرض رساند که درین قسمت هیچ مطلبی در مورد ثبوت ادعاهای داکتر صاحب کاظم وجود ندارد و تمام فشار نوشته شان روی معرفی بیوگرافی غبار و رد محتویات کتاب« نادر افغان» است.

حتی دلایل شان در مورد انگیزه غبار در مورد اتهام طفره روی غبار نیز صرف در حد یک افتراء بر غبار قرار دارد نه ثبوت.

چنانکه استاد در زمینه تحریر میدارند:«دلیل عمدۀ غبار … هم به گفتۀ عوام هم لعل بدست آید و هم یار نرنجد، اما غبار برای اینکه کتابش از چاپ باز نماند …. او مجبور بوده بعضاً از حقایق به نحوی طفره برود.

برخلاف ادعای استاد کاظم، میر غلام محمد غبار به اساس روایتش در مورد غبار قتل امیر، نه تنها مطلبی نگاشته که به حساب، عبور از خط سرخ تلقی شود بلکه روایت او در مورد حزب سری دربار امان الله و قتل امیر توسط شجاع الدوله و حتی دست داشتن غازی امان الله با طبع دربار در در موازات کامل قراردارد، لذا اتهام طفره رویی غبار در زمینه،  کاملاً بی بنیاد و صرف در سطح یک اتهام قرار دارد.

آیا داکتر صاحب به حیث یک مسلمان متعهد ایماناً و وجداناً گفته میتوانند که مضامین و کتب و تحقیقات شان در مورد نادر خان و سردار صاحب محمد خان از هرگونه انگیزۀ بغض وحب عاری است؟

علامه حبیبی که بنیان گذار تاریخ نویسی علمی در افغانستان است، در مورد کتاب افغانستان در مسیر تاریخ غلام محمدغبار چنین اظهار نظر نموده و میفرمایند:«غباردر تاریخ نویسی سبک خاصی داشت که وقایع تاریخی را همواره به تصور خاص عندی و قالب فکری خود استعمال میکرد و بنابرین در تاریخ نگاری خود ناظر بی طرفی به نظر نمی اید.»

با گرفتن الهام از نظر علامه حبیبی، در مورد پروفیسر صاحب سید عبدالله کاظم نیز میتوان گفت که : داکتر صاحب کاظم تحت انگیزه بغض و حب و شخصیت صاحب شامه سیاسی و طرز نوشتن تحقیقاتی ایدیولوژیک، در مورد تحقیقات تاریخی شان و حد اقل در مورد نادر خان و سردار صاحب داؤد خان، عاری از بغض و حب نبوده  و درنوشته تحقیقی خود ناظر بیطرف به نظر نظر نمی آید.»

هم چنان باید معترف بود که داکتر صاحب کاظم از قدرت قلمی فراوان برخوردارند و ایشان با داشتن همچو سحر و قدرت قلمی خود، مماثل وکلای مدافع در محکمه، مخالفین نظریات خود را، قسماً وادار به عقب نشینی و پذیرش مدعیات مضمر در مضامین و کتب خود میسازد.

به قول علامه داکتراقبال:

فلسفی را با سیاست دان به یک میزان مسنج

چشم آن خورشید کوری دیدۀ این بی نمی

آن تراشد قول حق را حجت نا استوار

وین تراشد قول باطل را دلیل محکمی

و آخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمین

از هرگونه اشتباه محتمل درین مقال، قبلاً معذرت می طلبم.

           

د دعوت رسنیز مرکز ملاتړ وکړئ
له موږ سره د مرستې همدا وخت دی. هره مرسته، که لږه وي یا ډیره، زموږ رسنیز کارونه او هڅې پیاوړی کوي، زموږ راتلونکی ساتي او زموږ د لا ښه خدمت زمینه برابروي. د دعوت رسنیز مرکز سره د لږ تر لږه $/10 ډالر یا په ډیرې مرستې کولو ملاتړ وکړئ. دا ستاسو یوازې یوه دقیقه وخت نیسي. او هم کولی شئ هره میاشت له موږ سره منظمه مرسته وکړئ. مننه

د دعوت بانکي پتهDNB Bank AC # 0530 2294668 :
له ناروې بهر د نړیوالو تادیاتو حساب: NO15 0530 2294 668
د ویپس شمېره Vipps: #557320 :

Support Dawat Media Center

If there were ever a time to join us, it is now. Every contribution, however big or small, powers our journalism and sustains our future. Support the Dawat Media Center from as little as $/€10 – it only takes a minute. If you can, please consider supporting us with a regular amount each month. Thank you
DNB Bank AC # 0530 2294668
Account for international payments: NO15 0530 2294 668
Vipps: #557320

Comments are closed.